اندر آرزو های یک آدم کاملا تنبل!

به نظرم دنیا جای خیلی بهتری میشد اگه می تونستیم اشیا رو با ذهن کنترل کنیم...یعنی چی که باید بلند بشم لامپ رو خاموش کنم؟ یعنی چی که در رو باید با دست باز کنم یا ببندم ؟ بدتر از همه اینکه چرا باید کانال های تلویزیون رو با کنترل بالا پایین کنم؟ زندگی از این سخت تر میشه ؟

پ ن : بدیهی هست که میدونم در حال حاظر خونه های نیمه اتوماتیک هست که این کارها با صدای شما انجام میشه و البته از تحقیقات کاشت تراشه توی بدن برای شناسایی و کنترل خبر دارم اما مهم اینه که من هنوز از این تجهیزات ندارم و البته هیچ کدوم این ها کاملا با ذهن انجام نمیشه...

پادشاه سرزمین تاریک...

آرام آرام دوباره پادشاه سرزمین تاریک زندگی شده ام. سرزمینی که سال های زیادی بدون هیچ تهدیدی حکمران بی چون چرای آن بودم. فرو ریخت. تمام روزهایی که نفرت سنگ های نفوذ ناپذیر کاخ تنهایی من را آرام و با صبر و حوصله ای وصف ناپذیر نابود می کرد٬ من بی خبر نقشه ی ماهرانه سقوط خودم را می کشیدم. تنهایی ام از آن جنس تنهایی های پر هیاهویی بود که زرق و برقش چشم هایم را دچار کوری سفیدی می کرد.

تمام شد. نابودی مقدر شده بود. گذشته ام تغییر کرد٬ جایی که تصور می شد در کهربایی خلل ناپذیر تصویر بی پایانی را برای همیشه ارائه خواهد داد. حال تصویری تضرع آمیز از یک موجود شکست خورده ارائه می کرد و آینده این رویایی شکست ناپذیر به تلی سوخته تبدیل شد.

و دوباره پادشاه آن سرزمین تاریکم! تصویری خلل ناپذیر بر دیواره های سنگی اش در حال نقش گرفتن است. به اجبار کوچ کرده بودم. سفر نقش زندگی بود. دوباره در خانه ام. جایی که در آن نمی خواهم و نخواهم ماند. 

آرزوی موفقیت!

دوستم بهم گفت که میخواد خودکشی کنه! من هم براش آرزوی موفقیت کردم. فقط نمی دونم چرا ناراحت شد ؟

مخالفت مدنی

این ترم بهم به اجبار وصایای امام دادند. من هم کاملا به صورت روشنفکرانه اقدام به مخالفت مدنی کردم. به این ترتیب که اصلا سر کلاس نرفتم٬ با استاد هم درباره ی عدم حضورم صحبت نکردم٬ واسه ی امتحان هم نه کتاب تهیه کردم و نه جزوه٬ بدون هیچ پیش زمینه ای در مورد این درس رفتم سر جلسه و هر چی دوست داشتم نوشتم. البته کاملا هم اعتقاد دارم که استاد باید به من نمره ی خوبی بده! :)

هشتمین امتحان فوق لیسانس!

امروز هشتمین امتحان فوق لیسانسم رو دادم. فقط دو تا امتحان دیگه مونده تا امتحان دادن دیگه تموم بشه و این خبر خیلی خوبی هست ... :)

توی شب هایی که واسه ی این امتحانم میخوندم (نمی خوندم!) تنها به این فکر می کردم که بعد از امتحان ها چه برنامه ای برای زندگیم داشته باشم. برنامه ای که بتونم توی یک سال دیگه بهش پایبند باشم و ادامه اش بدم.

این روزها بیشتر با Spotify سر می کنم. چند تا خواننده ی جدید کشف کردم٬ چند تا هم آهنگ دوست داشتنی از کسایی که دوستشون داشتم...به شدت هم از صدای Lorde لذت می برم! 

بقیه ی زندگی هم به روال خودش هست...شاید داره بهتر میشه به هر حال من هنوز هم گاهی وقت ها زندگی می کنم...

ما آدم معمولی ها دلیل های زیادی واسه ی زندگی داریم و به خاطرش صبح تا شب تلاش می کنیم...مثل زنده موندن..

یک روز گند خورده...

رومن گاری یک جمله ای داره با این مضمون : همیشه کسی هست که سر و کله اش پیدا بشه و به روز آدم گند بزنه البته اگه به قصد گند زدن به تموم زندگیت نیومده باشه!

خب این داستان روزهای من هست. مدت های زیادی هست روز به روز به زندگی می کنم. هر روز از اول شروع می کنم. هر روز سعی می کنم تمام اتفاق های دیروز رو فراموش کنم. هر روز سعی می کنم خوشحال باشم و به زندگی امیدوار...

به خاطر همین معمولا صبح های عالی ای دارم و البته شب های خسته و داغون...راستش خیلی از روز ها به اندازه ی تمام روز نمی کشم. زندگی به اندازه ی کافی مزخرف هست که نتونی تمام روز یک لبخند مزخرف رو روی لب هات نگه داری و به خودت بگی عجب روز فوق العاده ای هست...

امروز از همون روزها هست. به جز چیزهای همیشگی که آزارام میده و به راحتی حل پذیر نیست چهار اتفاق متفاوت افتاد که به روزم گند بزنه...

معمولا یکی دو تاش رو دووم میارم. اما چهار تا اتفاق همزمان سخت بود٬ زیاد بود واسه ی یک روز...لعنتی ها...

الان هم یک آدم خسته٬ داغون با کلی احساس مزخرف هستم. امیدوارم واسه ی فردا این موضوع ها طول نکشه و همه چیز رو فراموش کنم...

کابوس های پایان ترم یک دانشجوی کاملا تنبل...

بدیهی است که این روزها مشغول جمع و جور کردن تنبلی هایم در طول ترم هستم و البته و صد البته مشغول فحش دادن به خودم در مورد ارشد خوندن و زمین و زمان هر کدام به نحوی...و شایان ذکر است که این موضوع تا پایان امتحان ها و تحویل پروژه ادامه خواهد داشت...

لذت های همیشگی...

گاهی وقت ها وقتی داستانی را می خونم از خودم می پرسم که چرا در تمام سال های قبل زندگیم این داستان را نخونده بودم. حتی گاهی وقت ها برایم عجیب میشه که چرا تا حالا همه ی آدم ها این داستان را نخوندند.

فارسی شکر است جمال زاده را چند روز پیش خوندم. همیشه می دانستم فارسی شکر است داستان خوبی است ولی هیچ وقت فرصت خوندنش برایم پیش نیومده بود. از خوندن این داستان خیلی لذت بردم. هنوز هم درگیر آدم های بیسواد٬ عربی دان ها٬ و غربی مآب ها هستیم. هنوز هم برای فهمیدن حرف های همدیگر به ترجمه نیاز داریم.

داستان ترازو را از هاینریش بل خوندم. همه ی ما مطمئنا عقاید دلقکش رو خوندیم. همون داستانی که دوست داریم بارها و بارها اون رو بخونیم. داستان ترازو در مورد عدالت هست و در نهایت اینکه هیچ کس حوصله ی شنیدن بهش رو نداره.

روسپی منسا اثر وودی آلن هم فوق العاده بود. وودی آلن رو خیلی دوست دارم. میتونم بهش این فکر کنم که عاشقش هستم. عاشق افکارش و سبک زندگیش. این منهای بد اخلاقی اش سر صحنه ی فیلم هاش هست. داستان روسپی منسا در مورد پرداخت پول به خانم هایی برای گفتگو های روشنفکری هست!

راستش را بخواهید ایده این چنینی را خیلی دوست دارم. قرار گذاشتن با آدم های غریبه و صحبت کردن در مورد لذت های زندگی. مثل کتاب هایی که خوندیم٬ فیلم هایی که دیدیم٬ آهنگ ها که شنیدیم. اصلا منظورم از این گفتگو های روشنفکری در مورد اصالت وجود یا نقد نظریه سارتر نیست. منظورم لذت بردن از زندگیه فقط.

میتونم مطمئن باشم که این روزها غرق در فضای رئالیسم جادویی کتاب هزار و یک شب هستم. قبلا هم بخش هایی از این کتاب رو خونده بودم ولی این روز ها دوباره پیداش کردم. از غرق شدن توی فضای داستانش لذت عجیبی می برم. دنیای که عفریتان هنوز توی اون آزادانه قدم می زنند. هنوز میشه به جادو امیدوارم بود و هر لحظه میتونی با شگفتی هایی زیادی روبرو بشی...

یکی داستان هم از صادق هدایت خوندم و یکی از چوبک... داستان هایی که هر چند یک بار حق داری و باید دوباره مرورش کنیم.

خواهر پیرس نیل جکسون هم شنیدنی بود و همچنین یک داستان هم از رابین رانات تاگور...

یک سری لذت های همیشگی...

م ن خوبم.

به وحید زنگ نزدم و زنگ نخواهم زد

همین الان بغضم ترکید و کلی گریه کردم و الان سبک شدم

اگه من بد بودم وحید هم فرشته نبود

نباید یادم بره چه توهین هایی ازش شنیدم

گریه ادمو خیلی سبک می کنه



تغییر مانیفست!

دنیا است دیگر. تو می توانی بی خیالش شوی٬‌ برایش پشیزی ارزش قائل نشوی٬ میتوانی راست راست توی چشمهایش نگاه کنی و تحقیر آمیز به آن لبخند بزنی و به هیچ کجایت هم حسابش نکنی و در انتها با افتخار بگویی که راه و رسم زندگی خودت را داری و لعنت هم به بفرستی به همه ی آدمهایی که دچار روزمرگی شده اند. همه ی  آنهایی که از صبح تا شب سگ دو می زنند دنبال یک لقمه نان بیشتر. همه ی  آنهایی که فکر می کنند اگر کمی بیشتر کار کنند در آخر برنده هستند. همه ی آنهایی که از زندگی لذت نمی برند.

راه و رسم خودت را داری. پول در می آوری که لذت ببری. لذت می بری که زندگی کنی. گور پدر بالا پایین شدن قیمت سهام و سکه٬ گور پدر حساب های پس انداز و سود چند درصد فلان بانک٬ لعنت به چندر غاز پول آخر ماه یک سازمان دولتی که حالا بیایی اضافه کار و بهره وری اش را حساب کنی. اصلا گور پدر این آدم های لعنتی پول پرست بدون پول!

حالا یک روزی٬‌ یک جایی٬ در یک لحظه شوم لعنتی خفت می کند. دنیا را می گویم. از اول هم بحث سر دنیا بود. می بینی با چند سال کار کردن هیچ چیزی نداری. منظورم از هیچ چیز همان پول لعنتی است دیگر. خودتان که می دانید. با همان موجود لعنتی است که همه چیز می توانی بخری و همه چیز می توانی داشته باشی و بدون آن هیچ چیز. همین است که آن پول لعنتی می شود همه چیز.

پول در می آوری که لذت ببری. همین چند خط پیش این جمله را نوشته بودم٬ می دانم. می توانم به شما اطمینان دهم که این یک مانیفست فکری کامل است! این جمله بخش زیادی از تمامی رفتار من را در چند سال آخر توضیح می دهد. پول در آوردم که لذت ببرم. حالا فکر نکنید که آنچنان هم لذت بردم. چون آنقدر ها که باید پول در نمی آوردم. همان چندر غاز سازمان دولتی و تمام بعد از ظهر های لعنتی که می توانی روی صندلی راحتی لم بدهی و از زندگی ات لذت ببری. پیش خودمان باشد در هیچ بعد از ظهر لعنتی روی هیچ صندلی لم نداده ام تا از زندگی لذت ببرم. فقط خواستم وضعیتم بعد از ظهر هایم را توصیف کنم.

روده درازی کردم٬ می دانم. نتیجه همه ی این خزعبلات این است که مانیفست اصلی زندگی ام تغییر کرده است. یک پست دیگر می نویسم و صاف و پوس کنده برایتان می نویسم که داستان چیست. 

برای ویکتوریای عزیز: امکانات لاین تا اونجا که من میدونم بیشتر شبیه واتس آپ هست تا ویچت. مثلا قابیلت شبکه ی اجتماعی رو توی اون ندیدم. ولی به هر حال یک پیامرسان اینترنتی هست.

یک روز تعطیل وسط هفته است و من هم امروز خیلی خوش و سر حال خونم. طبق برنامه ریزی های موجود از خونه هم قرار نیست برم بیرون و این عالیه ...:)

دستگاه چهار کاره ی سامسونگ (پرینتر٬ اسکنر٬‌ فکس٬ و کپی) پدرم رو از مغازه اش آوردم خونه و گذاشتم روی میزم و این حس خیلی خوبی بهم میده :) وقتی کلی گجت با یک اینترنت پر سرعت کنارم باشه حس آرامش بهم دست میده ...

این روزها دارم بازی Clash of Clans‌ رو بازی می کنم. یک بازی استراتژیک آنلاین روی گوشی ها هست. جز صد اپلیکیشن برتر گوگلی پلی هم هست. برید دانلود کنید٬ بازی کنید و لذت ببرید. مشاوره آنلاین هم بهتون میدم...

امیدوارم امروز جزوه یکی از درس هام رو مرور کنم. بچه ها جزوه ی استاد رو اسکن کردن برای همه فرستادن. دست خطش رو که دیدم به خودم خیلی امیدوار شدم...:)

برای ویکتوریا : ویچت رو هم که فیلتر کردند ولی ویچت آی دیم MansouriHosein هست. ببخشید توی پست قبلیم یادم رفت بنویسمش. در ضمن مگه میشه ویچت رو روی گوشی نداشته باشم ؟ الان وایبر٬ مسنجر فیسبوک٬ هنگ اوت گوگل٬ ویچت٬ لاین٬‌ مسنجر یاهو٬ ایستا مسنجر برای اینستاگرام٬ فری مسیج اس ام اس پرو٬‌ تانگو٬ اسکایپ و واتس آپ رو روی اسمارت فونم فعال دارم... :)

پ ن : برای قاصدک نظر گذاشتم. خودش نبود تایید کنه. مجبور شدم خودم تایید کنم. اینجوریاست دیگه ...:)