کیتی پری عزیز...

اصلا مهم نیست که عاشق کیتی پری هستید یا نه. چندان هم اهمیت هم نداره که آهنگ هاش رو گوش می کنید یا نه. اما اجرا ها و ویدیو های اخیرش رو امیدوارم دیده باشید.

اجرای کیتی پری توی افتتاحیه موزیک آمریکن اورد واقعا شاهکار بود. شروع خیره کننده کیتی پری برای من یک لذت فوق العاده در یک شب استثنایی بود.

حالا هم که چند روز هست جایزه گرمی برگزار شده. هر چقدر از خواننده مورد علاقم Lorde ناامید شدم باز هم اجرای کیتی پری شاهکار بود. منهای اینکه که بیانسه یک شروع خیره کننده واسه ی این مراسم داشت اما اجرا کیتی پر ابهت ترین اجرای اون شب بود.

البته نمی تونیم از این بگذریم که آهنگ های کیتی مدت های زیادی توی بالای جدول بیلبورد جا خوش کرده...

دیالوگ های غیر نرمال...

پنجشنبه با صالحه حرف میزدم. از پرواز بر فراز آشیانه فاخته صحبت کردیم. از ورونیکا می خواهد بمیرد.  از ریچارد براتیگان براش گفتم و بهش گفتم که عاشق رمان همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها هستم. با قهرمان داستان که سه بیماری شیزوفرنی٬‌ خود تخریبی٬ و بیماری آینه داره٬ بیشتر از همه ی کاراکتر های کتاب های زندگی همذات پنداری میکنم. خیلی از دیالوگ اون کتاب رو توی زندگی به خودم و آدم های زندگی گفتم و رابطه های اون آدم رو تجربه کردم. بهش پیشنهاد کردم که اون کتاب رو بخونه و اون گفت اون دومین دفعه هست که این پیشنهاد رو بهش می کنم. اصلا یادم نبودم.... :)

صالحه بهم گفت می تونیم دو تا بیمار روانی توی تیمارستان باشیم که روی یک نیمکت با هم دارند حرف می زنند. بهم گفت اون از پرستار ها متنفر هست و قرص هاش رو نمیخوره. بهش گفتم من عاشق پرستار ها هستم. اون ها دوستمون دارند و من هم همه ی قرص هام رو میخورم. بهم گفت تو خیلی زود خوب میشی و میتونی بری. بهش گفتش مشکل اینجاست که من دوست دارم اینجا بمونم... :)

کلی فضا سازی در مورد اون تیمارستان و آدم هاش کردیم. خیلی وقت بود تجربه ی این دیالوگ ها رو توی زندگیم نداشتم. در تمام این سال های سعی کردم نرمال تر باشم. آدمی پذیرفتنی تر و جامعه پذیر تر . دیالوگ هایی که با آدم های زندگیم دارم سعی کردم به سمت روزمره تر شدن بره ولی حقیقت این هست که هیچ چیز عوض نشده. در حقیقت من از درون اون کاراکتر غیر نرمال تری که دارم رو بیشتر دوستش داشتم و هر روز بیش تر بهش نزدیک شدم. از این خوشحالم...:)

پ ن:‌ فیلم پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته داستانش توی یک تیمارستان جریان داره٬ کتاب ورونیکا می خواهد بمیرد هم بخش زیادی از داستانش داخل یک تیمارستان هست. ریچارد براتیگان هم مثل پائوکولیو یک مدتی رو توی یک بیمارستان روانی بستری بوده ...:)

یک انتخاب مبهم

قرار بود دیروز بهم زنگ بزنه. هفته ی پیشش قرار گذاشته بودیم که فقط یک هفته دوستش داشته باشم. ولی اصلا تصمیم نگرفته بودم که دوستش داشته باشم یا با همه ی وجود ازش متنفر باشم. هر دو تا کار رو می تونستم انجام بدم. واسه ی هر کدومش هم یک دنیا دلیل داشتم و بیشتر از اون یک عالمه خاطره. خیلی تصمیم گیری برام سخت بود. تنها کاری که کردم تلفنش رو جواب ندادم. همش دوبار زنگ زد. خودش هم فهمیده که بیشتر از این نباید تلاش بکنه. امروز دیگه زنگ نزد. شاید به همین سادگی همه چیز تموم شده باشه. یعنی این چیزی هست که من میخوام. در حالی که اینطور نیست. راستی چی می شد هیچ وقت نمی دیدمش؟ یا بهتر از اون چرا بعد از اون همه سال دوباره دیدمش؟ این همه هم تصادفی. راستی چی شد که تصمیم گرفتم که اون بخشی زیادی از زندگیم رو نابود کنه؟ من دفعه اول هیچ احساس نداشتم. اصلا قرار نبود من توی اون بازی نقشی بازی کنم. دفعه ی دوم می تونستم ازش متنفر باشم ولی به جاش ترحم کردم. راستی می دونید خطرناک ترین کار این هست که به آدمی که ازش متنفر هستید ترحم کنید. اون آدم به سادگی شما رو نابود می کنه. راستی چرا اینقدر دوام آوردم؟‌ مگه تسلیم توی همون اول نابودی چه اشکالی داره؟ یک آدم دیگه شدم. بعد از طوفان دیگه اون آدم سابقه نبودم. چی بهتر از این؟

بعد از آخر هفته...

اون آخر هفته کذایی تموم شد. پنجشنبه ارائه داشتم. به خاطر همین چهارشنبه شب تا ساعت 3 نیمه شب فصل پنجم Breaking Bad‌ رو میدیدم. :)‌ صبح هم با خیال راحت خوابیدم و ظهر رفتم دانشگاه . اکثر بچه ها از صبح اول وقت از شهر های مختلف اومده بودند دانشگاه و من آخرین نفری بودم که رسیدم ... :)

کار زیادی روی ارائه هام انجام نداده بودم. ولی همه چیز خوب بود. من هم راضی بودم. استاد هام هم راضی بودند. در کل خوشحالم :) امیدوارم یک نمره ی خوب هم بگیرم....

فعلا دانشگاه رفت تا اون ور سال که سیمنارم رو ارائه کنم. توی ذهن من در حال حاظر جایگاهی نداره...

ارائه آخر هفته...

در حال حاظر بنده آدمی هستم پر امید...صبح ها در سر کار مشغولم..معمولا هشت تا پنچ ..بعد از ظهر ها هم در خدمت مقاله و دیگر دوستانی از این دست...

آخرین هفته قرار هست ارائه بدم واسه ی درس هام ...یک جورایی دهنمون صاف هست و از حوصله منه پیرمرد خارج...دیگه چه میشه کرد.. خواستیم استاد رو گول بزنیم از خر شیطون ارائه حضوری پایین بیاد.. اما هر چه قدر عجز و لابه کردیم در دل سنگش کارگر نیفتاد که نیفتاد ...

به هر حال اینجانب فعلا در خدمت مقاله هستم ...فرصت پیش بیاد خدمت شما دوستان هم میرسم:)

تغییر نقش...

کاش یکی پیدا میشد نقش من رو توی زندگی بازی میکرد٬ خودم هم میرفتم دنبال یکی زندگی دیگه :)

برخورد اجتناب ناپذیر...

امروز یک جلسه ی خیلی جدی با مدیرم داشتم. اعتقاد داشت این روز ها به خوبی بچه هام رو مدیریت نمی کنم٬‌ البته من هم همین اعتقاد رو در مورد اون و مدیریت بخش داشتم. با بچه های گروهم قبل از هر چیز با هم همکار هستیم و بودیم. خیلی قبل از اون که گروهی تشکیل بشه و من مدیرش بشم. دوستام هستند و دوستشون دارم. به جز یک نفرشون همشون از من بزرگ تر هستند.

مدیرم اعتقاد داره که باید یک نظم جدی تری توی گروه وجود داشته باشه. بچه ها با هم کمتر صحبت غیر کاری بکنند. من مثل یک مدیر پادگانی هر روز چند بار بهشون سر بزنم و ازشون در مورد فعالیت هاشون توضیح بخوام. همون طور که خودش وقتی مدیر گروه بود و الان که مدیر بخش هست به هر امر جزئی دخالت میکرد و میکنه و بچه هاش به شدت از دستش عصبانی بودند و هستند. همچین اعتقادی ندارم و هیچ وقت نخواهم داشت. البته نیتش خیر هست و فکر می کنه کار درست رو انجام میده ولی اشتباه میکنه. نمی دونم آدم ها وقتی مدیر میشن به نظم پادگانی معتقد میشن یا وقتی به نظم پادگانی معتقد هستند مدیر میشند. برخورد مون اجتناب ناپذیر هست.

دوست دارم خودم و همه ی آدم ها دیگه آزاد باشند و از زندگی لذت ببرند. مخصوصا این روزها خیلی بیشتر از هر وقت به این موضوع اعتقاد دارم و دوست دارم آدم های دیگه هم این موضوع رو باور داشته باشند.

توی خانواده پدر و مادر ها به بچه هاشون سخت میگیرند.. توی مدرسه معلم ها به شاگرد هاشون.. توی دانشگاه استاد ها به دانشجو هاشون... توی عاشقی هامون به عشقمون... توی محل کار مدیر ها به زیر دست هاشون... تو هر لحظه و هر جا آدم های این جامعه به همدیگه سخت می گیرند...

این رو اینجا نوشتم که بگم امیدوارم هر کدوممون توی هر موقعیتی که هستیم به آدم های اطرافمون سخت نگیریم... کاری که بهش عادت کردیم..

شهری سرد تر از نیویورک...

این روزها اینقدر سرد هست که وقتی می خوام با لپ تاپم کار کنم اول روشنش می کنم و ده دقیقه میزارم روشن باشه تا بتونم به بدنه اش دست بزنم :)....

دیروز دمای شهرمون از نیویورک هم کمتر بود...این نشون میده که ما از نیویورک هم خفن تر هستیم.. تازه افتخار میدیم نیویورک رو با شهرمون مقایسه می کنیم....

روز های آرومی رو توی این هوای برفی پشت سر میزارم..سعی می کنم کلا داستان زندگی روی روال خودش پیش بره...من هم لذتم رو ببرم...

هفته ی دیگه باید دو تا ارائه واسه ی درس هام داشته باشم...بعد از ظهر ها سعی می کنم مقاله هام رو آماده کنم. تا باشد که رستگار شوم...

دلم میخواد برم کوه...اما میدونم خیلی سخته...دارم خودم رو راضی می کنم :)

دوباره هم کتاب کاغذی خوندن رو شروع کنم و هم کتاب صوتی گوش میدم.. به خاطرش خوشحالم...

پ ن: بهمن خیلی خوشحالم که وبلاگمون رو می خونی...به هر حال تا اونجایی که من میدونم تو تنها خواننده ایرانی مقیم آمریکا این وبلاگ هستی...:) باعث افتخار هست...دلم هم برات تنگ شده...

این چهارصدمین پست این وبلاگ بود...خوشحالم...

یک عاشقانه آرام...

تو من رو به خاطر تنهایی هات دوست داری ولی من فقط تنهایی رو دوست دارم.

پ ن: رونوشت به عزیزترینم... 

برف بازی...

دوباره این روز ها عصر ها ساعت پنچ از محل کارم که تعطیل میشم با همکارم نیمی از مسیرم رو پیاده میام. از سر جمهوری که محل کارم هست تا سر پل آهنچی که از همکارم جدا میشم حدودا چهل دقیقه طول میکشه. به خاطر این پیاده روی خیلی خوشحالم.

از عصر تا حالا داره برف سنگینی شهرمون میاد. توی کوچه پس کوچه ها با همکارم برف از روی ماشین جمع می کردیم و در و دیوار رو نشونه میگرفتیم و مسابقه هدف گیری می گذاشتیم. کاملا مشخص بود که توانایی رو داریم که اون برف ها توی سر و کله همدیگه بزنیم٬‌ فقط یک ذره خود داری کردیم :)

ما فقط دو تا پسر بچه بیست و هفت ساله و بیست و نه ساله خوشحال از برف بازی بودیم :)

پ ن : خیلی خوشحالم که وبلاگم رو میخونی سارا...