خوبم. حالا وقتش رسیده که کمی خوب باشم.

و خوبم.

زندگی آی  زندگی

یه دوست پسری داشتم .از اون عوضی ها بود

قضیه مال خیلی سال پیشه. دانشجو بودم هنوز.

پسره خوش تیپ بود اما منو خیلی اذیت می کرد

رابطمون فقط دو سه ماه دووم اورد .

خیلی اذیتم کرده بود. آخه با تحقیر و بی محلی رابطه رو بهم زد. این خیلی زجر آور بود.

پسره رو نفرین می کردم. از خدا می خواستم کاری کنه که پشیمون بشه و برگرده.  می خواستم بیاد منت کشی کنه و من خوردش کنم

چند ماه بعد همینطور شد.

پسره با پشیمونی زیاد برگشت.

من انقد خوشحال شدم. از اینکه خدا صدامو شنیده. متافیزیک و این حرفا.

این بار رابطه دو هفته دووم آورد. پسره یه سری از کتابامو گرفت و دیگه هم بهم پس نداد و برای همیشه گم و گور شد

آتیشی شده بودم. شب و روز نفرینش می کردم. درسم تموم شد و از دانشگاه فارغ التحصیل شدم. اما نمی تونستم این حقارت رو فراموش کنم.

نفرینش می کردم که بد بخت بشه. تنها بشه. بمیره.

سالها گذشت و زندگیم زیر و رو شد. کم کم این ماجرا رو فراموش کردم

همون اوایل که عضو فیس بوک شدم پسره پیدام کرد و ادم کرد.

من  نرفتم ببینم چه گهی شده

تا امروز که نمی دونم چرا رفتم و عکساشو دیدم

فهمیدم رفته اروپا ادامه تحصیل داده

کلی دوست دختر و پسر داره و مهمونی می گیره.

هیوندا سوار می شه و مارک مشروبش رو به رخ می کشه

حدود ۲۰۰ تا عکس بود و من بیکار همشو نگاه کردم

شواهد نشون می داد که خیلی خوشبخته

یاد اشکایی که ریختم افتادم و فهمیدم که خدا وجود نداره

و دل شکسته و این حرفا یعنی پشم

همین.