امروز یک جلسه در مورد زیر ساخت های مرکزمون داشتیم. جایی که ماه های متوالی هست که دارم تلاش می کنم تغییر توی اون ایجاد کنم. و مطمئنم سال های زیادی زمان میبره تا به وضعیت ایده آل برسه .
جلسه بین مدیرهای قسمت های مختلف مون بود و همشون سال های زیادی توی مرکزمون سابقه داشتند ٬ یکی از همکارهای فوق العاده ام که به شدت خوش فکر هست آیه یاس می خوند. چون سال ها تلاش کرده بود و به نسبت به تلاشش موفقیتی کسب نکرده بود.
حق با اون بود ٬چون من هم می دونستم که به نسبت تلاشمون نتیجه نمی گیرم و باید سال های زیادی مسیریمون رو ادامه بدیم.
جلسه ی خیلی طول کشید ٬ نیاز بود به مصوبه ای برسیم . به اون همکارم گفتم وضعیت تو شبیه کسایی هست که اعتقاد دارن تا همه چی درست نشه نباید توی انتخابات شرکت کرد ٬در حالی که هیچ وقت وضعیت ایده آل مون رخ نمیده ...من هم موندم که به اندازه تلاشمون نتیجه ای نمی گیریم ولی چاره ای نداریم.
همه ی همکارهام خندیدن و اون چیزی که می خواستم تصویب شد.
توی همه ی زندگیم همین اعتقاد رو دارم . می دونم که قرار نیست خیلی زود به نتیجه برسیم. می دونم که شاید هیچ وقت به نتیجه ای نرسیم. ولی اعتقاد دارم که باید تلاش کنیم منهای هر اتفاقی که قرار هست رخ بده ...
پ ن : والا ویکتوریا دیروز که خانواده ام رقتن یک نگاهی به اطرافم انداختم و متوجه شدم اکثر دوست هایی که قبلا ها بهشون زنگ میزدم بیام خونمون یا از این شهر رفتن یا از این کشور و یا اینکه بدتر از همه ازدواج کردن و درگیر افطاری بازی هستند ...:)