اندر احوالات دانشگاه...

توی یکی از درس هام استادم تقریبا بیشتر از پونصد صفحه درس داده و با توجه به تجربه ای که از ترم پیش داشتیم می دونستیم واو به واو برگه هامون رو تصحیح می کنه. و برای نمره گرفتن ازش باید زجر بکشیم.

چند هفته پیش کودتا کردیم و توی یک رای گیری تصویب کردیم که استاد امتحان میان ترم بگیره و بخشی از درس ها رو حذف کنه .( بدیهی هست که از سران کودتا خودم بودم :)‌  )

هفته ی پیش امتحان میان ترم دادم و نمره ی کامل رو هم از امتحان می گرفتم . تقریبا بالاترین نمره بین ورودی هامون ... تا اینجا کودتای امتحان میان ترم کاملا به نفع من بود ...:)‌ اما سرنوشت بازی های پنهان زیاد داره.

بچه های اون ورودی مون به فجیع ترین شکل ممکن تقلب کردند و بچه های ما هم به استاد متعرض شدند که چرا بقیه ی بچه ها اینقدر تقلب کردند.

استاد هم امروز ایمیل زد و امتحان رو باطل اعلام کرده و در نتیجه کودتا به شکست کشیده شده :‌)‌ 

فقط مشکل اینجاست که به جز حجم وحشتناک امتحان استاد هم از روی عصبانیت قصد گرفتن یک امتحان هولناک از ما داره ... :)‌


دکمه ی حذف زندگی من....

از وقتی که برگشتم با خودم قرار گذاشتم از دکمه ی حذف زندگیم اصلا استفاده نکنم.

تبحر خاصی توی حذف کردن همه چیز دارم . از یک رابطه گرفته ٬‌تا بخشی از خودم ٬ تا یک استعفای شغلی تا هر چیزی که آزارم میده یا فکر می کنم هزینه کردن براش بی فایده است.

حالا مدت های زیادی هست که هیچ چیز رو حذف نکردم. باید بگم زندگی در این حالت سخت تر ٬‌پر هزینه تر و دارای تنش های بیشتری هست٬ اما برای من جذاب تر شده. دارم یادم میگیرم که صبور تر باشم ٬ بارها و بارها برای یک چیزی هزینه کنم و برای تغییر دادنش ( در صورتی که ناخوشایند هست) تلاش کنم ٬‌ دارم یاد میگیرم که بپذیرم چطور با چیزهایی که به نظرم نادرست هست زندگی کنم و اون ها رو با نادرستی هایی که دارن بپذیرم. در کل تجربه ی جالبی هست .

پ ن : شاید به زودی از دکمه ی حذف زندگیم بعد از مدت ها استفاده کردم و یکی از درس های این ترمم رو حذف کردم :) 

بهمن این هفته رفت...

شب رفتنش رفتم دم خونشون و مثل همیشه وقتی همدیگه رو می بینیم با هم قدم زدیم و از زندگی حرف زدیم...همون حرف های همیشگی که با هم همیشه می زدیم٬ از همیشه اشاره ی کمتری به این که داره میره کردیم...

بهمن احتمالا الان داره توی لس آنجلس دنبال خونه میگرده ٬ از وقتی که رفته ازش خبر ندارم و شاید اولین خبرم وقتی باشه که پروفایل فیسبوکش رو آپدیت کنه ...

اخرین باری که بهش اس ام اس دادم هفته پیش پنجشنبه بود وقتی بهش گفتم اگه بره دلم براش تنگ میشه ...اون هم درباره ی سرنوشت حرف زد٬ از همون حرف هایی که آدم ها همیشه موقع رفتن می زنند...

توی سه سال گذشته نزدیک ترین دوست بود...


نميدونم از وقتي قرص هام رو ميخورم حالم بهتر شده يا از وقتي حالم بهتر شده قرص هام رو ميخورم..:))

چهار سالگی....

چهار سال پیش توی همچین شبی اولین پست این وبلاگ گذاشته شده ...

فرشته معصوم

قلبم درد می گیرد...

از بس که عشق تو برایش بزرگ است....

به هر حال ممکن هست اينقدري از تضاد رنج ببري که هيچ فقط نتوني به هيچکدوم از احساساتت ايمان داشته باشي...

هر آدمي يک روزي بايد همه چيز رو رها کنه و بره دنبال زندگيش...

بدون دليل يک سري از آدم ها رو دوست دارم...کاريش هم نمي تونم بکنم...

خوشحال و خشنود دارم به ادامه ي زندگي مي پردازم...

زندگی یک لذت فوق العاده است.

من شاد ترين آدم غمگين دنيام...

نقش آدم هاي قوي رو بازي کردن احمقانه ترين کار ممکن هست،همه با بي تفاوتي هر بلايي مي خوان سرت ميارن...

لعنت به موقع هايي که ميدوني براي مردن خيلي دير هست چه برسه به زندگي...

سال ها پيش تسليم شده بود ولي نمي دانست که چرا هنوز مجبور به جنگيدن است...

سالنامه

بیشتر از یک سال است که در آغوشش نخوابیدم

بیشتر از یک سال است که مرا نبوسیده

بیشتر از یک سال است که نبوسیدمش

امروز فهمیدم که عشق من مرده و دفن شده

فهمیدم که عشق  ابدی وجود ندارد

و مرده شورهر نوع عشقی را ببرند که با "عشق واقعی" اشتباه گرفته می شود.

امروز مُردَم.

بی‌تکیه‌گاهی

گمان من این است که آدمی بدون وابستگی به کسان دیگر، به خصوص بدون وابستگی عاطفی، تبدیل می‌شود به هیولا. هیولایی که فقط فکر و احساس شخص خودش براش مهم است و نه هیچ کس دیگر. در این صورت است که احساس نیاز نکردن به کسی دیگر، منتهی می‌شود به بی‌عاطفگی و بریدن از روابط انسانی (حتا اگر بیشترین روابط ظاهری هم وجود داشته باشد)، و بالاخره تعدیل نکردن خود، صاف نکردنِ تیزی‌های خود، و بعد زخم زدن و نابودن کردن دیگران با همین تیزی‌ها. چنین کسی معمولا به شدت هم می‌تواند تکیه‌گاه دیگران بشود و آن‌ها را به خود وابسته کند، چون ضعف ندارد و چیزی از ضعف نمی‌فهمد. می‌تواند در همه چیز قاطع و بی‌درنگ تصمیم بگیرد و حتا قاطع و بی‌درنگ، اگر لازم بشود، تصمیم‌اش را عوض کند. و آدم‌های کاملا وابسته‌ اتفاقا چنین کسی را می‌خواهند، چنین کسی را که می‌تواند هیچ کس را دوست نداشته باشد. آن‌ها که کاملا وابسته اند و فقط دنبال دوست داشتن‌اند و نه دوست داشته شدن، به راحتی عاشق چنین کسانی می‌شوند. چنین هیولاهایی به نظرم در جوامعی که چندان روابط عاطفی و غیرعاطفی درستی میان مردمش نیست، به راحتی هم خلق می‌شوند. هر کسی که مدتی طولانی از روابط درست محروم شده باشد و نیاز‌هایش نادیده گرفته شده باشد، اگر به مرور یاد بگیرد که بی‌نیاز از تکیه دادن به دیگران زندگی کند، زندگی‌اش ناگزیر به هیولاشدن ختم می‌شود.
بخشی از یادداشت «حسین سناپور»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1-آدم هایی که فقط دنبال دوست داشتن‌اند و نه دوست داشته شدن رو خیلی زیاد توی زندگیم دیدم و به طور تخصصی هم خودشون رو زجر میدن...:(
2- میتونیم به هیولا تبدیل بشیم یا الان هم هستیم....
3-زهره ممنونم که این نوشته رو بهم معرفی کردی...

خالی و پوچ

زندگی ام را می بینم...

دیگر چیزی به نام "عشق "در آن نیست

حالا عشق توی سرم بخورد؛

از "زن بودن" هم چیزی برایم نمانده

...

روال عادی

فردا آخرین روز کاریم توی این هفته هست . پنچ شنبه ها از محل کارم مرخصی می گیرم و دانشگاه میرم. البته چهارشنبه بعد از ظهر تنها موقعی توی هفته هست که برای خودم اختصاص داره و جایی میرم که کسی از اون تقریبا اطلاعی نداره.

این روزها آخرین قرار هام رو با بهمن میزارم. آخر این ماه میره و میتونه سرنوشتش رو یک جای دیگه ادامه بده .

رئیس بخشمون هم عوض شده٬ به هر حال تغییر رئیس دردسر های خاص خودش رو داره٬ امروز ازم در مورد فعالیت های گروهم می پرسید و ازم می خواست براش یک طرح تحول آماده کنم . 

زندگی روال عادی خودش رو به هر حال داره طی می کنه....

پ ن :‌شیما امیدوارم هر چه زودتر حال دوستت خوب بشه ...

چقدر روزهام سريع ميگذره....

هميشه منتظر خوشبختي مي مونیم اما بالاخره بايد يک روز دست از خوش خيالي برداريم و به زندگيمون برسيم...

هنوز هوا اينقدري سرد هست که آهنگ تابستون کوتاه زد بازي رو بشه گوش کرد...

یک روزی از خواب بیدار میشی و می بینی خیلی وقت هست که رفتی...