تد موزبی و دکتر ایکس...

اعتراض همکلاسی هام به نمره ها خیلی زیاد هست . هیچکدومشون این نمره ها رو حق خودشون نمی دونند. حالا یکی از همکلاسی هام یک ایمیل جعلی ساخته و به همه ایمیل زده که باید به صورت منسجم به دانشگاه اعتراض کنیم و دانشگاه داره به استاد ها فشار میاره که نمره ها رو افزایش بده ...

جالبش اینجاست که به یکی از استادهامون هم این ایمیل رو اشتباهی فرستاده ...:) اون هم دو سه تا ایمیل در جواب بچه ها فرستاده٬ بعدش احتمالا ایمیل رو به مدیر گروه فرستاده٬‌ اون هم ایمیل زده و تاکید کرده کسی که نمره کم گرفته از کاهلی خودش بوده...

خلاصه یک شیر تو شیری شده ...:)‌ این ایمیل اشتباهی من رو یاد ماجرای تد موزبی و دکتر ایکس توی سریال how i meet your mother انداخت ....:)


برای ویکتوریا : من الان هم مدیرم٬ مدیر یک گروه برنامه نویسی٬ مدیریت بخش با گروه خیلی فرقی نمی کنه ...:) فقط فرقش این هست که درگیری های فنی بیشتری نسبت به مدیر بخش دارم و البته مسئولیت کمتری...:)

قاصدک نوشت:

تنهایی

تنهایی

و یک هیچِ بزرگ

یعنی تمامِ زندگی من!


دیشب بعد از یک هفته خونه ی خودمون خوابیدم...:) حس عجیبی داشتم ....:)

خب تعطیلات تابستانی سازمانمون بود و من هم به طور بهینه ازش استفاده کردم. جای همتون خالی ...:)

دومین نمره ام هم اومد. مثل قبلی استاد نصف بیشتر کلاس رو نمره ی پایین داده ٬ من هم A گرفتم...واسه ی همه ی بچه هامون متاسفم ٬ چون استادهامون به معنی واقعی کلمه بی سواد هستند و به شدت هم سخت میگیرن و بعدش هم نمره ی پایین میدن...


رئیس بخشمون امروز و فردا نیست ٬ به طور سنتی هم مدیر گروه پردازش و تبدیل (اینجانب ..:)‌  ) رئیس بخش میشه ٬ فعلا دوران خوش ریاست رو دارم تجربه می کنم ..:)


تابستون داره تموم میشه و من هنوز هم دارم پروژه های ترم پیشم رو می نویسم ٬‌کسی میدونه این پروژه ها کی قرار هست تموم بشه ؟ :)

استاد نصف بچه های کلاس رو انداخته ٬ اون هم توی مقطع ارشد ٬‌تو هم A‌ گرفته باشی و دومین نمره ی کلاس ...اصلا جالب نیست...


تا حالا درباره ی نمره هام عین خیالم نبود ٬ الان مثل سگ از بقیه شون میترسم...:(

روال عادی...

خب دوباره به روال عادی زندگی برگشتم... همیشه و تا ابد زندگی در جریانه ....بخش زیادی از پروژه هایی که دستم هست مونده و من هم بی خیال دارم میرم اصفهان ول بچرخم ...:)

تازه الان هم شهر خودمون نیستم و یک شهر دیگه پیش یکی از دوستام هستم ...:)

با اون استادی که باهاش کار میکردم قصد کردم بریک آپ کنم ٬ ازمون به عنوان برنامه نویس رایگان داشت استفاده میکرد. چهارشنبه ی هفته ی بعد تحویل پروژه ی این ترمش هست و بعدش با هم بریک اپ می کنیم ...:)


پیروی پست قبل...

دیروز تا ظهر زندگیم کاملا آروم پیش رفت بعد از اون همه چیز به فجیع ترین شکل ممکن تغییر کرد. خیلی سریع هم مجبور به تغییر شهرم شدم. الان هم توی یک شهر دیگه هستم ...:)

البته فردا دوباره زندگی روال عادیش رو پی می گیره و دوباره به شهرم و سرکارم بر میگردم در حالی که می دونم هیچ چیز دیگه مثل گذشته نیمشه!


یک روز جمعه خوب رو دارم تجربه می کنم. البته بعد از چند روز خیلی بد. هیچ ربطی هم به عوامل بیرونی احساسم نداره ....:)

ذارم روی پروژه های دانشگاهم کار می کنم و امیدوارم قبل از تابستون بالاخره این ها تموم بشه ...:)


اندر خم توچال...

توچال یکی از پیچیده ترین کوه هایی شده که میرم ...:)

این هفته باید مجید دوباره رفتیم توچال ٬ اون هم توی آفتاب 50 درجه ٬ به فجیع ترین شکل ممکن آفتاب زده شدیم ...(البته جای تون خالی خیلی خوش گذشت ...:)  )

دفعه ی قبلی که رفتیم توچال شب به پناهگاه نرسیدیم و مجبور شدیم بعد از نیمه شب تمام مسیر رو برگردیم و صبح رسیدیم تجریش ...:) 

دفعه ی قبل ترش توی برف گیر کردیم و مجبور شدیم نه ساعت بدون آب و غذا اون هم به صورتی که پامون تا زانو تو برف فرو می رفت پیاده روی کنیم تا به تله کابین برسیم و برگردیم ( در اصل زنده بمونیم!) ...:)

یک بار هم مجبور شدیم تا صبح راه بریم که یخ نزنیم :)

توی همین کوه توی ارتفاع 3000 متری دو سال پیش زانوم آسیب دید...:)

کلا خاطرات توچال برام منحصر به فرد هست...

شرح یک رابطه

برنامه اینطور بود: هر هفته جمعه ها مهمان او بودم

اما همه چیز تمام شد،

کل رابطه در سه هفته خلاصه شد. سه جمعه و یک یکشنبه ی استثنایی.

چهار بار ص.ک.ص:

یک بار جمعه اول. دو بار جمعه سوم و یک بارظهر روز  یکشنبه ی استثنایی.

و تمام.

توضیح1: آخر قصه ما از ابتدا پیدا بود

توضیح 2: با اینکه "آخر قصه ما از ابتدا پیدا بود"، اما دلم تنگ است و گرفته و خدا می داند جمعه که برسد چه حالی پیدا خواهم کرد

توضیح 3:زمان اینجور وقتها نمیگذرد چرا؟

امروز یک جلسه در مورد زیر ساخت های مرکزمون داشتیم. جایی که ماه های متوالی هست که دارم تلاش می کنم تغییر توی اون ایجاد کنم. و مطمئنم سال های زیادی زمان میبره تا به وضعیت ایده آل برسه . 

جلسه بین مدیرهای قسمت های مختلف مون بود و همشون سال های زیادی توی مرکزمون سابقه داشتند ٬ یکی از همکارهای فوق العاده ام که به شدت خوش فکر هست آیه یاس می خوند. چون سال ها تلاش کرده بود و به نسبت به تلاشش موفقیتی کسب نکرده بود. 

حق با اون بود ٬‌چون من هم می دونستم که به نسبت تلاشمون نتیجه نمی گیرم و باید سال های زیادی مسیریمون رو ادامه بدیم. 

جلسه ی خیلی طول کشید ٬‌ نیاز بود به مصوبه ای برسیم . به اون همکارم گفتم وضعیت تو شبیه کسایی هست که اعتقاد دارن تا همه چی درست نشه نباید توی انتخابات شرکت کرد ٬‌در حالی که هیچ وقت وضعیت ایده آل مون رخ نمیده ...من هم موندم که به اندازه تلاشمون نتیجه ای نمی گیریم ولی چاره ای نداریم. 

همه ی همکارهام خندیدن و اون چیزی که می خواستم تصویب شد. 

توی همه ی زندگیم همین اعتقاد رو دارم . می دونم که قرار نیست خیلی زود به نتیجه برسیم. می دونم که شاید هیچ وقت به نتیجه ای نرسیم. ولی اعتقاد دارم که باید تلاش کنیم منهای هر اتفاقی که قرار هست رخ بده ...

پ ن : والا ویکتوریا دیروز که خانواده ام رقتن یک نگاهی به اطرافم انداختم و متوجه شدم اکثر دوست هایی که قبلا ها بهشون زنگ میزدم بیام خونمون یا از این شهر رفتن یا از این کشور و یا اینکه بدتر از همه ازدواج کردن و درگیر افطاری بازی هستند ...:)

خونه ی خالی با خوراکی های عالی..

خانوادم امروز رفتن مسافرت و فقط من تنها توی خونه موندم٬ قبل از رفتن هم کلی مواد غذایی برام گرفتن و توی یخچال گذاشتند . من هم به خاطر اینکه کارشون رو تکمیل کنم همین الان رفتم بیرون و طی یک اقدام انتحاری یک دوری توی اطراف خونمون زدم و هر چی خوراکی خوشمزه به ذهنم می رسید برای خودم گرفتم که این چند روز بتونم خوش بگذرونم ...:)