...و حالا تنهایی

با هم می ریم.

چند روز دیگه اول مهر ماه هست. من هم دوباره باید برم دانشگاه ( احتمالا سخت ترین کار ممکن توی دنیاست!) .

 هنوز واسه پروژه ی پایانیم نه موضوع انتخاب کردن نه استاد ...این مهمترین کاری هست که توی چند ماه آینده می خوام انجامش بدم...

یک سرما خوردگی ساده...

چند روزیه که مریض شدم. دقیق ترش اینه که سرما خوردم. کمی هم گلو درد و سرگیحه دارم. در اصل موضوع چندان مهمی نیست. خیلی وقت بود که مریض نشده بودم. البته از اون آدم هایی نیستم که مدعی میشن که ژن سخت جانی دارند و هیچ وقت هیچ چیزشون نمیشه. فقط مسئله اینه که اصلا دوست ندارم مریض بشم!

دلیلی های زیادی دارم که مریض نشم٬ به خاطر همین سعی می کنم همیشه حواسم رو جمع کنم که این اتفاق نیافته٬ البته خیلی هم حواسم رو جمع نمی کنم....:)

یکی از دلایلی که دارم به خاطر تنبل بودنمه! زندگی به اندازه ی کافی سخت هست که نخواهم با مریض شدن سخت ترش کنم.

دلیلی بعدی هم به خاطر غرورم هست. اصلا دوست ندارم ضعیف بشم و نتونم از پس کارهای روزمره ام بر بیام. تحت هیچ شرایطی هم برام جالب نیست که کسی من رو توی حالت مریضی ببینه! به خاطر همین همیشه تنها رفتم دکترم! حتی یک بار قرار شد برم بیمارستان یک روز بخوابم اون رو هم تنها رفتم٬ بدون اینکه حتی به خانواده ام و یا هیچ کس دیگه بگم٬ تنها این کار رو انجام دادم. وقتی تشکیل پرونده می دادم پرستار ازم پرسید که مریض کدوم تخت خوابیده و من بهش گفتم که خودم هستم٬‌ با تعجب نگاهم کرد. در اصل هر کسی می فهمید تنها هستم تعجب می کرد!البته هنوز هم هیچ کس از این ماجرا خبر نداره!

البته باید اعتراف کنم که مسئله چندان هم غرورم نیست! یک مسئله ی مهمتر هم هست! اون مسئله اینه که نمی خوام باعث آزار اطرافیانم بشم٬ خیلی برام سخته که ببینم اون ها به خاطر من زجر می کشند یا یک سختی رو تحمل می کنند٬ به خاطر همین هیچ وقت از این موضوعات باهاشون حرف نمی زنم!

البته مثل این چند روز وقتی می بیبیند که مریض هستم واسه ی خوب شدنم خیلی تلاش می کنند...

امروز هم مرخصی استعلاجی گرفتم٬ اما به خاطر کارهایی که داشتم و با میل خودم ساعت یازده رفتم سرکار و تا پنچ و نیم اونجا موندم که هم به یکی از جلسه هام برسم و هم بتونم پروژه هایی که توی گروهمون هست پیش ببرم...

ویکتوریا و مریم عزیز و بقیه ی آدم هایی دوست داشتنی که من خبر ندارم٬ خیلی خوشحالم که اینجا رو می خونید.

زنجان...

زنجان خیلی خوش گذشت. پایه شدم هر چند ماه یک بار یک کنفرانس علمی (!) برم. البته تصمیم دارم کنفرانسی هایی که شرکت می کنم به عنوان سخنران شرکت کنم نه یک شرکت کننده ی صرف...شهر های مورد نظرم هم فعلا مشهد٬ تبریز٬ یکی از شهرهای شمالی ترجیحا لب دریا٬ و البته شیراز هست ...:)

سطح کنفرانس به دو قسمت بچه های دانشجو و بچه های بازار تقسیم شده بود. بچه های دانشجو خیلی وحشتناک سطحشون از بچه های بازار(آدم هایی که توی محیط فناوری کشور دارای چند سال سابقه هستند) کمتر بود.:)

اول که رسیدم زنجان دو تا کار انجام دادم. اولیش اینکه مستقیم رفتم کله پاچه ای و کله پاچه خوردم ...:) دومیش هم رفتم یک حموم عمومی توی بازار زنجان ...:) دقیقا دو تا کار که تقریبا 15 سالی میشد انجام ندادم٬ قبلا از هر دو تا محیط متنفر بودم. :)

شب اول رفتم توی اتاق یک گروه از بچه ها یک سر بزنم و چند دقیقه بعد بیام بیرون ولی از ده تا سه شب به مدت پنج ساعت کانتر بازی کردم ...:) آخرش یکی از بچه ها می خواست آنلاین بلیط برگشت رزرو کنه که اومدیم بیرون :) ...یک هشت سالی بود که بازی نکرده بودم...

یک از سری از بچه های خیلی در مورد کامپیوتر صحبت می کردند٬ به شدت گیگم ولی دیگه شورش رو درآورده بودند ...:)

پ ن: ویکتوریا تو تنها خواننده هستی که تا حالا ما داشتیم که وقتی نیستیم و چند روز پست نمیزاریم٬ برامون کامنت میزاره و میگه کجاییم :) ازت ممنونم ...:)

ازدواج آسان...:)

امیر (همکلاسی لیسانس و ارشدم و همچنین همکار و هم گروهیم سر کار :) ) یکشنبه سر کار نیومد. معمولا بچه ها اگر نخوان بیان یک اس بهم میدن و اون روز رو مرخصی میگیرند ولی امیر هیچ اطلاعی نداده بود. برام عجیب بود. امروز اومده میگه ازدواج کردم !

والا اگه من پیراهن بخوام بگیرم بیشتر طول می کشه :)

پنچشنبه و جمعه این هفته رو میرم زنجان، پنجمین کنفرانس متن باز کشور هست. از فردا ظهر دیگه شهرمون نیستم. :) پنچ شش روز پیش به امیر گفتم که اگه دوست داره میتونه این کنفرانس رو بیاد، گفت احتمالا میام! می خواست ثبت نام کنه! توجه کردید که الان متاهل شده ؟ :) 

foursquare

چند هفته ای هست که به اپلیکیشن فوراسکور علاقمند شدم. مدت زیادی توی گوشیم این برنامه رو نصب داشتم ولی هیچ وقت ازش استفاده نمی کردم. کار اصلی این اپلیکیشن این هست که هر جایی که هستی رو (سینما،کافه،رستوران و خیابون حتی ...:) ) رو توی این برنامه چک این می کنی .

لذت اصلی که از این اپلکیشن میبرم این هست که توی سایتش یک قسمت به نام History داره که تمام مکان هایی که توی زندگیت چک این کردی رو بهت نشون میده. فعلا حدودا صد جای متفاوت رو توی شهر خودم و تهران و اصفهان چک این کردم....

هدف اولم این هست که کل ایران رو چک این کنم...:)

البته یک سری امکانات جالب هم داره، مثلا اگه در شصت روز توی یک جایی بیشتر از همه چک این کرده باشی میور شیب اونجا میشی (بیشتر از بیست جا رو فعلا میور شیپم)، یک سری کاپ هم وابسته به جاهایی که میری بهت میده که واقعا لذت بخش هست :)

توی هر جایی هم که میری معمولا میتونی کامنت های بقیه رو درباره ی اونجا بخونی، مثلا پنجشنبه که توی رستوران روکا (اول دربند) چک این کردم اول کامنت بچه ها رو خوندم و بعدش از منو غذا انتخاب کردم ...:)

آدرس پروفایلم رو توی این سایت توی قسمت کناری اضافه کردم ...:)

روزی دست بنده نیست

دست خدا است

مسائل درون خانوادگی...:)

برادر بزرگترم : تا چند روز دیگه بچه دار میشه و من عمو میشم !

خواهر بزرگترم: که از من کوچیکتره: ) . چند روز پیش ارشد شهر خودمون قبول شد. طبق سنت خانوادگی در حال حاظر من باید دکترا بگیریم تا بالاترین مدرک خانوادگی رو داشته باشم ...:)

برادر کوچیکترم: امسال کنکور سراسری داره و چند روز پیش امتحان های قلم چی رو ثبت نام کرد.

خواهر کوچیکترم: امسال میره دبیرستان (البته با سیستم جدید، در اصل میره کلاس هفتم) و توی مدرسه ی نمونه دولتی ثبت نام کرد. وقتی چند روز پیش بهش گفتم کتاب بابا لنگ دراز رو خوندم بهم گفت این کتاب یک جلد دوم هم داره (البته نه با این نام) داره که توی اون سالی نامه می نویسه ...: ) 

Game Of Throne

این روزها دارم سریال Game Of Throne  رو می بینم. لذت بخش ترین سریالی هست که توی چند سال گذشته دیدم. به این سبک از داستان خیلی علاقمند هستم. لذتی که از این سریال می برم برام به اندازه ی لذت دیدن فیلم ارباب حلقه ها هست.

نویسنده ی این سریال که در اصل نویسنده ی یک کتاب هست، به صورت غیر قابل باوری و به صورت پیش بینی ناپذیری این سریال رو نوشته. خیلی از قوانین اصلی این ژانر داستان رو ها رو نادیده گرفته و به هر ترتیبی که دوست داشته با قهرمان های داستانش رفتار کرده.

 سه تا سیزنش رو دیدم، حالا احتمالا چند ساله آینده رو باید صبر کردم تا هر سال یک سیزن بیاد تا بتونم داستان رو دنبال کنم. شاید به جای این کار وقت پیدا کردم و کتابش رو خوندم....

جودی..

این روزها به جای اینکه کتاب بخونم اون ها رو گوش میدم. چند وقتی بود که اصلا فرصت نمی کردم کتاب بخونم به خاطر همین شروع کردم به گوش دادن کتاب ها. وقتی پیاده روی می کنم، وقتی توی جاده هستم و کاری برای انجام دادن ندارم، بعضی شب ها قبل از اینکه بخوابم و خیلی جای دیگه...

آخرین کتابی که گوش دادم بابا لنگ دراز بود.همین دو روز پیش گوش دادنش رو تموم کردم. خب من جودی رو خیلی دوست داشتم (و البته دارم). کاراکتر خودم توی بچگی خیلی شبیه جودی بود. البته کتابش با اون کارتونی که هممون دیدیم متفاوت هست. البته خیلی زیاد کارتونش رو یادم نمیاد . شاید دوباره اون رو هم دیدم ...:)

به تنهایی..

این روز ها وقتی که از سر کارم میام بیرون کمی واسه ی خودم وقت می گذرونم اون هم به تنهایی٬ دوبار توی یک هفته گذشته رفتم کوه خضر به تنهایی (یک کوهپایه مانند توی شهرمون)٬ اکثر وقت ها قسمتی از مسیرم رو پیاده بر میگردم از خیابون صفاییه تا سر چهار راه بازار اون هم به تنهایی (قسمتی از مسیرم و یکی از شلوغ ترین خیابون های شهرمون)٬ ممکنه وسط راه چیزی بخورم همیشه به تنهایی٬ میرم سینما اون هم به تنهایی...


بخشی از وجودم داره رای میده به تنها گذروندن خیلی از لحظه هام...


جشن تک نفره....

همه ی نمره هام بالاخره اومد. معدل این ترمم 18.57 شده... احتمالا چزء چند نفر اول دوره ی ارشدم هستم...

اون هم توی ترمی که اکثر بچه هامون دوباره مشروط شدند. هر جور که حساب می کنم کل ترم پیش رو من در حال خوش گذرونی بودم ٬ حتی توی تمام شب هایی که امتحان ترم داشتم...:) البته از این موضوع خوش گذرونی هیچ کس خبر نداره٬ حتی نزدیک ترین دوستهام ...:)

البته منکر خوب نوشتن برگه هام و خوب بودن پروژه هام نمیشم ...:) باید دوباره اضافه کنم که دغدغه ام توی بیست و شش سالگی هنوز نمره است ...:)

دیشب که همه ی نمره بالاخره اومد خوب رو یک بستنی عالی مهمون کردم٬ شاید خودم رو رستوران هم مهمون کردم...:)


محل کار...

این روزها بیشتر وقتم رو سر کار می گذرونم. هر روز بیشتر از ده ساعت سر کار هستم. ساعت دو تا سه که وقت ناهار هست و بعد از ناهار با همکارهام پینگ پنگ بازی می کنم٬‌ خیلی لذت بخش هست ...

روز های زوج هم کلاس پینگ پنگ محل کارم برگزار میشه و من شرکت می کنم..

حتی این روزها سر کار فیلم هم می بینم...البته بعد از اتمام ساعت کاری ...:)


پ ن: ویکتوریا عزیز ممنونم که به یادمون بودی ...