زندگی من این است هر روزش دقیقا تکرار روز قبل . من قبلا دختر خاطرات روزانه ی ساده ای داشتم ، اما اگر یکی دو روز نوشتن را فراموش می کردم ، حساب روزها و اتفاق ها از دستم در می رفت . دیروز می توانست پریروز باشد ، یا برعکس .
گاهی نمی فهمم این چه جور زندگی ای است . منظورم این است که زندگی ام خالی است . من - خیلی ساده - شیفته ی بی مرزی روزها شده بودم ، شیفته ی این که خودم ، بخشی از این زندگی بودم . نوع زندگی که من را به تمامی درون خود بلعیده بود .
شیفته ی این که باد جاپاهایم را ، پیش از آن که فرصت کنم برگردم و نگاه شان کنم ، پاک می کرد.
خواب ، هاروکی موراکامی