ازدواج حسین یا آگهی پیاده روی عصر گاهی در خیابان صفاییه
با حسین (صیامی) توی شرکت قبلی آشنا شدم. تابستون سال 89 بود که توی شرکت پردیس رایانه به عنوان برنامه نویس کارم رو شروع کردم، حسین چند ماهی قبل تر از من وارد اون شرکت شده بود. کاراکتر های متفاوتی بودیم. شلوغ بودم و با تمام بچه های شرکت ارتباط داشتم ولی حسین کاملا کاراکتر ساکتی داشت و هیچ وقت به جز مواقعی که واقعا احتیاج بود حرفی نمیزد.
چند وقتی که گذشت، بعد از اتمام ساعت کاری شروع کردیم با هم بخشی از مسیرمون رو پیاده روی کردن. اوایل کاملا توی سکوت پیاده روی می کردیم. بعدش شروع کردیم از خودمون، از شرکت و از مابقی ها چیزها حرف زدن. اوایل پاییز همون سال حسین از شرکت جدا شد و بعد اومد همین سازمانی که با هم کار می کنیم. من هم چند ماه بعد جدا شدم و اواخر سال 89 مشغول کار توی سازمانم شدم.
تقریبا نیمی از روزهای کاری رو توی تمام این سال ها با هم از شرکت تا چهارراه بازار(حدود سه کیلومتر) پیاده روی کردیم. ظهرهای زیادی با هم رفتیم بیرون ناهار خوردیم. با هم بارها و بارها کوه رفتیم. خاطرات مشترک زیادی با هم داریم. هر چند توی بخش های متفاوتی کار می کردیم اما ارتباط زیادی با هم داشتیم.
حسین کاراکتر ساکتش رو حفظ کرد، هر چند هر چقدر سال های بیشتری می گذشت حرف ها بیشتری از خودش میزد اما هنوز هم بخشی زیادی از گفتگو های رابطه مون رو مثل خیلی از رابطه های دیگه ام، من به عهده داشتم. حتی گاهی وقت ها وقتی می خواستم درباره موضوعی حرف بزنه، گفتگو رو شروع می کردم و نظرم رو درباره ی اون موضوع می گفتم و اون بعدش درباره ی اون موضوع حرف میزد. همچنین بعضی از روزها که ساکت بودم بخشی زیادی از مسیرمون به سکوت می گذشت.
حسین از سال گذشته به فکر ازدواج بود و بالاخره چند هفته ی پیش ازدواج کرد. هفته ی پیش با هم رفتیم شیرینی خریدیم. به جز طبقه ی چهار که یکی از همکارای خدماتی شیرینی ازدواج حسین رو پخش کرد، پخش شیرینی طبقه ی پنجم و بخشی از طبقه ی سوم رو به عهده داشتم. حسین مثل خیلی وقت ها دیگه خجالت میکشید از اینکه این کار رو انجام بده و من مثل همیشه این موضوع رو به عهده گرفتم.
حالا فکر کنم باید آگهی بدم که به یک نفر همراه برای پیاده روی عصرگاهی از میدان صفاییه تا چهارراه بازار نیازمندم. توی ادامه آگهی هم ذکر می کنم اولویت با کسانی است که حرف های زیادی برای زدن و نیاز به یک گوش شنوا داشته باشند، فکر کنم سال های زیادی نیاز به شنیدن دارم :)
ما قاصدکهای فراری هستیم.