پست قبلی یک داستان داره. اکثرا جمعه ها توی شهرم نیستم مثل همین هفته ٬داشتم بر می گشتم شهرمون ٬ توی اتوبان بودم و مثل اکثر وقت ها که توی جاده هستم توئیت می کردم و توئیت های آدم های دیگه رو می خوندم. باز هم همون توئیت های همیشگی درباره ی اینکه شنبه ها هولناک ترین روز هفته هست . در حالی که مدت های زیادی هست که شنبه بهترین روز زندگیمه!

شنبه ها روزهایی هستند که من دوباره شروع می کنم ٬ اولش کمی به زندگیم فکر می کنم و اینکه قرار هست چه کاری انجام بدم ٬ بعدش به محل کارم فکر می کنم و البته به کارهای دیگه ای که قرار هست انجام بدم و درباره ی اینکه این هفته رو چه طوری می خوام بگذرونم . معمولا اول صبح ها بهترین لحظه ی روزم هستم و بهترین حسم رو این روزها اول صبح ها دارم و صبح شنبه بهترین اول صبح هفته هست . الزاما هم همیشه هفته ی فوق العاده ای ندارم ولی این مانع نمیشه که شنبه ها رو دوست نداشته باشم.

به خاطر همین هم پست قبلی رو نوشتم ٬ هر چند این هفته ها جمعه هام رو خیلی دوست دارم. البته یک زمانی ( که خیلی هم دور نیست ) جمعه ها سخت ترین روز هفته بود برام . توی تمام روز های هفته زندگی می کردم ولی روزهای جمعه وقتی بود که با خودم تنها میشدم و مجبور بودم لحظه های سختی رو تجربه کنم . به خاطر همین عاشق شنبه ها شدم....

یک چیزی شبیه USA ویکتوریا دارم ٬ فقط فرقش این هست که یک طبقه بالاتر از خانواده ام زندگی می کنم ...:)‌ و اگه جمعه ای هم خونه باشم اکثر لحظه ها رو به انتخاب خودم تنها هستم...:)‌

ویکتوریا امیدوارم خداوند به تو صبر عطا فرماید دختر ...:)

جمعه ها همیشه بوي مرگ ميده،شنبه ها طعم زندگي....

تولد 2

از صبح تا حالا دارم تولد مبارک براي خودم مي خونم..

هر کسي رو هم مي بينم بهش ميگم تولدمه...:))))


کلی از دوستام هم بهم تبریک گفتن...

امروز تولدم هست . و من غرق شده در تحلیل ها ٬ گزارش ها ٬ کد ها و الگوریتم ها.....

 

شبکه های اجتماعی

خب  تصمیم گرفتم اینجا صمیمی تر و کمی شخصی تر بنویسم . این هم یکی از اون تصمیم هایی هست که هر چند وقت یکبار توی زندگیم می گیرم. به هر حال تنوع لازمه !

 

به خاطر همین در سمت چپ گیرنده هاتون می تونید لینک به اکانت های اینترنتیم ببینید. توئیتر جایی هست که تقریبا هر روز توی اون می نویسم ٬‌فعلا حدود 4000 توئیت کردم و امیدوارم تا آخر سال به ده هزار تا برسم...:)

اینستاگرام عکس هایی که دوست شون دارم رو به اشتراک میزارم و فیسبوک هم یک مکان پابلیک و کمتر خصوصیم هست ! 

 

شبکه های اجتماعی دیگه هم هست و خب توی اون ها کمتر فعالیت دارم. 

مکالمه دیروز:

- گرممه

-تحمل کن

- تشنمه

- آب بخور

- پر.ی.و.د.م

- مممم خب این مشکل منم هست دو تایی تحمل می کنیم

-دوستت دارم

-عزیزم...

بانو از روزه مرا معاف کن

وقتی نیستی که با شیرینی لبانت

افطار کنم...

بفرمایید هایکو

پسر کم سن و سال ِ آتشین طبعی که راه  وروش عشقبازی را خوب بلدی؛

بیدار شو و هم خواب من باش 

هایکوی سرد در بعد از ظهر گرم تابستانی یک برنامه نویس...

پس از اجرا
میان این همه کد
یک خطای TimeOut....

ساعت های اداری

این روزها ساعت های بیشتری سرکار هستم ٬ بیش تر از ده ساعت توی روز ...

بخشی از این ساعت ها رو صرف ساعت کاریم توی مرکزمون می کنم و وقتی ساعت کاریم تموم میشه وقتم رو صرف پروژه هام و اوامر های استاد هام می کنم...

جدیدا هم هر شب استادی که باهاش سیمنار و پروژه ی پایانیم رو می خوام بردارم بهم زنگ میزنه و پروژه ی جدید برام تعریف می کنه و ازم میخواد که تا فردا تحویلش بدم ...:)))

به هر حال من از کارم ( برنامه نویسی و حواشی پیرامون آن!) خیلی لذت می برم...

جشن فارغ التحصیلی...

پنجشنبه جشن فارغ التحصیلمون به خوبی و خوشی برگزار شد. فکر می کردم جشن فقط دو سه ساعت طول بکشه ٬‌در حالی که از 5/9 صبح تا 6 بعد از ظهر توی جشن بودیم :) ٬‌البته خود جشن تا ساعت یک بود ٬‌بعدش با بچه ها رفتیم بیرون...

روز فوق العاده ای بود ٬ کلی از دوست هام رو دیدم که خیلی دوستشون دارم ولی سال ها بود که ندیده بودمشون ٬ بعضی ها اینقدر قیافه هاشون تغییر کرده بود که قابل حدس زدن نبودن :)....

دقیقا از زمان فارغ التحصیلی اکثر بچه ها رو ندیده بودم و تماسی باهاشون نداشتم ٬ خیلی خوب بود که تونستم حالشون رو بپرسم ...البته خیلی ها هم نیومده بودند ...:(

توی جشن چند دقیقه خاطره از دوران دانشگاه تعریف کردم ٬ گفتم که ما دو بار بدون اجازه ی دانشگاه و بدون اینکه کسی بفهمه رفتیم اردو ٬‌خیلی هم خوش گذشت و از بهترین روزهای زندگیم بود ٬‌ قیافه ی دکتر کراری ( رئیس دانشگاه ) دیدنی بود ٬ بنده خدا داشت با تعجب نگاه می کرد بعدش هم کلی خندید ....


پ ن : ویکتوریا تا اون جا که من می دونم دختر نیستم ٬‌توی نظرات قبلی هم برات نوشته بودم :)


وحید
ادامه نوشته

رمز دار
ادامه نوشته

پنچشنبه صبح بعد از سه سال قرار هست برامون جشن فارغ التحصیلی بگیرند ٬ من هم تنها دغدغم این هست که چی بپوشم...:)

پاسخ یک دوست به عذر خواهی من

in harfa ro nazan ,miduni ke man hamishe delam mikhaste khoshhal bebinamet,labkhandato kheili doost dashtam,hame kari hazer budam bekonamo ghose khordaneto nabinam,to kheili khub mano mifahmi,manam dooset daram,kheili.....

حرف حق ...

+به رضا ( همکارم ) به شوخی میگم تو هیچ وقت احساسات من رو درک نمی کنی ...

- بهم میگه تو اصلا احساسات رو بروز میدی که کسی بتونه درکت کنه ؟