عطیه ی دوست داشتنی من :*

امروز به برنامه ای که برای سال 94 ریخته بودم نگاه می کردم و یک لبخند بزرگ به خاطر امسال می زدم. موقعی که این برنامه رو ریختم اصلا تصور نمی کردم که امسال بهترین، هیجان انگیزترین و پر افت­ و خیزترین سال زندگیم باشه. هم لحظه های زیادی رو داشتم که کاملا روی ابرها بودم و هم باید من رو از انتهای تاریک ترین روزهای زندگیم بیرون می کشیدید.

ابتدای سال داستانی رو برای خودم تصور می کردم، روزهایی که خیلی شبیه به روزهای چند سال اخیرم بود. داستان هایی قابل پیش بینی برای خودم، لحظه ها و احساس هایی که می تونستم قبل از اتفاق افتادنشون، پیش بینی شون کنم. البته می دونستم که یک جای خیلی بزرگ توی زندگیم خالی هست، منتظر اتفاق افتادنش بودنم ولی اون قدر ها خودم رو خوشبخت نمی دونستم که به این زودی ببینمش. مثل وقتی که امیدوار هستی معجزه اتفاق بیافته ولی اون قدر ها خودت رو خوش شانس نمی دونی که به این زودی تجربه اش کنی.

با هم توی توییتر آشنا شدیم، فروردین ماه بود. وقتی می خوندمش بهترین احساس ها رو تجربه می کردم. بیشتر از هر چیزی آرامش رو با نوشته هاش لمس می کردم. حس می کردم اکثر توییت هاش رو خودم نوشتم. اون احساس ها، داستان ها، رویاها رو تجربه کرده بودم و یا دوست داشتم تجربه شون کنم. اون آدم برام یک دنیا فرق می کرد، همون روزهای اول رفتم همه ی توییت هاش رو خوندم، دلم میخواست توییت های بیشتری ازش می خوندم، دوست داشتم با هم حرف بزنیم، بیشتر از خودش برای من حرف بزنه.

خیلی زود به هم دایرکت دادیم. خودش رو معرفی کرد و گفت عطیه به معنی هدیه ی الهی هست و من به این فکر میکردم که چقدر اسمش بهش میاد. خیلی زودتر از این حرف ها شماره هامون رو به هم دادیم. خیلی شب ها و لحظه ها با هم حرف زدیم. از همه چیز صحبت کردیم، داستانی هایی که برای هم تعریف کردیم، رویاها و آرزوهامون رو که دنبال می کردیم، بیشتر از هر چیزی بین خودمون شباهت می دیدیم. ما تظاهر نمی کردیم که شبیه هم هستیم، بلکه واقعا شبیه هم بودیم، خیلی هیجان زده بودم از اینکه هم صحبتش بودم. خیلی وقت ها حتی احتیاجی نبود که احساسم رو بنویسم چون می دونستم این کار رو به جای من انجام میده و خبر داره که توی ذهن من چی میگذره و این سالها چی گذشته. علاوه بر حال و گذشته یکسان، تصمیم های یکسانی برای آینده گرفته بودیم، بر خلاف محیط مون زندگی کرده بودیم و زندگی خودمون رو به تنهایی ساخته بودیم.

شهرهامون از هم دور بود. از رابطه ی راه دور و مشکلاتش خبر داشتیم. می دونستیم که خیلی سخت میشه فاصله رو جبران کرد و همیشه ممکن هست تو تک تک لحظه های رابطه خودش رو نشون بده. هیچ کدوم از این داستان ها برام اهمیت نداشت، خیلی بیشتر از این حرف ها عطیه ام برام رویایی بود و عاشق همه ی لحظه هایی بودم که با اون حرف میزدم. بهش گفتم سال های زیادی هست که دوستت دارم، تعجب کرد و ازم پرسید ما که خیلی وقت نیست آشنا شدیم. بهش گفتم سال های زیادی بود که می دونستم دختر مورد علاقه ام چه شکلی هست، ازش حرف زده بودم، بهش فکر کرده بودم، لحظه های کنار بودنش رو تجسم کرده بودم. فقط منتظر دیدنش بودم تا این ها رو بهش بگم. مدت های زیادی هست که دوستت دارم.

خیلی زیاد برام اون لحظه خاص بود و هنوز هم وقتی بهش فکر می کنم هیجان زده میشم. توی این روزها و ماه ها که کنار هم هستیم لحظه های خیلی خاصی رو داشتیم. خیلی هاش برام رویایی هست، از خیلی هاش حرف میزنم، یاد خیلی هاش که می افتم، دلم میلرزه. خیلی خودخواهانه عشقم رو بهش توی دلم مخفی کرده بودم. البته همیشه تابلو تر از این حرف ها بودم، مادرم همون ماه های اول مچم رو گرفت و گفت این روزها کسی توی زندگیت هست. خیلی خوشحال تر از این حرف ها بودم که بتونم احساساتم رو مخفی کنم. تقریبا همیشه به طور مستقیم و غیر مستقیم ازش حرف زدم، چند باری که اینجا نوشتم دیدم بدون اینکه کاملا داستان مون رو تعریف کنم، زندگیم بدون دلیل و غیر منطقی هست. عطیه ام همه ی دلیلم برای زندگی شده بود. تمام داستان هام و لحظه هام کنار اون معنی پیدا می کرد. با اینکه خیلی دوست داشتم از عطیه ام حرف بزنم، صبر کردم.

بهمن با خانواده هامون حرف زدیم. فکر کنم بیشتر از هر چیزی تعجب کردند که چطوری بچه هاشون اینجوری عاشق شدند. دوتایی باهاشون حرف زدیم، ساعت هایی زیادی از رویاهامون گفتیم. به نگرانی هاشون گوش کردیم و امیدوار باقی موندیم. برای پنجشنبه این هفته قرار خواستگاری گذاشتیم. کت و شلوار رو هفته ی پیش خریدم. بلیط ها رو اوایل ماه گرفتم. همه چیز برام رویایی و وصف ناپذیر هست. خوشبختی رو با همه ی وجود حس می کنم و خیلی زیاد خوشحالم.

خیلی بیشتر از این حرف ها طول میکشه تا احساساتم رو به عطیه ام بنویسم. پست ها و نوشته هایی زیادی هست که باید از عطیه ام و روزهای جدیدمون بنویسم. شما که اینجا رو می خونید نزدیک ترین دوستهای زندگیم هستید. ببخشید که زودتر بهتون نگفتم، بارها شده بود که بخوام اینجا بنویسم و براتون همه چیز رو تعریف کنم و شما رو توی روزهام شریک کنم. شما اولین و تنها کسایی هستید که از قرار آخر هفته مون خبر دارید، هیچ کس دیگه تا قبل از این، به جز خانواده هامون خبر نداشت. دوست داشتم اول با شما درمیون بزارم. ممنونم دوست های خوبم.

داستان رو از سمت نگاه خودم نوشتم در حالی که داستان اصلی عطیه ام هست. همیشه و هر لحظه برای من دختر پرتقال بوده. احساسم رو، داستان مون رو، خوشبختی مون رو مدیون اون و مهربونی هاش هستم. از اینکه صبر کرد، تلاش کرد و کمکم کرد تا یک فصل جدید توی زندگیم داشته باشم خیلی خوشحالم و ازش خیلی زیاد ممنونم. 

پ ن1: این روزها خوب خیلی سرم شلوغ هست، سر کار هم زیاد هستم، اگر نیستم و یا دیر به چیزی جواب دادم، معذرت میخوام

پ ن:ویکتوریا یک روزی بهم گفتی امیدوارم تو هم به این زودیا عاشق(یا گرفتار) بشی. من هم با خیال راحت فکر می کردم که غیر ممکن هست، خیلی به اون نوشته ی تو فکر کردم :)

آیدا: این روزها سریال freinds رو می بینم. اگر ندیدی حتما ببین. خیلی خیل زیاد دوست داشتنی هست.

دلیل هایی برای شادی

فکر کنم همیشه باید دنبال دلیل هایی برای شادتر، بهتر و خوشحال تر زندگی کردن بگردیم. همون طور که می دونید غم و غصه ها خودشون ما رو پیدا می کنند. خبر خوب هم اینه که دلیل های زیادی برای شادتر زندگی کردن وجود داره.

من فکر می کنم هر کسی باید بتونه به تنهایی زندگی کنه و خوشبخت باشه. فقط هم اینجوری میتونه با بقیه خوشبخت باشه. دلیل ها و راه های زیادی هم برای خوشبختی هست. برای روزها، ماه ها و سال آینده کلی فکر خوب دارم. امیدوارم که انجام شون بدم و حتما بیام اینجا در موردشون بنویسم. کلی به خاطرشون هیجان زده هستم.

توی روزهایی که نبودم سریال های House Of Cards و Walking Dead رو دیدم. کلی فیلم سینمایی خوب هم دیدم و کلی هم ندیدم تازه :) این روزها سریال Friends رو می بینم. الان فصل دو هستم و فکر کنم تا عید مشغول دیدن این سریال باشم.

House Of Cards مربوط به عضو ارشد مجلس سنای آمریکا هست. روابط قدرت توی آمریکا، تلاش برای پیشرفت توی سیاست و همچنین ارتباط بین نقش اول فیلم و همسرش واقعا دوست داشتنی و فوق العاده هست. تا حالا سه فصل از این سریال پخش شده.

Walking Dead داره فصل ششمش پخش میشه. تنوع داستان ها و جریان هاش واقعا زیاد هست. تازه خالقش گفته اصلا قصد نداره که نوشتن کمیک استریپ هاش رو تموم کنه، اگر این سریال رو دوست داشته باشید می تونید مطمئن بشید که تا سال های سال از دیدنش میتونید لذت ببرید.

توی همه ی فیلم هایی که دیدم The Fault in Our Stars رو برای دیدن پیشنهاد میدم. فیلم به شدت دوست داشتنی هست. خیلی خوشحالم که دیدمش.

مثل تمام ماه های گذشته به کارم چسبیدم. دوستش دارم و امیدوارم توش موفق تر باشم. کلی ایده ی خوب با مدیرم در میون گذاشتم و امیدوارم که از اسفند به بعد شروع کنیم به انجام شون. واسه ی بهمن یک کار دیگه برای انجام دادن دارم.

امروز مثل اکثر روزها جلسه داشتم. قبل از جلسه چند لحظه ای وقت داشتم و داشتم به همکارم عکس های اینستاگرامم رو نشون میدم. خیلی زیاد دوست شون داشتم و خیلی خوشحالم که باز هم می تونم عکس بگیرم و به روزهای خوب فکر کنم. بیشتر از هر چیزی برام اینستاگرام یک دفترچه ی شخصی دوست داشتنی هست. همه ی عکس هایی که شما هم میزارید رو دوست دارم.

تقریبا از حال اکثر دوست هایی که اینجا رو می خونند خبر دارم. خب تعدادشون هم خیلی زیاد نیست ولی فوق العاده هستند :) امیدوارم که روزهای دوست داشتنی همیشه داشته باشید.

داستان برای تعریف کردن و حرف برای زدن هم خیلی زیاد دارم. باید همون لحظه که بهش فکر می کنم بیام و اینجا بنویسم، چون بعدش احتمالا دیگه هیچ وقت ننویسمش.

ادامه مسیر تا رسیدن

خاطره ی اولین باری که توچال رفتم برام کاملا منحصر به فرد هست. بدون آشنایی قبلی، بدون لوازم و بدون هیچ آگاهی به پیشنهاد من تصمیم گرفتیم که توچال بریم. شب ساعت ده راه افتادیم و بعد از پنج ساعت کوهنوردی، ساعت سه شب پناهگاه شیرپلا رسیدیم. به امید پناهگاه وسایل زیادی با خودمون نبرده بودیم و تصور می کردیم که برامون دست می زنند و فرش قرمز پهن می کنند که به اینجا رسیدیم، در حالی که در پناهگاه رو ساعت ده شب بسته بودند و ما تا صبح توی سرما سخت ارتفاع سه هزارمتری لرزیدیم.

صبح تصمیم داشتم که برگردم ولی به پیشنهاد یکی از دوستام قرار شد که تا قله بریم. تا ظهر دوباره کوهنوردی کردیم تا به پناهگاه دوم رسیدیم. چند ساعتی بود که سینه ام می سوخت، فکر می کردم که به خاطر آلودگی هوا هست در حالی که ارتفاع زده شده بودیم و خطر مرگ تهدیدمون می کرد.

تقریبا همه ی انرزیم تموم شده بود، ساعت های زیادی بودی که بی هدف، بی دلیل،‌ بدون هیچ انگیزه ای به کوهنوردی ادامه میدادم. امیدوارم بودیم که قله برسیم و از اونجا رو با تله کابین برگردیم. به خاطر همین قبل از پنج بعد از ظهر باید قله رو فتح می کردیم و مسیر رو به سمت اون طرف کوه ادامه میدادیم تا با تله کابین برگردیم.

از پناهگاه دوم قله پیدا بود، یک شیب تند بود و بعدش قله رو فتح می کردم. یک ساعتی طول کشید تا شیب رو بالا رفتم و بعدش یک شیب دیگه پدیدار شد. معمولا پر شیب ترین قسمت کوه نزدیک قله هست، دقیقا جایی که هیچ انرژی نداری و تک تک قدم هات رو با سختی بر میداری. پنج بار و هر بار فکر می کردم بعد از این شیب طولانی قله رو می بینم.  

در انتهای شیب پنجم مسیر رسیدن به قله رو بالاخره و به صورت واقعی دیدم. توی اون ساعت های آخر خاطره هایی رو به یاد می آوردم که مدت ها بود فراموششون کرده بودم. تصوراتی رو داشتم که کاملا برام عجیب بود. دو تا مسیر به سمت قله وجود داشت: مسیر طولانی تر و کم شیب تر،‌ مسیر نزدیک تر و با یک شیب زیاد. تصمیم گرفتم از مسیر کوتاه تر به قله برسم، تنها شانس رسیدنم بود.

حدود ساعت پنج بعد از ظهر بود، حرکت تله کابین رو می دیدم. اواسط مسیر روی برف ها تنها دراز کشیده بودم، هیچ قدمی نمی تونستم بر دارم و فقط نگاهم به تله کابین بود. خورشید داشت غروب می کرد، آفتاب به همراه باد سرد پوست صورتم رو می سوزوند. می تونستم و می خواستم که چشمام رو بندم و همه چیز تموم می شد. مطمئن بودم درد، رنج،‌ ترس و تمام احساس منفی دیگه تموم می شد. چشمام رو بستم.

چشمام رو که باز کردم، تله کابین تعطیل شده بود، آفتاب کاملا پایین اومده بود. تنها صدای باد توی کوه می پیچید که اصلا دوست داشتنی نبود. تصمیم گرفتم که ادامه بدم، هیچ انرژی نداشتم، ساعت ها بود چیزی نخورده بودم و چند ساعتی از عرق سردی که می ریختم گذشته بود.

ایمان داشتم که باید اون مسیر رو طی کنم. ایمان داشتم که باید به انتهای مسیر برسم، اگر قرار هست تموم بشه باید وقتی به قله رسیدی این اتفاق بیافته. برام فتح قله اهمیتی نداشت،‌ تموم کردن مسیر مهم بود. به قله رسیدم، کنار پناهگاه و دوباره روی برف ها دراز کشیدم و از دیدن دماوند لذت می بردم و به این که دوست دارم لذت زندگی رو با اون شریک بشم، فکر می کردم. به برگشت ، به درد بدنی فکر نمی کردم،‌ برام فقط لذت موفق شدن مونده بود.

 

زندگی هنوز جریان داره، ماه های گذشته رو پیچیده تر و با داستان هایی عجیب تر و احساسات متفاوت سر کردم. بارها و بارها شد که باور کردم کنترل زندگیم، مدیریت پارامترهای زندگی رو از دست دادم. باز هم به مسیر برگشتم، سعی کردم اشتباهاتم رو تصحیح کنم، باور دارم که توی شرایط سخت تر خودم رو، توانایی هام رو و حتی نقطه ضعف هام رو بیشتر می شناسم.

اینجا باز هم از خودم و از روزمرگی ها می نویسم. خوشحالم، به روزهای خوب، به آرزوهامون، به رویاهامون، به توانایی هامون ایمان دارم. می دونم که سخت ترین لحظات، تاریک ترین وقت ها موقع هایی هست که نزدیک ترین فاصله با قله، نزدیک ترین فاصله با رسیدن رو داریم. ما می تونیم و تا همیشه زندگی می کنیم. 

برادران سیسترز | پاتریک دوویت

بیشتر مردم به ترس‌ها و حماقت‌های‌شان زنجیر شده‌اند و جرئت ندارند بی‌طرفانه قضاوت کنند که مشکل زندگی‌شان چیست. بیشتر آدم‌ها همین‌طور زندگی‌شان را بی‌هیچ رضایتی ادامه می‌دهند بدون آن‌که تلاش کنند تا بفهمند سرچشمه‌ی نارضایتی‌شان کجاست یا بخواهند تغییری در زندگی‌شان ایجاد کنند سرآخر می‌میرند در حالی‌که هیچ‌چیز در قلب‌شان نیست به جز لجن و خون رقیق کهنه خون فاسد و بی‌مایه خاطرات‌شان هم به مفت نمی‌ارزد. بیشتر مردم جداً ابله‌اند.

پ ن: امیدوارم این جوری تموم نشه :)

عصر یخبندان

پاراگراف اول:

فریب خوردیم، سقوط کردیم و مدت های مدیدی است که روحمان را به شیطان فروختیم. دروغ می گوییم، خیانت می ورزیم و خود را عاشق می پنداریم. از روبرو شدن با حقیقت می ترسیم، چشم هایمان از ندیدن خشکیده اند و گوش هایمان برای نشنیدن خود را به فراموشی زده اند. خدایان سال هاست ما را نفرین کرده اند و با شیطان تنهایمان گذاشته اند. تنها باید قلب شیطان را هدف بگیریم و خودمان را نابود کنیم.

پاراگراف دوم:

عصر یخبندان، بهترین فیلم ایرانی هست که امسال توی سینما دیدم. داستان رو دوست داشتم، فیلم برداری عالی بود. بازی مهتاب کرامتی و فرهاد اصلانی واقعا خیره کننده بود. حتی یک لحظه هم نمی تونستی چشمت رو از روی پرده سینما برداری و جریان فیلم رو از دست بدی. تدوین فیلم خوب و جایزه سیمرغ برای بهترین تدوین هم حق همین فیلم بود. پیشنهاد برای جمع های سینما رو و فیلم بین.

پاراگراف سوم:

قرار نیست همه ی مشکلات رو حل و یا حتی مطرح کنی، عصر یخبندان از این موضوع به شدت ضربه میخوره. کاراکتر محسن کیایی (برادر کارگردان) واقعا کاراکتر مزخرفی هست. میتونست خودش باشه و با شغل کاذب خودش تعریف بشه و نه اینکه به یک منتقد اجتماعی تبدیل بشه. توی فیلم فقط یک شیطان وجود داره و همه ی کاراکتر ها فیلم هم به خاطر اجبار ها و محدودیت هایی که دارند فریب شیطان رو می خورند. در حالی خیلی ها به تنهایی می تونند شیطان مجسم باشند و احتیاجی به فریب خوردن ندارند. از این جهت که تفکر "بدبخت خوب" رو ترویج می کرد واقعا فاجعه بود. به جز بازی مهتاب کرامتی و فرهاد اصلانی بقیه بازیگرها بازی متوسط و یا حتی ضعیفی ارائه می کردند و تمام جریان فیلم رو این دو تا شخصیت بود. چند بار توقع داشتم فیلم تموم بشه ولی این اتفاق نیافتاد. اوج و فرود فیلم کاملا باید منطقی باشه و قرار نیست پنج تا اوج مختلف رو انتهای فیلم تجربه کنیم. اکثر کاراکتر ها به شدت تیپیک و تکراری بودند.

پاراگراف چهارم:

دیشب اولین شب اکران عصر یخبندان توی شهرمون بود. من و کمیل هم تصمیم گرفتیم حتما این فیلم رو توی اولین شب اکران ببینیم. خیلی شب فوق العاده بود. پیاده روی کردیم، فیلم دیدیم و یک پیتزا خوب خودمون رو مهمون کردیم. واقعا خوشحالم به خاطر دیشب و کلی ازش لذت بردم. 

پاراگراف پنجم:

عذاب وجدان داشتم، بدون اینکه درباره اش حرف بزنم عذاب وجدان داشتم. لبخند زدم، تظاهر کردم که لذت می برم و به خودم فحش دادم. جدا این کار رو انجام دادم. دلم واسه ی قبل تر ها تنگ شده، دلم واسه ی بعدتر ها بیشتر تنگ شده، یک جایی این وسط گیر کردم. نمی تونم صبر کنم تا روزها همین جوری بگذره، باید به خاطرش تلاش کنم و این کار رو حتما انجام میدم. امیدوارم به روزهای آینده. جای تو خالی بود.

Work Hard, Big Dream

  

ساعت 6:30 عصر است، از ساعت 8 صبح سر کارم. فکر می کنم توی 5 طبقه ی ساختمونمون 50 نفر آدم هم نمونده باشند. بعد از ظهرهای روزی های تعطیل همیشه خیلی خلوت هست. همشون هم ساعت 7 عصر میرن، حداکثر کمی دیرتر من هم میرم خونه.

چند روز اول هفته ی پیش رو رایزنی کردم که اتاقم رو سر کار تغییر بدم. مدیر خودم، مدیر منابع انسانی، معاون فنی، مدیر یک بخش دیگه و مدیر پژوهشی رو قانع کردم که با نظرم موافقت کنند. رایزنی فوق العاده ای بود، مذاکرات رو دوست داشتم.

فعلا از یک جای خیلی خیلی شلوغ به جای خیلی خلوت اومدم. همه چیز آروم و ساکت هست. درسته از دوست هام توی طبقه ی 3 جدا شدم و بر خلاف روال کاری پیش هم بخشی ها و دوستهای خودم توی طبقه ی 4 نرفتم ولی با همکارای طبقه ی 5 ام هم دوستم. قبلا با هم توی یک بخش کار می کردیم، اوایل امسال (شاید هم اواخر پارسال) بخش هامون از هم جدا شد.

چند ماهی رو که پایین بودم دوست داشتم. خوش گذرونی های زیادی رو باهاشون تجربه کردم. محیط کارش با محیط فنی (محل اصلی کارم) بسیار متفاوت بود. چند تا همکار عجیب و غریب هم داشتم که هم از دست شون حرص میخوردم و هم خیلی زیاد میخندیدم.

هر چند مدیرهای فنی دنبال این بودند که من رو جا به جا کنند ولی بدون موافقت خودم این کار رو نمی کردند. اصلی ترین دلیلی که از دوستام توی طبقه 3 جدا شدم، حجم بالای کارم و نیاز به تمرکز برای انجامش بود. توی اون شلوغی اصلا نمی تونستم به خوبی کار کنم. توی طبقه ی 4 هم به دلیل شلوغی نرفتم. وقتش بود که یک جای ساکت تر و آروم تر کار کنم. محل کارم به صورت نوسانی روزهای شلوغ و روزهای معمولی داره. الان توی شلوغ ترین روزها هستم.

از صبح دارم از یکی از پیچیده ترین برنامه ها پشتیبانی می کنم. تمام مشکلات عالم از جمله کندی سرعت اینترنت، بار سنگین سرور تهران، مشکلات سخت افزاری و نرم افزاری استفاده کننده ها، پیچیدگی دیتای ورودی و کلی مشکل دیگه رو توی این برنامه باید حل کنم. هر چند مشکل فعلی رو بالاخره رفع کردم ولی مثل یک مرده خوار تمام احساس مثبتی که به زندگی داشتم ازم گرفت. وقتی از در سازمان برم بیرون، ادامه ی زندگی رو از اول باید شروع کنم.

توی Clash of Clans یک Clan تاسیس کردم. چند تا از همکارام هم هستند. محیط خوبی داریم و یک هیجان خیلی خوب رو توی زندگی مون وارد کردیم. امروز War مون رو بردیم. خیلی حس خوبی بود. بهمون خوش میگذره. مدتی هست خیلی خیلی کم فیلم می بینم ولی اوضاع موسیقی های که گوش میدم خیلی بهتر شده، تر و تازه آلبوم ها رو گوش می کنم و چیزهای خیلی جدیدی کشف کردم و لذت های متفاوتی رو تجربه کردم. دنگ شو، پالت، مجنون آن لیلی کجاست و کلی آلبوم جدید دیگه رو این روزها گوش دادم و لذت بردم.

پیشنهاد تهران گردی و تور جذاب مازندران رو برای آخر هفته رد کردم. باید خونه بمونم. تموم کردن پایان نامه ام برام سخت و عجیب شده. شاید بدترین و راحت ترین کار تعویق پایان نامه ام هست، کاری که هیچ وقت نمی خوام انجام بدم. امیدوارم بتونم و موفق بشم، احتمالا شب بعد از دفاع رو خیلی راحت تر بخوابم.

کلی برنامه برای خودم چیدم. رگ ایده آل گراییم کاملا گل کرده. میدونم تا شهریور سال دیگه چه کارهایی رو می خوام انجام بدم. چند باری از این برنامه ریزی که یک ماهی هست دنبالش می کنم پشیمون شدم ولی هر بار برگشتم سر خونه ی اول و انجامش دادم. یک از بهترین چیزها برای زندگی این هست که احساس کنی داری پیشرفت می کنی، احساس موفقیت داشته باشی. هیچ چیز مثل این احساس نمی تونه با افسردگی ناشی از روزمرگی مقابله کنه. حداقل برای من باعث میشه بیشتر زندگی رو دوست داشته باشم و با امید بیشتری اون رو ادامه بدم. هر کدوم رو انجام دادم خبرتون می کنم:)

وقتی درباره ی آرزوی دوست داشتنیم حرف میزنم، هیجان زده میشم. کاملا مشخص هست که زندگیم رو به خاطرش دارم تغییر میدم :)

این جزییات به ظاهر بی اهمیت روزها و زندگی من رو تشکیل میدن، به همین سادگی زندگی می کنم، ساعت نزدیک های 7.5 هست، بعد از نوشتن این پست احساس بهتری به زندگی دارم.

بعدا نوشت: این پست رو پنجشنبه شب تموم کردم، ساعت هشت شب هم محل کارم رو ترک کردم، هفت صبح امروز هم سر کارم بود :)

تولد، تعطیلات و دیگر داستان های مرتبط

بعد از 15 روز، امروز اولین روز کاریم هست. برای تعطیلات عید فطر سازمانم 10 روز تعطیل هست و پنج روز قبلش رو هم خودم مرخصی گرفته بودم. بدون هیچ نگرانی 5 روز اول تعطیلات رو شمال بودم، 5 روز دوم رو خونه استراحت کردم و 5 روز هم تهران بودم. با همه ی بالا وپایین هاش همش رو دوست داشتم :) اعتقاد چندانی به کار کردن توی تعطیلات ندارم، هر چند به شدت سرم شلوغ باشه. حس می کنم فرصت های کمی برای تفریح کردن توی زندگی داریم و هر چقدر بیشتر و بهتر ازشون استفاده کنیم باز هم کم هست.

دیشب رو نگران بودم. حجم کارم به شدت سر کار زیاد شده و دوباره وارد روزهایی شدم که گلوگاه پروژه های طلایی سازمانم شدم و مهمتر از همه هیچ وقت دوست ندارم انجام پروژه ای به خاطر من تاخیر بخوره. فاز ترجمه هم توی پایان نامه ام تموم شده و باید جمع بندی کنم. امیدوارم و میدونم که باید قبل از تابستون و حتی تا پایان مرداد کارم رو تموم کنم. جایی برای تمدید و تاخیر بیشتر ندارم. قرار هست تا آخر شهریور روزهای به شدت شلوغی رو بگذرونم.

از صبح بین جلسه ها و دید و بازدید همکارام بعد از تعطیلات در رفت و آمد بودم. تو جلسه ها اکثرا بدون هیچ نگرانی متکلم وحده بودم. چند تا از همکارام هم به خاطر پیشنهادهایی که برای گذروندن تعطیلات بهشون داده بودن ازم تشکر کردند. خیلی حس خوبی بود. دوست دارم راهنمای تور گردشگری به سراسر کشور باشم. دوست دارم همه ی شهر ها و جاده ها رو تجربه کردم باشم. امیدوارم روزی فرا برسه که همه ی ایران رو دیده باشم.

تولد بیست و هشت سالگی ام رو چند روز پیش (25 تیر) تجربه کردم. صبح تولدم رو توی پارک جنگلی فوق العاده ی رودبارک بیدار شدم. فکر کنم تولد های بعدی رو هم توی مسافرت تجربه کنم، مسافرت بهترین حس ممکن برای روز تولد هست. تا سال آینده یک دنیا آرزو دارم. تقریبا هر سال یکدفعه از وضعیت موجود به شدت ناراضی میشم و دوست دارم توی زندگیم تغییرات زیادی رو تجربه کنم. برای سال آینده و تولد بعدی باید خیلی زیاد تلاش کنم و تا جایی که ممکن هست پیشرفت کرده باشم.

یک آرزوی عجیب و غریب و به شدت دوست داشتنی هم پیدا کردم. باور کنید اصلا نمی تونم این آرزو رو نداشته باشم :)

این روزها، دوباره زندگی

بعد از افطاری خوابم برد و در کمال خوشحالی یک ساعت پیش بیدار شدم. یک ساعت گذشته رو هم روی پایان نامه ام کار کردم. این روز ها بیشتر و بهتر توی زندگیم بهش اولویت میدم. استادم هم هر چند وقت یک بار بهم حدود های ده شب بهم زنگ میزنه و میگه همین جوری بچه ی خوبی باشم.

هفت هشت صبح وقتی میخوام بر سر کار، سحری رو به عنوان صبحونه می خورم. هشت، نه یا شاید ده ساعتی سر کار هستم و وقتی بر میگردم یک چیزی به عنوان ناهار میخورم. این ماه رمضون رو بی خیال تر می گذرونم. خیلی اهمیت نمیدم که مجبور هستم به خاطر بقیه چند ساعت گرسنگی و تشنگی رو تحمل کنم. خیلی هم نگران گرسنه و تشنه موندن نیستم، افطاری و یا چیزی به عنوان شام هم این روزها نخوردم. تلاش کردم و امیدوار هستم که این ماه من رو اسیر بی نظمیش و بی حوصلگیش نکنه و روال عادی زندگی کردن رو توی این ماه ادامه بدم. کلا هم نگران نیستم :)

بخشی از خاطراتمون نیست. منتظر هستم بلاگفا تلاشش رو انجام بده و اون ها رو برگردونه. اگر بلاگفا نتونست اینجا هست. Archive.org یک بنیاد غیر انتفاعی هست که از اینترنت پشتیبان تهیه میکنه. از هر سایتی با توجه به بازدیدش چند وقت یک بار کپی تهیه می کنه. اگر دوست داشتید حتما سری بهش بزنید و آرشیو وبلاگتون رو ببیند.

همون طور که ویکتوریا نوشته بخش های زیادی از نوشته های ما توی اینترنت کپی شده. این سایت ها به صورت ماشینی این کار رو انجام میدن. دلیل عمده ی این کار هم به خاطر موتور های جستجو و افزایش بازدید هاشون هست. اگر اینترنت رو خوب بگردیم اکثر نوشته هامون توی این سایت ها هست. من هم کپی شدن نوشته هام رو توسط ماشین دوست ندارم ولی خیلی سال هست به این وب سایت ها توجهی نمی کنم.

اینستاگرام خودم و شماها رو خیلی دوست دارم. برای من جایی هست که بدون هیچ توضیحی و حرفی زندگی می کنم. می تونم با خیال راحت از زندگیم عکس بگیرم و به اشتراک بزارم. عکس های شماها رو هم خیلی دوست دارم و از اینکه توی عکس هاتون لبخند میزنید، خوشحالم.

بیش از ده هزار تا توئیت کردم. چند وقت پیش به این عدد رسیدم. خب برام یک عدد خیلی خوب هست. چون خیلی توئیت نمی کنم، رسیدن به این عدد چند سالی طول کشید. لحظه های کوچیک زندگیم رو اونجا نوشتم، 140 کاراکتر هایی که درباره ی زندگی حرف زدم. دوست دارم یک روزی به صد هزار تا توئیت برسم :)

و در انتها اینجا رو دارم، جایی که بیشتر از هر جای دیگه دوستش دارم. اردیبهشت امسال ششمین تولد وبلاگمون بود. من و قاصدک فقط شش اینجا هستیم. قبلا هم یک جای دیگه بودیم. از قاصدک خیلی ممنونم که اینجا رو زد و با هم توی تمام این سال ها اینجا نوشتیم.

ویکتوریا مثل همیشه و پر انرژی توی وبلاگش پست گذاشته. امیدوارم دوباره شما دوستای خوبم هم این کار رو انجام بدید، هر چند میدونم دوباره نوشتن بعد از این همه مدت واقعا سخت هست.

سعی کردم امسال بیشتر سینما برم، بیشتر مسافرت برم، بیشتر دوست داشته باشیم و بیشتر زندگی کنم. فکر می کنم همه ی این کارها رو و کلی کار دیگه رو انجام دادم. از این روزها و این ماه ها راضی هستم. در انتها هم حس مورفیوس رو دارم وقتی نئو رو پیدا کرده بود :)

پ ن: آلبوم جدید گروه پالت رو گوش کنید :)

آرزوی یک جای خوب

بی خانمان ها: دیدن بی خانمان ها همیشه ناراحتم میکنه. از خودم می پرسم که شب ها و روزها رو چه طوری سر می کنند و چطور می تونند شکم خودشون رو بدون هیچ حمایتی توی این شهر بی در و پیکر سیر کنند. بی خانمان هایی که معمولا می بینم معتاد هستند و درد مضاعف و مشکلات مضاعف تری به نسبت بی خانمان های معمولی دارند. از همیشه بیشتر وقتی اون ها رو توی مناطق مرفه نشین شهر می بینم، ناراحت میشم، چون تضاد طبقاتی رو بیشتر و فجیع تر حس می کنم. امیدوارم روزی گرم خانه ها به اندازه ای زیاد باشند که هیچ کس هیچ شب سردی رو توی خیابون سر نکنه و با شکم گرسنه به خواب نره.

معلول ها: شهرهامون تنها برای آدم های سالم ساخته شده. اگر نابینا باشید، اگر توانایی راه رفتن نداشته باشید، جایی برای زندگی توی شهرها ندارید. به دلیل کمبود امکانات خیلی وقت ها آدم ها معلول اصلا از خونه بیرون نمیان. هر وقت تصادفی نگاهشون می کنم، شرم و خجالت مستقل نبودن رو توی چشم هاشون می بینند. امیدوارم روزی پزشکی اینقدری پیشرفت کنه که یا معلولی نداشته باشیم و یا اون ها بتونند به زندگی عادی مثل بقیه ی آدم ها ادامه بدن. قبل از همه ی این حرف ها هم ما آدم های معمولی تر اینقدری پیشرفت کنیم که بپذیریم توی این شهر همه حق حیات دارند.

بچه های بی سرپرست/بد سرپرست: بهشون فکر می کنم، اینکه توی جامعه ی به شدت رقابتی چه طور می خوان به زندگی ادامه بدن، چطور می خوان پیشرفت کنند و چه طوری می تونند شخصیت مستقل و محکمی برای خودشون داشته باشند. کاش همه ی بچه ها پدر و مادرهای فوق العاده ای نصیبشون بشه و یا حداقل این شانس رو داشته باشند که کسی برای همیشه حمایتشون کنه.

کودکان کار: هر بار که می بینمشون از خودم می پرسم اگر جای اونها بودم به چه طور آدمی تبدیل میشدم. از خودم خجالت میکشم وقتی می بینم اونها توی گرما و سرمای وحشتناک خیابون های ایران کار می کنند در حالی که ما آدم های معمولی تر از شرایطی بهتری که داریم ناراضی هستیم. بیشتر از همه دلم برای بچه هایی میسوزه که وقتی کنار خیابون نشستند، دارند مشق هاشون رو هم می نویسند. از سیستمی که نمیتونه از این بچه ها حمایت کنه می تونم به طور کامل متنفر بشم.

انگیزه این پست گردش دیروز من توی تجریشه. تجریش رو خیلی دوست دارم و سعی می کنم هر وقت تهران میرم یک سر بهش بزنم. توی تجریش همیشه بی خانمان هایی وجود دارند که در میدان تجریش مشغول زندگی هستند. مرد نابینایی رو دیدم که توی پاساژ قائم عیدی جمع می کرد. خانمی از بهزیستی کارت ها بچه هایی بی سرپرست رو جلوش گذاشته بود تا رهگذری بیاد و سرپرستی بچه ای رو قبول کنه و در آخر مثل همیشه کودکان کاری رو دیدم که به جای لذت بردن از زندگی داشتند کنار خیابون برای زنده موندن تلاش می کردند.

کاش وقتی به اجبار اینجا اومدیم، جای بهتری به هممون میدادند. 

از هیئت تا پارتی، از کربلا تا آنتالیا!

عنوان بالا پیشنهاد جدیدی است که برای سبک زندگیم پذیرفتم. پذیرفتن زندگی، پیشنهادهاش و لذت بردن از کم و بیشش. این روزها کمتر پیشنهادی رو رد می کنم و توی خیلی از جمع ها پایه ی اصلی هستم. تنوع جمعی هایی هم که توشون شرکت می کنم واقعا زیاد هست که البته این موضوع اصلا جای نگرانی نداره :)

البته در باب همین موضوع هم هنوز تا آرمان های امام راحل (منظور امام بهمن) فاصله ی خیلی زیادی دارم و دارم تلاش می کنم سیره ی عملی ایشون رو توی زندگی پیاده کنم. امیدوارم که پیروی راستین ایشون باشم. متاسفانه سطح امکاناتمون توی این شهر واقعا پایین هست :)

جمع جدید همکارام رو هم دوست دارم و از رفتارهاشون لذت میبرم. باهم چند باری بیرون رفتیم و خیلی به من یکی حداقل خوش گذشته. تجربه های جدیدی رو با آدم های کاملا متفاوت دارم کسب می کنم. خوبی زندگی همین هست که امکان تجربه های جدید رو همیشه به آدم میده :)

احتمالا فردا و پس فردا رو هم شهرمون نباشم، امیدوارم شماها هم خوش بگذرونید و از زندگی لذت ببرید :)

ازدواج حسین یا آگهی پیاده روی عصر گاهی در خیابان صفاییه

با حسین (صیامی) توی شرکت قبلی آشنا شدم. تابستون سال 89 بود که توی شرکت پردیس رایانه به عنوان برنامه نویس کارم رو شروع کردم، حسین چند ماهی قبل تر از من وارد اون شرکت شده بود. کاراکتر های متفاوتی بودیم. شلوغ بودم و با تمام بچه های شرکت ارتباط داشتم ولی حسین کاملا کاراکتر ساکتی داشت و هیچ وقت به جز مواقعی که واقعا احتیاج بود حرفی نمیزد.

چند وقتی که گذشت، بعد از اتمام ساعت کاری شروع کردیم با هم بخشی از مسیرمون رو پیاده روی کردن. اوایل کاملا توی سکوت پیاده روی می کردیم. بعدش شروع کردیم از خودمون، از شرکت و از مابقی ها چیزها حرف زدن. اوایل پاییز همون سال حسین از شرکت جدا شد و بعد اومد همین سازمانی که با هم کار می کنیم. من هم چند ماه بعد جدا شدم و اواخر سال 89 مشغول کار توی سازمانم شدم.

تقریبا نیمی از روزهای کاری رو توی تمام این سال ها با هم از شرکت تا چهارراه بازار(حدود سه کیلومتر) پیاده روی کردیم. ظهرهای زیادی با هم رفتیم بیرون ناهار خوردیم. با هم بارها و بارها کوه رفتیم. خاطرات مشترک زیادی با هم داریم. هر چند توی بخش های متفاوتی کار می کردیم اما ارتباط زیادی با هم داشتیم.

حسین کاراکتر ساکتش رو حفظ کرد، هر چند هر چقدر سال های بیشتری می گذشت حرف ها بیشتری از خودش میزد اما هنوز هم بخشی زیادی از گفتگو های رابطه مون رو مثل خیلی از رابطه های دیگه ام، من به عهده داشتم. حتی گاهی وقت ها وقتی می خواستم درباره موضوعی حرف بزنه، گفتگو رو شروع می کردم و نظرم رو درباره ی اون موضوع می گفتم و اون بعدش درباره ی اون موضوع حرف میزد. همچنین بعضی از روزها که ساکت بودم بخشی زیادی از مسیرمون به سکوت می گذشت.

حسین از سال گذشته به فکر ازدواج بود و بالاخره چند هفته ی پیش ازدواج کرد. هفته ی پیش با هم رفتیم شیرینی خریدیم. به جز طبقه ی چهار که یکی از همکارای خدماتی شیرینی ازدواج حسین رو پخش کرد، پخش شیرینی طبقه ی پنجم و بخشی از طبقه ی سوم رو به عهده داشتم. حسین مثل خیلی وقت ها دیگه خجالت میکشید از اینکه این کار رو انجام بده و من مثل همیشه این موضوع رو به عهده گرفتم.

حالا فکر کنم باید آگهی بدم که به یک نفر همراه برای پیاده روی عصرگاهی از میدان صفاییه تا چهارراه بازار نیازمندم. توی ادامه آگهی هم ذکر می کنم اولویت با کسانی است که حرف های زیادی برای زدن و نیاز به یک گوش شنوا داشته باشند، فکر کنم سال های زیادی نیاز به شنیدن دارم :)

اتاق عملیات

اسم اتاق جدیدی که توش کار می کنم رو اتاق عملیات گذاشتم. توی Status نرم افزار Lync (یاهو مسنجر سازمانی) هم نوشتم مستقر در اتاق عملیات! دلیل این نام گذاری هم اینه که به دلیل وجود پروژه های طلایی که مشغول انجامش هستیم و بر خلاف پروژه های عادی خیلی سریع تر باید کارها به نتیجه برسه، همه چیز اینجا آنلاین تصمیم گیری و انجام میشه :)

معمولا به اشتراک هام با آدم ها توجه می کنم. با همکارم سمت راستیم توی سریع حرف زدن اشتراک دارم. همکارام می گفتم ما متوجه نمیشیم این همکارمون چی میگه، مونده بودیم که تو چی قرار هست از دستش بکشی، الان متوجه شدیم که خودت هم سریع حرف میزنی :) البته سرعت همکارم کنار دستیم از من بیشتر هست :)

با همکارم سمت چپی ام دو تا نقطه ی اشتراک دارم. اول این هست که مثل خودم به اندازه ی کافی فیلم و سریال می بینه و کتاب های مرتبط با اون ها رو هم میخونه :) به خاطر همین می تونم خیلی راحت با توجه به شرایط مختلفی که توی روز پیش میاد به شخصیت های فیلم های متفاوتی اشاره کنم و بدونم کسی هست که منظورم رو میفهمه. البته بحث روزمون هم همیشه قسمت آخر Game of thrones هست :) نقطه ی اشتراک بعدیم با این همکارم داستان همه چیز دانی هست :) یک بار براتون نوشتم که علاقه زیادی به خوندن همه چیز دارم و تلاشم برای ترک این عادت هم هنوز ره به جایی نبرده :) خب توی این اتاق تنها نیستم. البته وقتی همکارای دیگه صحبت از این می کردند که این همکارم در مورد همه چیز تحلیل انجام میده، بهشون گفتم که من هم همین کار رو می کنم، باور نکردند. دلیلش هم این بود که توی این هفته ی گذشته و به طور کلی بچه ی خوبی شدم و کمتر دست به همچین کارهایی میزنم :) البته همکارایی که از سابقه ی من خبر دارند می دونستند که به صورت معمول به کسی اجازه ی صحبت کردن نمیدم :)

یکی دیگه از خوبی های اتاق این هست که تفریح به شدت جدی میگیرند. به جز جلسات دوشنبه ها معمولا با هم بیرون میرن. هفته ی بعد هم احتمالا یک روز خارج شهر بریم و خوش بگذرونیم:) در مورد بقیه ی اعضای اتاق هم در آینده نزدیک می نویسم :)

فیلم های 2014

Interstellar:

مهمترین کارگردان مورد علاقه ام کریستن نولان ، یکی از بهترین بازیگر هایی که می شناسم متیو مک کانهی و یکی از موضوعات مورد علاقه فیزیک نظری توی یک فیلم جمع شدن. قبل از دیدن فیلم انتظار یک شاهکار رو داشتم، فیلم خیلی فراتر از یک شاهکار هست. فیلمی که نه یک بار بلکه بارها و بارها باید اون رو ببینید و از دیدنش لذت ببرید. به جز فیلم برداری شاهکار، شاهد موسیقی فوق العاده هانس زیمنس توی این فیلم هستیم. حتما بهتون توصیه می کنم این فیلم رو توی سینما ببینید، تجربه ای براتون به ارمغان میاره که هیچ وقت لذتش رو فراموش نمی کنید.

شاهکارترین صحنه ی فیلم موقعیه که متیو مک کانهی بعد از 23 سال پیغام هایی که از زمین ارسال شده رو می بینه، هیچ وقت این صحنه و بازی فوق العاده متیو رو فراموش نمی کنم. از بین کاراکتر های بازی ربات مارس هم واقعا عالیه.

The Hobbit: The Battle of the Five Armies

قسمت آخر سه گانه ی هابیت. یک شاهکار دیگه از پیتر جسکون عزیز. هر چند همیشه هابیت با ارباب حلقه ها مقایسه شده اما بدون توجه به این مقایسه و قوی تر بودن ارباب حلقه می تونید از این فیلم لذت ببرید. بازی ها، جنگ ها، کشمکش درونی آدم ها و بقیه ی چیزها توی فیلم عالی هستند.

این فیلم رو همراه با آبجی کوچیکه زهرا دیدم. چند وقتی بود ازم می پرسید کی قسمت بعدی فیلم اکران میشه. امیدوارم به سبک فانتزی علاقمند باشید و از دیدن این فیلم لذت ببرید، همچنین امیدوارم باز هم پیتر جکسون عزیز از این دست فیلم ها بسازه :)

BridMan:

یک شاهکار به تمام معنا. دیالوگ های فوق العاده، بازی های درخشان و جریان مستمر فیلم برداری که لذت دیدن این فیلم رو دو چندان کرده. دیالوگ هایی رو بارها و بارها می شنوید و هر بار احساس متفاوت و معنی متفاوتی از اون دیالوگ رو درک می کنید. هر بار یک نگاه تازه دارید و می تونید بدون هیچ تکراری از تکراری بودن بعضی از صحنه ها لذت ببرید. مایکل کیتون زندگی خودش رو توی فیلم این بازی می کنه و باهاش احساس همذات پنداری می کردم. بازی ادوارد نورتون هم عالیه، با دیدن این بازی به شدت یادم فیلم باشگاه مشت زنی افتادم. شخصیت اما استون رو هم خیلی دوست داشتم، آدمی فراتر از قرارداد های روزمره. بقیه بازی ها هم عالی بودند. حتما این فیلم رو ببینید. در انتها هم باید روزی دیگه نگران این نباشیم که آدم چه قضاوتی در موردمون دارند.

Big Hero:

یک انیمیشن خوش ساخت، گیگ وار و برای تمامی سنین. بدون هیچ نگرانی می تونید با بچه ها کوچک تر خونه این انیمیشن رو ببیند و چند ساعتی لذت ببرید. گه گاه شوخی ها داستان واقعا جالب و خنده داره هست. از همه بیشتر هم روبات عزیز BiMax رو دوست داشتم. با همه ی روبات هایی که تا حالا دیده بودم این روبات فرق می کنه و حتما دوست دارید که یکی از این روبات ها توی خونه داشته باشید :)

BoyHood:

چند تا فیلم می شناسید که برای ساختنش سیزده سال کارگردانش صبر کنه؟ احتمالا یا اصلا همچنین فیلمی وجود نداره و یا تعدادش واقعا کم هست. داستان زندگی یک پسر بچه و خانواده و اطرافیانش رو توی دوازده سال خواهید دید ولی قرار نیست از بازیگر های بدل یا گریم استفاده بشه، در عوض هر سال کارگردان فقط حداکثر ده دقیقه از فیلم رو کارگردانی می کنه و صبر می کنه تا سال بعد که بازیگر ها بزرگ و یا پیرتر بشن، به همین راحتی. شما شاهد بزرگ شدن یک پسربچه با همه ی داستان هاش و رویا پردازی هاش هستید. بازی و آدم ها دوست داشتنی هستند و می تونید از دیدن این فیلم لذت های خاص خودتون رو ببرید.

Sin city a dame to kill for:

یک فیلم کاملا دوست داشتنی. قسمت اول این فیلم رو خیلی دوست داشتم. فضای کاملا اغراق شده شهر گناه، فیلم برداری سیاه و سفید و رنگ های جیغ موردی. شخصیت آدم ها هم اغراق شده هستند. بازی ها هم خیلی عالی بودند. امیدوارم دنباله های دیگه هم از این فیلم ساخته بشه.

Gone Girl:

یک داستان به شدت خوش ساخت از کارگردان فوق العاده به نام دیوید فینچر. بن افلک و روزاموند پایک یک از بهترین زن و شوهر های فیلم هایی سینمایی هست که توی چند سال گذشته دیدم. توی این فیلم همه همدیگه رو فریب میدن، اون هم به صورت کاملا حرفه ای. حتما تا حالا این فیلم رو دیدید و بارها درباره ی داستان جذاب این فیلم با دوستانتون حرف زدید.

Nightcrawler:

یک فیلم فوق العاده :) داستان در مورد آدمی هست که برای شبکه ی خبری، مستند هایی از حوادثی که در سطح شهر لس آنجلس اتفاق می افته تولید میکنه و رابطه ی بین مدیا و بیینده هاش رو نشون میده. رسانه ها اخباری رو بهمون میدن که برامون جذاب هست، نه خبری که به خودی خود اهمیت داشته باشه. علاقه های ما محتوای رسانه ها رو می سازند.

Dumb and Dumber To:

اگر قسمت اول این فیلم رو دیدید و دوست داشتید حتما قسمت دومش رو هم ببینید. هر چند گاهی شوخی ها تا حد حال بهم زن بودن هم میرسه و به سختی میشه تحملش کرد :) ولی هنوز هم جیم کری لحظه های خنده داری رو میتونه برای بیننده هاش به ارمغان بیاره.

Lucy:

یک فیلم بر پایه تئوری قدیمی که میگه ما از همه ی امکانات مغزمون استفاده نمی کنیم، مورگان فریمن و اسکارلت جوهانسون هم بازی می کنند. این فیلم می تونست یک فیلم خوب و یا حتی شاهکار باشه ولی یک فیلم خیلی معمولی و حتی کمتر از معمولی هست. فیلمنامه از زمان کوتاه فیلم هم کوتاه تر هست. سخنرانی های بی مورد مورگان فریمن، تصاویر حیات وحش بدون دلیل و داستانی بد و تنها سرهم شده. توصیه ای در مورد دیدن این فیلم وجود نداره :)

Night at the Museum: Secret of the Tomb

یک فیلم سرگرم کننده مثل قسمت های قبل با این تفاوت که تلاش شده به برخی از موضوعات توی این قسمت سر و سامون داده بشه. اگر قسمت های قبل این فیلم رو دوست داشتید حتما این قسمت رو هم ببینید. برای چند ساعت رفع خستگی توصیه میشه :) این فیلم آخرین فیلم رابین ویلیامز هست. هیو جکمن هم یک سکانس جالب توی این فیلم داره :)

Penguins of Madagascar:

توی این فیلم به گذشته ی پنگوئن های دوست داشتنی ماداگاسکار پرداخته میشه. فیلم همون تم و جریان انیمیشن ماداگاسکار 1 و 2 رو داره. از بچه ی چهار سال به بالا هم میتونه این فیلم رو تماشا کنه :)

Step Up: All In

فیلمی در مورد رقص همراه با یک پایان خوش. اگر قسمت های قبلی این مجموعه رو دوست داشتید حتما این قسمت رو هم بینید. فیلم صحنه های رقص جالبی داره هر چند در مورد درام داستان تلاشی زیادی صورت نگرفته. بدون نگران می تونید این فیلم رو ببیند و لذت ببرید :)

تغییر مکان...

پنجشنبه ی هفته ی پیش به درخواست یکی از گروه های سازمانمون از طبقه ی چهار به طبقه ی سه منتقل شدم. نقش های تحلیل گر و مشاور بودنم پر رنگ تر شده. البته عنوان شغلی (مسئول واحد مدیریت محتوای کتب) و همچنین بخشم عوض نشده و فقط به صورت فیزیکی تغییر مکان دادم. دل کندن از اتاق قبلی برام سخت بود ولی در عوض اتاق جدید و آدم های جدید هم برام جذاب هست. اکثر بچه های اتاق رو می شناسم و قبلا با هم کار کردیم. از نظری اخلاقی، افکاری و بقیه چیزها متفاوت هستیم! در حال حاضر در جمع متضاد ها کار می کنم :) اینکه اینجا میتونم ادامه بدم یا نه هم، برای خودم سوال هست :) البته جای نگرانی نیست...

الان وضعیت اینجوریه که شش ماه اول سال گذشته رو طبقه ی پنج کار می کردم، شش ماه دوم رو طبقه ی چهار و الان قرار هست شش ماه تا یک سال آینده رو طبقه سه کار کنم. به شوخی به بچه ها میگم چند سال دیگه همین جور ادامه بدم، یک طبقه یک طبقه میرم پایین و به زیرزمین می رسم :)

سه تا اتفاق هم توی یک هفته ی گذشته افتاده. اول اینکه مدیران طبقه ی دو شاکی شدند که اگر قرار به جا به جایی بوده من باید می رفتم طبقه ی دوم و نه طبقه ی سه :) دوم اینکه من به همراه بچه های این اتاق قرار هست توی یکی دو هفته ی دیگه از این اتاق جا به جا بشیم و بریم یک جا دیگه :) سومی هم این هست که هفته ی پیش دوشنبه با بچه ها رفتم یکی از خونه های قدیمی شهرمون :)

تعادل

فکر می کنم خیلی از تصمیم های ما تنها بازخورد های ما به نسبت شرایطمون هست. حتی فکر می کنم بخشی از زیادی از شخصیتمون مربوط به گذشته مون هست. با گذشته ی متفاوت حتما آدم متفاوتی بودیم.

یکی از مهمترین تلاش های این روزها و ماه های گذشته این هست که زندگی رو خیلی جدی نگیرم. البته به اندازه ی کافی هم جدی بگیرم! بیش از حد و تنها به دلیل شرایط محیطی به سمت جدی گرفتن زندگی سوق پیدا کردم. باید بتونم بین خودم و آرزوهام و زندگیم تعادل برقرار کنم. واقعیت ها رو بپذیرم و تمام تلاشم رو برای تغییر اون ها انجام بدم.

پاراگراف بالا کاملا بدیهی به نظر میرسه، اما توی عمل و با وجود پارامتر های مختلف به سختی قابل اجرا هست. مصداق های این موضوع این هست که باید بتونم بین کار، دانشگاه و خودم تعادل برقرار کنم. کار اولویت اولم شده، دانشگاه رو گه گاه فراموش می کنم و البته به خودم تنها گاهی اوقات وقت میدم. فکر می کنم که می تونم به این تعادل برسم، هر چند سخت و هر چند دشوار.

با توجه به اینکه ماه های گذشته به کارم اهمیت بیشتری دادم، توی ارزیابی عملکرد ها، حقوق و بقیه چیزها توی محل کارم پیشرفت کردم :) اما الان دغدغه ی مهمترم این هست که نه پیشرفت رو از دست بدم، نه اینکه بزارم تنها لذتم از زندگی کار باشه. پروپوزال رو سال پیش بالاخره تموم کردم. چند روز پیش تصویب شد و تاریخ تصویبش برای اول اسفند خورد. شهریور باید دفاع کنم و تا اون موقع حتما دو تا مقاله داشته باشم. استادم امروز بهم زنگ زد و گفت پروپوزال رو از بقیه دانشجو ها بهتر نوشتی ولی مشکل اینجاست که یک دفعه شش ماه اصلا پیدات نمیشه :) از عید به این طرف کار خاصی روش انجام ندادم از امروز دوباره شروع کردم. دو ساعت زودتر محل کارم رو ترک می کنم و ساعت پنچ میام خونه تا بتونم تا آخر شب براش وقت بزارم.

در مورد خودم اکثر اوقات اوضاع خوب هست. دیروز توی جلسه ی بخش با ناامیدی اکثر همکارام از شرایط مخالفت می کردم. هر چند در مورد اوضاع بد حق با اون ها بود ولی ناامید داستان خیلی تلخ تری به نسبت با دست خالی جنگیدن و حفظ کردن روحیه هست. بارها و بارها به جای رئیسم به اعتراض هاشون جواب دادم :) و تاکید کردم باید باز هم ادامه بدیم و تلاشمون رو بکنیم.

وبلاگ هاتون رو هم میخونم، امیدوارم در حال خوش گذرونی باشید. :)

سال جدید :)

هوا کمی گرم تر شده. شب ها موقع خواب پنجره رو باز میزارم. البته پتو هم روم میندازم، هنوز اونقدر ها هم گرم نشده. صبح ها هوا خیلی عالیه، مخصوصا اگر صبح ها زود بیدار بشید. باد خنکی میاد و نوید یک روز خوب رو بهتون میده. البته باید قبل از ساعت هشت صبح از خونه بیایید بیرون.

در مورد طول روز اطلاعی از وضعیت هوا ندارم. نه تا ده ساعت بعدی رو سر کار می گذرونم. هنوز هم توی طبقه ی چهار اتاق 407 کار می کنم، البته موقع آدرس دادن میگیم اتاق روبروی آبدارخونه. هوا اتاقمون هنوز خوب هست، زمستون خیلی گرم بود. حتی یک بار سیستم های گرم کننده رو روشن نکردیم. در حالی که بقیه اتاق های سیستم های گرمایشی تمام مدت کار می کرد، ما که وسط ساختمون بودیم از این موضوع بی نیاز بودیم :) امیدوارم هر چه سریع سیستم ها خنک کننده رو راه بندازن، اون موقع اوضاع خیلی جذاب تر میشه...

تا 15 تعطیل بودم. دوران عید رو به خوبی استراحت کردم. تفریحات سالم از جمله فیلم دیدن و بازی کردن هم زیاد داشتم. فیلم میان ستاره ای توی سینما پردیس کوروش دیدم، تجربه ی به شدت فوق العاده ای بود. چند روز برفی هم توی دهات یکی از بچه ها گذروندم. کمی طبیعیت گردی و کوهنوردی هم داشتم. دوستام رو هم چند باری دیدم. بر عکس همه ی این داستان ها توی عید دیدنی های فامیل اصلا شرکت نکردم. یا توی شهرم نبودم، یا توی خونه، فرقی نمی کرد به هر حال از این داستان ها معاف بودم. از این سوال ها هم فرار کردم. کی ازدواج می کنی؟ کجا کار می کنی؟ دقیقا کجا کار می کنی؟ چقدر حقوق می گیری؟ چقدر پس انداز داری؟ نمی خوای ما برات آستین بالا بزنیم؟ برنامه نویسی چی هست؟ کامپیوتر خوب چنده؟ از این تعطیلات و از این عید کاملا راضی ام :)

چند روز اول کاری رو درگیر برنامه ریزی برای سال آینده بودم. شبیه فصل پاییز و زمستون ادامه میدم. کاملا هم شاد و با قلبی مطمئن :)

یک هفته ی گذشته...

دوشنبه هفته ی پیش رو مرخصی گرفتم و برای خودم یک تعطیلات سه روزه ساختم. جاتون خالی، خیلی بهم خوش گذشت. چندین روز خیلی عالی و پر از خوراکی های خوشمزه داشتم. برای شروع این فصل به همچین تعطیلاتی احتیاج داشتم :)

چهارشنبه که برگشتم متوجه شدم شارژر لپتاپم و گوشیم رو همزمان جا گذاشتم. دوستم برام پست کرد و امروز به دستم رسید. این چند روز به خاطر این موضوع حتی با وجود شارژهای متعدد همکارام، خیلی بهم سخت گذشت. خیلی بیشتر از این حرف ها به گجت هام وابسته هستم :) یکی روح هستیم توی چند تا بدن :)

دارم روی پایان نامه ام کار می کنم. هر روز عصر هم موقع پیاده روی با حسین در موردش با هیجان حرف میزنم. خیلی بیشتر از قبل دوستش دارم. شب ها هر چقدر هم که خسته باشم باز هم براش وقت میزارم. تا حالا دو تا فایل تحویل استادم دادم، توی ایمیل آخرش از کارم تعریف کرد و ازم خواست همین جور ادامه بدم. خیلی خوب بود :)

اول هر چیزی رو دوست دارم. اول صبح، اول هفته، اول ماه و ... . قبلا هم گفته بودم :) اول زمستون رو هم دوست دارم. یک فصل جدید شروع شده. فصل ها علاوه بر تنوع دوست داشتنی شون، برای این هم برام مهم هستند که توی محل کارم، انتهای هر فصل ارزیابی عملکرد داریم. منهای اشکالاتی که به اون سیستم وارد هست، این ارزیابی رو دوست دارم. چون بهم نشون میده که مدیرای متعدد بالاسریم چه نظری بهم دارند و میتونه تصویری از عملکردم به خودم بده. عملکرد فصل تابستونم به نسبت بهارم بهتر بود، امیدوارم این فصل هم باز هم به نسبت فصل قبلی بهتر بشه. توی چند روز آینده این ارزیابی بهم ایمیل میشه، در موردش حتما حرف میزنم :)

از چند روز پیش یک پروژه ی جدید سر کار شروع کردم. پروژه ی قبلی بعد از شش ماه تموم شد. تمام این فصل رو روی این پروژه و البته با کلی پروژه جانبی دیگه کار می کنم. بیشتر از هر کسی و هر چیزی توی دنیا باید براش وقت بزارم و خوشحالم که دوستش دارم. به این پروژه خیلی امیدوارم. خیلی وقت هست که توی سازمانمون مشکلاتی وجود دارد و به عنوان مدیر واحد می تونم بخشی از این مشکلات رو حل کنم و این موضوع بهم دلیل برای با علاقه کار کردن میده.

سرما خوردم. معمولا دوست ندارم سرما بخورم :) اما خب به هر حال زمستون بدون سرما خوردگی خیلی معنی نداره. فعلا هم دکتر نرفتم، باشه تا یکی دو روز دیگه اگه خوب نشدم، حتما میرم :)

هم دیروز و امروز صبح رفتم محلات و برگشتم. اینکه صبح زود بیدار بشی، یکی دو ساعتی توی جاده باشی و برسی یک شهر دیگه، بعدش هم بعد از انجام دادن کارت برگردی شهر خودت و سر کار یک جور خاصی هست. گاهی وقت ها این رفت و آمد ها رو دوست دارم. البته از اینکه فردا دیگه مجبور نیستم برم و برگردم خوشحالم :) احتمالا باز هم توی این ماه چند بار دیگه این مسیر و چند تا جاده ی دیگه رو طی می کنم :)

خیلی دوست دارم که کمی وقت آزاد به خودم بدم و تلاش کنم پیتزاهای مختلف رو درست کنم. به هر حال درست کردن پیتزاهای متنوع لذتی هست که نمی تونم به راحتی ازش بگذرم.

یک رویای جدید هم برای چهار فصل آینده ام دارم. تا انتهای پاییز سال آینده کلی کار هست که باید انجام بدم. خیلی خوشحالم که چیزی دارم که میتونم از فکر کردن بهش لذت ببرم. 

کیتی پری عزیز...

اصلا مهم نیست که عاشق کیتی پری هستید یا نه. چندان هم اهمیت هم نداره که آهنگ هاش رو گوش می کنید یا نه. اما اجرا ها و ویدیو های اخیرش رو امیدوارم دیده باشید.

اجرای کیتی پری توی افتتاحیه موزیک آمریکن اورد واقعا شاهکار بود. شروع خیره کننده کیتی پری برای من یک لذت فوق العاده در یک شب استثنایی بود.

حالا هم که چند روز هست جایزه گرمی برگزار شده. هر چقدر از خواننده مورد علاقم Lorde ناامید شدم باز هم اجرای کیتی پری شاهکار بود. منهای اینکه که بیانسه یک شروع خیره کننده واسه ی این مراسم داشت اما اجرا کیتی پر ابهت ترین اجرای اون شب بود.

البته نمی تونیم از این بگذریم که آهنگ های کیتی مدت های زیادی توی بالای جدول بیلبورد جا خوش کرده...

دیالوگ های غیر نرمال...

پنجشنبه با صالحه حرف میزدم. از پرواز بر فراز آشیانه فاخته صحبت کردیم. از ورونیکا می خواهد بمیرد.  از ریچارد براتیگان براش گفتم و بهش گفتم که عاشق رمان همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها هستم. با قهرمان داستان که سه بیماری شیزوفرنی٬‌ خود تخریبی٬ و بیماری آینه داره٬ بیشتر از همه ی کاراکتر های کتاب های زندگی همذات پنداری میکنم. خیلی از دیالوگ اون کتاب رو توی زندگی به خودم و آدم های زندگی گفتم و رابطه های اون آدم رو تجربه کردم. بهش پیشنهاد کردم که اون کتاب رو بخونه و اون گفت اون دومین دفعه هست که این پیشنهاد رو بهش می کنم. اصلا یادم نبودم.... :)

صالحه بهم گفت می تونیم دو تا بیمار روانی توی تیمارستان باشیم که روی یک نیمکت با هم دارند حرف می زنند. بهم گفت اون از پرستار ها متنفر هست و قرص هاش رو نمیخوره. بهش گفتم من عاشق پرستار ها هستم. اون ها دوستمون دارند و من هم همه ی قرص هام رو میخورم. بهم گفت تو خیلی زود خوب میشی و میتونی بری. بهش گفتش مشکل اینجاست که من دوست دارم اینجا بمونم... :)

کلی فضا سازی در مورد اون تیمارستان و آدم هاش کردیم. خیلی وقت بود تجربه ی این دیالوگ ها رو توی زندگیم نداشتم. در تمام این سال های سعی کردم نرمال تر باشم. آدمی پذیرفتنی تر و جامعه پذیر تر . دیالوگ هایی که با آدم های زندگیم دارم سعی کردم به سمت روزمره تر شدن بره ولی حقیقت این هست که هیچ چیز عوض نشده. در حقیقت من از درون اون کاراکتر غیر نرمال تری که دارم رو بیشتر دوستش داشتم و هر روز بیش تر بهش نزدیک شدم. از این خوشحالم...:)

پ ن:‌ فیلم پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته داستانش توی یک تیمارستان جریان داره٬ کتاب ورونیکا می خواهد بمیرد هم بخش زیادی از داستانش داخل یک تیمارستان هست. ریچارد براتیگان هم مثل پائوکولیو یک مدتی رو توی یک بیمارستان روانی بستری بوده ...:)

یک انتخاب مبهم

قرار بود دیروز بهم زنگ بزنه. هفته ی پیشش قرار گذاشته بودیم که فقط یک هفته دوستش داشته باشم. ولی اصلا تصمیم نگرفته بودم که دوستش داشته باشم یا با همه ی وجود ازش متنفر باشم. هر دو تا کار رو می تونستم انجام بدم. واسه ی هر کدومش هم یک دنیا دلیل داشتم و بیشتر از اون یک عالمه خاطره. خیلی تصمیم گیری برام سخت بود. تنها کاری که کردم تلفنش رو جواب ندادم. همش دوبار زنگ زد. خودش هم فهمیده که بیشتر از این نباید تلاش بکنه. امروز دیگه زنگ نزد. شاید به همین سادگی همه چیز تموم شده باشه. یعنی این چیزی هست که من میخوام. در حالی که اینطور نیست. راستی چی می شد هیچ وقت نمی دیدمش؟ یا بهتر از اون چرا بعد از اون همه سال دوباره دیدمش؟ این همه هم تصادفی. راستی چی شد که تصمیم گرفتم که اون بخشی زیادی از زندگیم رو نابود کنه؟ من دفعه اول هیچ احساس نداشتم. اصلا قرار نبود من توی اون بازی نقشی بازی کنم. دفعه ی دوم می تونستم ازش متنفر باشم ولی به جاش ترحم کردم. راستی می دونید خطرناک ترین کار این هست که به آدمی که ازش متنفر هستید ترحم کنید. اون آدم به سادگی شما رو نابود می کنه. راستی چرا اینقدر دوام آوردم؟‌ مگه تسلیم توی همون اول نابودی چه اشکالی داره؟ یک آدم دیگه شدم. بعد از طوفان دیگه اون آدم سابقه نبودم. چی بهتر از این؟

بعد از آخر هفته...

اون آخر هفته کذایی تموم شد. پنجشنبه ارائه داشتم. به خاطر همین چهارشنبه شب تا ساعت 3 نیمه شب فصل پنجم Breaking Bad‌ رو میدیدم. :)‌ صبح هم با خیال راحت خوابیدم و ظهر رفتم دانشگاه . اکثر بچه ها از صبح اول وقت از شهر های مختلف اومده بودند دانشگاه و من آخرین نفری بودم که رسیدم ... :)

کار زیادی روی ارائه هام انجام نداده بودم. ولی همه چیز خوب بود. من هم راضی بودم. استاد هام هم راضی بودند. در کل خوشحالم :) امیدوارم یک نمره ی خوب هم بگیرم....

فعلا دانشگاه رفت تا اون ور سال که سیمنارم رو ارائه کنم. توی ذهن من در حال حاظر جایگاهی نداره...

ارائه آخر هفته...

در حال حاظر بنده آدمی هستم پر امید...صبح ها در سر کار مشغولم..معمولا هشت تا پنچ ..بعد از ظهر ها هم در خدمت مقاله و دیگر دوستانی از این دست...

آخرین هفته قرار هست ارائه بدم واسه ی درس هام ...یک جورایی دهنمون صاف هست و از حوصله منه پیرمرد خارج...دیگه چه میشه کرد.. خواستیم استاد رو گول بزنیم از خر شیطون ارائه حضوری پایین بیاد.. اما هر چه قدر عجز و لابه کردیم در دل سنگش کارگر نیفتاد که نیفتاد ...

به هر حال اینجانب فعلا در خدمت مقاله هستم ...فرصت پیش بیاد خدمت شما دوستان هم میرسم:)

تغییر نقش...

کاش یکی پیدا میشد نقش من رو توی زندگی بازی میکرد٬ خودم هم میرفتم دنبال یکی زندگی دیگه :)

برخورد اجتناب ناپذیر...

امروز یک جلسه ی خیلی جدی با مدیرم داشتم. اعتقاد داشت این روز ها به خوبی بچه هام رو مدیریت نمی کنم٬‌ البته من هم همین اعتقاد رو در مورد اون و مدیریت بخش داشتم. با بچه های گروهم قبل از هر چیز با هم همکار هستیم و بودیم. خیلی قبل از اون که گروهی تشکیل بشه و من مدیرش بشم. دوستام هستند و دوستشون دارم. به جز یک نفرشون همشون از من بزرگ تر هستند.

مدیرم اعتقاد داره که باید یک نظم جدی تری توی گروه وجود داشته باشه. بچه ها با هم کمتر صحبت غیر کاری بکنند. من مثل یک مدیر پادگانی هر روز چند بار بهشون سر بزنم و ازشون در مورد فعالیت هاشون توضیح بخوام. همون طور که خودش وقتی مدیر گروه بود و الان که مدیر بخش هست به هر امر جزئی دخالت میکرد و میکنه و بچه هاش به شدت از دستش عصبانی بودند و هستند. همچین اعتقادی ندارم و هیچ وقت نخواهم داشت. البته نیتش خیر هست و فکر می کنه کار درست رو انجام میده ولی اشتباه میکنه. نمی دونم آدم ها وقتی مدیر میشن به نظم پادگانی معتقد میشن یا وقتی به نظم پادگانی معتقد هستند مدیر میشند. برخورد مون اجتناب ناپذیر هست.

دوست دارم خودم و همه ی آدم ها دیگه آزاد باشند و از زندگی لذت ببرند. مخصوصا این روزها خیلی بیشتر از هر وقت به این موضوع اعتقاد دارم و دوست دارم آدم های دیگه هم این موضوع رو باور داشته باشند.

توی خانواده پدر و مادر ها به بچه هاشون سخت میگیرند.. توی مدرسه معلم ها به شاگرد هاشون.. توی دانشگاه استاد ها به دانشجو هاشون... توی عاشقی هامون به عشقمون... توی محل کار مدیر ها به زیر دست هاشون... تو هر لحظه و هر جا آدم های این جامعه به همدیگه سخت می گیرند...

این رو اینجا نوشتم که بگم امیدوارم هر کدوممون توی هر موقعیتی که هستیم به آدم های اطرافمون سخت نگیریم... کاری که بهش عادت کردیم..

شهری سرد تر از نیویورک...

این روزها اینقدر سرد هست که وقتی می خوام با لپ تاپم کار کنم اول روشنش می کنم و ده دقیقه میزارم روشن باشه تا بتونم به بدنه اش دست بزنم :)....

دیروز دمای شهرمون از نیویورک هم کمتر بود...این نشون میده که ما از نیویورک هم خفن تر هستیم.. تازه افتخار میدیم نیویورک رو با شهرمون مقایسه می کنیم....

روز های آرومی رو توی این هوای برفی پشت سر میزارم..سعی می کنم کلا داستان زندگی روی روال خودش پیش بره...من هم لذتم رو ببرم...

هفته ی دیگه باید دو تا ارائه واسه ی درس هام داشته باشم...بعد از ظهر ها سعی می کنم مقاله هام رو آماده کنم. تا باشد که رستگار شوم...

دلم میخواد برم کوه...اما میدونم خیلی سخته...دارم خودم رو راضی می کنم :)

دوباره هم کتاب کاغذی خوندن رو شروع کنم و هم کتاب صوتی گوش میدم.. به خاطرش خوشحالم...

پ ن: بهمن خیلی خوشحالم که وبلاگمون رو می خونی...به هر حال تا اونجایی که من میدونم تو تنها خواننده ایرانی مقیم آمریکا این وبلاگ هستی...:) باعث افتخار هست...دلم هم برات تنگ شده...

این چهارصدمین پست این وبلاگ بود...خوشحالم...

یک عاشقانه آرام...

تو من رو به خاطر تنهایی هات دوست داری ولی من فقط تنهایی رو دوست دارم.

پ ن: رونوشت به عزیزترینم... 

برف بازی...

دوباره این روز ها عصر ها ساعت پنچ از محل کارم که تعطیل میشم با همکارم نیمی از مسیرم رو پیاده میام. از سر جمهوری که محل کارم هست تا سر پل آهنچی که از همکارم جدا میشم حدودا چهل دقیقه طول میکشه. به خاطر این پیاده روی خیلی خوشحالم.

از عصر تا حالا داره برف سنگینی شهرمون میاد. توی کوچه پس کوچه ها با همکارم برف از روی ماشین جمع می کردیم و در و دیوار رو نشونه میگرفتیم و مسابقه هدف گیری می گذاشتیم. کاملا مشخص بود که توانایی رو داریم که اون برف ها توی سر و کله همدیگه بزنیم٬‌ فقط یک ذره خود داری کردیم :)

ما فقط دو تا پسر بچه بیست و هفت ساله و بیست و نه ساله خوشحال از برف بازی بودیم :)

پ ن : خیلی خوشحالم که وبلاگم رو میخونی سارا...

اندر آرزو های یک آدم کاملا تنبل!

به نظرم دنیا جای خیلی بهتری میشد اگه می تونستیم اشیا رو با ذهن کنترل کنیم...یعنی چی که باید بلند بشم لامپ رو خاموش کنم؟ یعنی چی که در رو باید با دست باز کنم یا ببندم ؟ بدتر از همه اینکه چرا باید کانال های تلویزیون رو با کنترل بالا پایین کنم؟ زندگی از این سخت تر میشه ؟

پ ن : بدیهی هست که میدونم در حال حاظر خونه های نیمه اتوماتیک هست که این کارها با صدای شما انجام میشه و البته از تحقیقات کاشت تراشه توی بدن برای شناسایی و کنترل خبر دارم اما مهم اینه که من هنوز از این تجهیزات ندارم و البته هیچ کدوم این ها کاملا با ذهن انجام نمیشه...

پادشاه سرزمین تاریک...

آرام آرام دوباره پادشاه سرزمین تاریک زندگی شده ام. سرزمینی که سال های زیادی بدون هیچ تهدیدی حکمران بی چون چرای آن بودم. فرو ریخت. تمام روزهایی که نفرت سنگ های نفوذ ناپذیر کاخ تنهایی من را آرام و با صبر و حوصله ای وصف ناپذیر نابود می کرد٬ من بی خبر نقشه ی ماهرانه سقوط خودم را می کشیدم. تنهایی ام از آن جنس تنهایی های پر هیاهویی بود که زرق و برقش چشم هایم را دچار کوری سفیدی می کرد.

تمام شد. نابودی مقدر شده بود. گذشته ام تغییر کرد٬ جایی که تصور می شد در کهربایی خلل ناپذیر تصویر بی پایانی را برای همیشه ارائه خواهد داد. حال تصویری تضرع آمیز از یک موجود شکست خورده ارائه می کرد و آینده این رویایی شکست ناپذیر به تلی سوخته تبدیل شد.

و دوباره پادشاه آن سرزمین تاریکم! تصویری خلل ناپذیر بر دیواره های سنگی اش در حال نقش گرفتن است. به اجبار کوچ کرده بودم. سفر نقش زندگی بود. دوباره در خانه ام. جایی که در آن نمی خواهم و نخواهم ماند. 

آرزوی موفقیت!

دوستم بهم گفت که میخواد خودکشی کنه! من هم براش آرزوی موفقیت کردم. فقط نمی دونم چرا ناراحت شد ؟