عطیه ی دوست داشتنی من :*
امروز به برنامه ای که برای سال 94 ریخته بودم نگاه می کردم و یک لبخند بزرگ به خاطر امسال می زدم. موقعی که این برنامه رو ریختم اصلا تصور نمی کردم که امسال بهترین، هیجان انگیزترین و پر افت و خیزترین سال زندگیم باشه. هم لحظه های زیادی رو داشتم که کاملا روی ابرها بودم و هم باید من رو از انتهای تاریک ترین روزهای زندگیم بیرون می کشیدید.
ابتدای سال داستانی رو برای خودم تصور می کردم، روزهایی که خیلی شبیه به روزهای چند سال اخیرم بود. داستان هایی قابل پیش بینی برای خودم، لحظه ها و احساس هایی که می تونستم قبل از اتفاق افتادنشون، پیش بینی شون کنم. البته می دونستم که یک جای خیلی بزرگ توی زندگیم خالی هست، منتظر اتفاق افتادنش بودنم ولی اون قدر ها خودم رو خوشبخت نمی دونستم که به این زودی ببینمش. مثل وقتی که امیدوار هستی معجزه اتفاق بیافته ولی اون قدر ها خودت رو خوش شانس نمی دونی که به این زودی تجربه اش کنی.
با هم توی توییتر آشنا شدیم، فروردین ماه بود. وقتی می خوندمش بهترین احساس ها رو تجربه می کردم. بیشتر از هر چیزی آرامش رو با نوشته هاش لمس می کردم. حس می کردم اکثر توییت هاش رو خودم نوشتم. اون احساس ها، داستان ها، رویاها رو تجربه کرده بودم و یا دوست داشتم تجربه شون کنم. اون آدم برام یک دنیا فرق می کرد، همون روزهای اول رفتم همه ی توییت هاش رو خوندم، دلم میخواست توییت های بیشتری ازش می خوندم، دوست داشتم با هم حرف بزنیم، بیشتر از خودش برای من حرف بزنه.
خیلی زود به هم دایرکت دادیم. خودش رو معرفی کرد و گفت عطیه به معنی هدیه ی الهی هست و من به این فکر میکردم که چقدر اسمش بهش میاد. خیلی زودتر از این حرف ها شماره هامون رو به هم دادیم. خیلی شب ها و لحظه ها با هم حرف زدیم. از همه چیز صحبت کردیم، داستانی هایی که برای هم تعریف کردیم، رویاها و آرزوهامون رو که دنبال می کردیم، بیشتر از هر چیزی بین خودمون شباهت می دیدیم. ما تظاهر نمی کردیم که شبیه هم هستیم، بلکه واقعا شبیه هم بودیم، خیلی هیجان زده بودم از اینکه هم صحبتش بودم. خیلی وقت ها حتی احتیاجی نبود که احساسم رو بنویسم چون می دونستم این کار رو به جای من انجام میده و خبر داره که توی ذهن من چی میگذره و این سالها چی گذشته. علاوه بر حال و گذشته یکسان، تصمیم های یکسانی برای آینده گرفته بودیم، بر خلاف محیط مون زندگی کرده بودیم و زندگی خودمون رو به تنهایی ساخته بودیم.
شهرهامون از هم دور بود. از رابطه ی راه دور و مشکلاتش خبر داشتیم. می دونستیم که خیلی سخت میشه فاصله رو جبران کرد و همیشه ممکن هست تو تک تک لحظه های رابطه خودش رو نشون بده. هیچ کدوم از این داستان ها برام اهمیت نداشت، خیلی بیشتر از این حرف ها عطیه ام برام رویایی بود و عاشق همه ی لحظه هایی بودم که با اون حرف میزدم. بهش گفتم سال های زیادی هست که دوستت دارم، تعجب کرد و ازم پرسید ما که خیلی وقت نیست آشنا شدیم. بهش گفتم سال های زیادی بود که می دونستم دختر مورد علاقه ام چه شکلی هست، ازش حرف زده بودم، بهش فکر کرده بودم، لحظه های کنار بودنش رو تجسم کرده بودم. فقط منتظر دیدنش بودم تا این ها رو بهش بگم. مدت های زیادی هست که دوستت دارم.
خیلی زیاد برام اون لحظه خاص بود و هنوز هم وقتی بهش فکر می کنم هیجان زده میشم. توی این روزها و ماه ها که کنار هم هستیم لحظه های خیلی خاصی رو داشتیم. خیلی هاش برام رویایی هست، از خیلی هاش حرف میزنم، یاد خیلی هاش که می افتم، دلم میلرزه. خیلی خودخواهانه عشقم رو بهش توی دلم مخفی کرده بودم. البته همیشه تابلو تر از این حرف ها بودم، مادرم همون ماه های اول مچم رو گرفت و گفت این روزها کسی توی زندگیت هست. خیلی خوشحال تر از این حرف ها بودم که بتونم احساساتم رو مخفی کنم. تقریبا همیشه به طور مستقیم و غیر مستقیم ازش حرف زدم، چند باری که اینجا نوشتم دیدم بدون اینکه کاملا داستان مون رو تعریف کنم، زندگیم بدون دلیل و غیر منطقی هست. عطیه ام همه ی دلیلم برای زندگی شده بود. تمام داستان هام و لحظه هام کنار اون معنی پیدا می کرد. با اینکه خیلی دوست داشتم از عطیه ام حرف بزنم، صبر کردم.
بهمن با خانواده هامون حرف زدیم. فکر کنم بیشتر از هر چیزی تعجب کردند که چطوری بچه هاشون اینجوری عاشق شدند. دوتایی باهاشون حرف زدیم، ساعت هایی زیادی از رویاهامون گفتیم. به نگرانی هاشون گوش کردیم و امیدوار باقی موندیم. برای پنجشنبه این هفته قرار خواستگاری گذاشتیم. کت و شلوار رو هفته ی پیش خریدم. بلیط ها رو اوایل ماه گرفتم. همه چیز برام رویایی و وصف ناپذیر هست. خوشبختی رو با همه ی وجود حس می کنم و خیلی زیاد خوشحالم.
خیلی بیشتر از این حرف ها طول میکشه تا احساساتم رو به عطیه ام بنویسم. پست ها و نوشته هایی زیادی هست که باید از عطیه ام و روزهای جدیدمون بنویسم. شما که اینجا رو می خونید نزدیک ترین دوستهای زندگیم هستید. ببخشید که زودتر بهتون نگفتم، بارها شده بود که بخوام اینجا بنویسم و براتون همه چیز رو تعریف کنم و شما رو توی روزهام شریک کنم. شما اولین و تنها کسایی هستید که از قرار آخر هفته مون خبر دارید، هیچ کس دیگه تا قبل از این، به جز خانواده هامون خبر نداشت. دوست داشتم اول با شما درمیون بزارم. ممنونم دوست های خوبم.
داستان رو از سمت نگاه خودم نوشتم در حالی که داستان اصلی عطیه ام هست. همیشه و هر لحظه برای من دختر پرتقال بوده. احساسم رو، داستان مون رو، خوشبختی مون رو مدیون اون و مهربونی هاش هستم. از اینکه صبر کرد، تلاش کرد و کمکم کرد تا یک فصل جدید توی زندگیم داشته باشم خیلی خوشحالم و ازش خیلی زیاد ممنونم.
پ ن1: این روزها خوب خیلی سرم شلوغ هست، سر کار هم زیاد هستم، اگر نیستم و یا دیر به چیزی جواب دادم، معذرت میخوام
پ ن:ویکتوریا یک روزی بهم گفتی امیدوارم تو هم به این زودیا عاشق(یا گرفتار) بشی. من هم با خیال راحت فکر می کردم که غیر ممکن هست، خیلی به اون نوشته ی تو فکر کردم :)
آیدا: این روزها سریال freinds رو می بینم. اگر ندیدی حتما ببین. خیلی خیل زیاد دوست داشتنی هست.
ما قاصدکهای فراری هستیم.