گاهی وقت ها وقتی داستانی را می خونم
از خودم می پرسم که چرا در تمام سال های قبل زندگیم این داستان را نخونده بودم.
حتی گاهی وقت ها برایم عجیب میشه که چرا تا حالا همه ی آدم ها این داستان را نخوندند.
فارسی شکر است جمال زاده را چند
روز پیش خوندم. همیشه می دانستم فارسی شکر است داستان خوبی است ولی هیچ وقت فرصت
خوندنش برایم پیش نیومده بود. از خوندن این داستان خیلی لذت بردم. هنوز هم درگیر
آدم های بیسواد٬ عربی دان ها٬ و غربی مآب ها هستیم. هنوز هم برای فهمیدن حرف های
همدیگر به ترجمه نیاز داریم.
داستان ترازو را از هاینریش بل
خوندم. همه ی ما مطمئنا عقاید دلقکش رو خوندیم. همون داستانی که دوست داریم بارها
و بارها اون رو بخونیم. داستان ترازو در مورد عدالت هست و در نهایت اینکه هیچ کس
حوصله ی شنیدن بهش رو نداره.
روسپی منسا اثر وودی آلن هم فوق
العاده بود. وودی آلن رو خیلی دوست دارم. میتونم بهش این فکر کنم که عاشقش هستم.
عاشق افکارش و سبک زندگیش. این منهای بد اخلاقی اش سر صحنه ی فیلم هاش هست. داستان
روسپی منسا در مورد پرداخت پول به خانم هایی برای گفتگو های روشنفکری هست!
راستش را بخواهید ایده این چنینی
را خیلی دوست دارم. قرار گذاشتن با آدم های غریبه و صحبت کردن در مورد لذت های
زندگی. مثل کتاب هایی که خوندیم٬ فیلم هایی که دیدیم٬ آهنگ ها که شنیدیم. اصلا
منظورم از این گفتگو های روشنفکری در مورد اصالت وجود یا نقد نظریه سارتر نیست.
منظورم لذت بردن از زندگیه فقط.
میتونم مطمئن باشم که این روزها
غرق در فضای رئالیسم جادویی کتاب هزار و یک شب هستم. قبلا هم بخش هایی از این کتاب
رو خونده بودم ولی این روز ها دوباره پیداش کردم. از غرق شدن توی فضای داستانش لذت
عجیبی می برم. دنیای که عفریتان هنوز توی اون آزادانه قدم می زنند. هنوز میشه به
جادو امیدوارم بود و هر لحظه میتونی با شگفتی هایی زیادی روبرو بشی...
یکی داستان هم از صادق هدایت خوندم
و یکی از چوبک... داستان هایی که هر چند یک بار حق داری و باید دوباره مرورش کنیم.
خواهر پیرس نیل جکسون هم شنیدنی
بود و همچنین یک داستان هم از رابین رانات تاگور...
یک سری لذت های همیشگی...