امروز یک جلسه ی خیلی جدی با مدیرم داشتم. اعتقاد داشت این روز ها به خوبی بچه هام رو مدیریت نمی کنم٬‌ البته من هم همین اعتقاد رو در مورد اون و مدیریت بخش داشتم. با بچه های گروهم قبل از هر چیز با هم همکار هستیم و بودیم. خیلی قبل از اون که گروهی تشکیل بشه و من مدیرش بشم. دوستام هستند و دوستشون دارم. به جز یک نفرشون همشون از من بزرگ تر هستند.

مدیرم اعتقاد داره که باید یک نظم جدی تری توی گروه وجود داشته باشه. بچه ها با هم کمتر صحبت غیر کاری بکنند. من مثل یک مدیر پادگانی هر روز چند بار بهشون سر بزنم و ازشون در مورد فعالیت هاشون توضیح بخوام. همون طور که خودش وقتی مدیر گروه بود و الان که مدیر بخش هست به هر امر جزئی دخالت میکرد و میکنه و بچه هاش به شدت از دستش عصبانی بودند و هستند. همچین اعتقادی ندارم و هیچ وقت نخواهم داشت. البته نیتش خیر هست و فکر می کنه کار درست رو انجام میده ولی اشتباه میکنه. نمی دونم آدم ها وقتی مدیر میشن به نظم پادگانی معتقد میشن یا وقتی به نظم پادگانی معتقد هستند مدیر میشند. برخورد مون اجتناب ناپذیر هست.

دوست دارم خودم و همه ی آدم ها دیگه آزاد باشند و از زندگی لذت ببرند. مخصوصا این روزها خیلی بیشتر از هر وقت به این موضوع اعتقاد دارم و دوست دارم آدم های دیگه هم این موضوع رو باور داشته باشند.

توی خانواده پدر و مادر ها به بچه هاشون سخت میگیرند.. توی مدرسه معلم ها به شاگرد هاشون.. توی دانشگاه استاد ها به دانشجو هاشون... توی عاشقی هامون به عشقمون... توی محل کار مدیر ها به زیر دست هاشون... تو هر لحظه و هر جا آدم های این جامعه به همدیگه سخت می گیرند...

این رو اینجا نوشتم که بگم امیدوارم هر کدوممون توی هر موقعیتی که هستیم به آدم های اطرافمون سخت نگیریم... کاری که بهش عادت کردیم..