من کودک و تو والد من نیستی،
ولی انگار که من 4 ساله ام.
***
عاشقانه های من برای تو
من کودک و تو والد من نیستی،
ولی انگار که من 4 ساله ام.
***
عاشقانه های من برای تو
دوشنبه هفته ی پیش رو مرخصی گرفتم و برای خودم یک تعطیلات سه روزه ساختم. جاتون خالی، خیلی بهم خوش گذشت. چندین روز خیلی عالی و پر از خوراکی های خوشمزه داشتم. برای شروع این فصل به همچین تعطیلاتی احتیاج داشتم :)
چهارشنبه که برگشتم متوجه شدم شارژر لپتاپم و گوشیم رو همزمان جا گذاشتم. دوستم برام پست کرد و امروز به دستم رسید. این چند روز به خاطر این موضوع حتی با وجود شارژهای متعدد همکارام، خیلی بهم سخت گذشت. خیلی بیشتر از این حرف ها به گجت هام وابسته هستم :) یکی روح هستیم توی چند تا بدن :)
دارم روی پایان نامه ام کار می کنم. هر روز عصر هم موقع پیاده روی با حسین در موردش با هیجان حرف میزنم. خیلی بیشتر از قبل دوستش دارم. شب ها هر چقدر هم که خسته باشم باز هم براش وقت میزارم. تا حالا دو تا فایل تحویل استادم دادم، توی ایمیل آخرش از کارم تعریف کرد و ازم خواست همین جور ادامه بدم. خیلی خوب بود :)
اول هر چیزی رو دوست دارم. اول صبح، اول هفته، اول ماه و ... . قبلا هم گفته بودم :) اول زمستون رو هم دوست دارم. یک فصل جدید شروع شده. فصل ها علاوه بر تنوع دوست داشتنی شون، برای این هم برام مهم هستند که توی محل کارم، انتهای هر فصل ارزیابی عملکرد داریم. منهای اشکالاتی که به اون سیستم وارد هست، این ارزیابی رو دوست دارم. چون بهم نشون میده که مدیرای متعدد بالاسریم چه نظری بهم دارند و میتونه تصویری از عملکردم به خودم بده. عملکرد فصل تابستونم به نسبت بهارم بهتر بود، امیدوارم این فصل هم باز هم به نسبت فصل قبلی بهتر بشه. توی چند روز آینده این ارزیابی بهم ایمیل میشه، در موردش حتما حرف میزنم :)
از چند روز پیش یک پروژه ی جدید سر کار شروع کردم. پروژه ی قبلی بعد از شش ماه تموم شد. تمام این فصل رو روی این پروژه و البته با کلی پروژه جانبی دیگه کار می کنم. بیشتر از هر کسی و هر چیزی توی دنیا باید براش وقت بزارم و خوشحالم که دوستش دارم. به این پروژه خیلی امیدوارم. خیلی وقت هست که توی سازمانمون مشکلاتی وجود دارد و به عنوان مدیر واحد می تونم بخشی از این مشکلات رو حل کنم و این موضوع بهم دلیل برای با علاقه کار کردن میده.
سرما خوردم. معمولا دوست ندارم سرما بخورم :) اما خب به هر حال زمستون بدون سرما خوردگی خیلی معنی نداره. فعلا هم دکتر نرفتم، باشه تا یکی دو روز دیگه اگه خوب نشدم، حتما میرم :)
هم دیروز و امروز صبح رفتم محلات و برگشتم. اینکه صبح زود بیدار بشی، یکی دو ساعتی توی جاده باشی و برسی یک شهر دیگه، بعدش هم بعد از انجام دادن کارت برگردی شهر خودت و سر کار یک جور خاصی هست. گاهی وقت ها این رفت و آمد ها رو دوست دارم. البته از اینکه فردا دیگه مجبور نیستم برم و برگردم خوشحالم :) احتمالا باز هم توی این ماه چند بار دیگه این مسیر و چند تا جاده ی دیگه رو طی می کنم :)
خیلی دوست دارم که کمی وقت آزاد به خودم بدم و تلاش کنم پیتزاهای مختلف رو درست کنم. به هر حال درست کردن پیتزاهای متنوع لذتی هست که نمی تونم به راحتی ازش بگذرم.
یک رویای جدید هم برای چهار فصل آینده ام دارم. تا انتهای پاییز سال آینده کلی کار هست که باید انجام بدم. خیلی خوشحالم که چیزی دارم که میتونم از فکر کردن بهش لذت ببرم.