خاطره ی اولین باری که توچال رفتم برام کاملا منحصر به فرد هست. بدون آشنایی قبلی، بدون لوازم و بدون هیچ آگاهی به پیشنهاد من تصمیم گرفتیم که توچال بریم. شب ساعت ده راه افتادیم و بعد از پنج ساعت کوهنوردی، ساعت سه شب پناهگاه شیرپلا رسیدیم. به امید پناهگاه وسایل زیادی با خودمون نبرده بودیم و تصور می کردیم که برامون دست می زنند و فرش قرمز پهن می کنند که به اینجا رسیدیم، در حالی که در پناهگاه رو ساعت ده شب بسته بودند و ما تا صبح توی سرما سخت ارتفاع سه هزارمتری لرزیدیم.

صبح تصمیم داشتم که برگردم ولی به پیشنهاد یکی از دوستام قرار شد که تا قله بریم. تا ظهر دوباره کوهنوردی کردیم تا به پناهگاه دوم رسیدیم. چند ساعتی بود که سینه ام می سوخت، فکر می کردم که به خاطر آلودگی هوا هست در حالی که ارتفاع زده شده بودیم و خطر مرگ تهدیدمون می کرد.

تقریبا همه ی انرزیم تموم شده بود، ساعت های زیادی بودی که بی هدف، بی دلیل،‌ بدون هیچ انگیزه ای به کوهنوردی ادامه میدادم. امیدوارم بودیم که قله برسیم و از اونجا رو با تله کابین برگردیم. به خاطر همین قبل از پنج بعد از ظهر باید قله رو فتح می کردیم و مسیر رو به سمت اون طرف کوه ادامه میدادیم تا با تله کابین برگردیم.

از پناهگاه دوم قله پیدا بود، یک شیب تند بود و بعدش قله رو فتح می کردم. یک ساعتی طول کشید تا شیب رو بالا رفتم و بعدش یک شیب دیگه پدیدار شد. معمولا پر شیب ترین قسمت کوه نزدیک قله هست، دقیقا جایی که هیچ انرژی نداری و تک تک قدم هات رو با سختی بر میداری. پنج بار و هر بار فکر می کردم بعد از این شیب طولانی قله رو می بینم.  

در انتهای شیب پنجم مسیر رسیدن به قله رو بالاخره و به صورت واقعی دیدم. توی اون ساعت های آخر خاطره هایی رو به یاد می آوردم که مدت ها بود فراموششون کرده بودم. تصوراتی رو داشتم که کاملا برام عجیب بود. دو تا مسیر به سمت قله وجود داشت: مسیر طولانی تر و کم شیب تر،‌ مسیر نزدیک تر و با یک شیب زیاد. تصمیم گرفتم از مسیر کوتاه تر به قله برسم، تنها شانس رسیدنم بود.

حدود ساعت پنج بعد از ظهر بود، حرکت تله کابین رو می دیدم. اواسط مسیر روی برف ها تنها دراز کشیده بودم، هیچ قدمی نمی تونستم بر دارم و فقط نگاهم به تله کابین بود. خورشید داشت غروب می کرد، آفتاب به همراه باد سرد پوست صورتم رو می سوزوند. می تونستم و می خواستم که چشمام رو بندم و همه چیز تموم می شد. مطمئن بودم درد، رنج،‌ ترس و تمام احساس منفی دیگه تموم می شد. چشمام رو بستم.

چشمام رو که باز کردم، تله کابین تعطیل شده بود، آفتاب کاملا پایین اومده بود. تنها صدای باد توی کوه می پیچید که اصلا دوست داشتنی نبود. تصمیم گرفتم که ادامه بدم، هیچ انرژی نداشتم، ساعت ها بود چیزی نخورده بودم و چند ساعتی از عرق سردی که می ریختم گذشته بود.

ایمان داشتم که باید اون مسیر رو طی کنم. ایمان داشتم که باید به انتهای مسیر برسم، اگر قرار هست تموم بشه باید وقتی به قله رسیدی این اتفاق بیافته. برام فتح قله اهمیتی نداشت،‌ تموم کردن مسیر مهم بود. به قله رسیدم، کنار پناهگاه و دوباره روی برف ها دراز کشیدم و از دیدن دماوند لذت می بردم و به این که دوست دارم لذت زندگی رو با اون شریک بشم، فکر می کردم. به برگشت ، به درد بدنی فکر نمی کردم،‌ برام فقط لذت موفق شدن مونده بود.

 

زندگی هنوز جریان داره، ماه های گذشته رو پیچیده تر و با داستان هایی عجیب تر و احساسات متفاوت سر کردم. بارها و بارها شد که باور کردم کنترل زندگیم، مدیریت پارامترهای زندگی رو از دست دادم. باز هم به مسیر برگشتم، سعی کردم اشتباهاتم رو تصحیح کنم، باور دارم که توی شرایط سخت تر خودم رو، توانایی هام رو و حتی نقطه ضعف هام رو بیشتر می شناسم.

اینجا باز هم از خودم و از روزمرگی ها می نویسم. خوشحالم، به روزهای خوب، به آرزوهامون، به رویاهامون، به توانایی هامون ایمان دارم. می دونم که سخت ترین لحظات، تاریک ترین وقت ها موقع هایی هست که نزدیک ترین فاصله با قله، نزدیک ترین فاصله با رسیدن رو داریم. ما می تونیم و تا همیشه زندگی می کنیم.