برف بازی...
دوباره این روز ها عصر ها ساعت پنچ از محل کارم که تعطیل میشم با همکارم نیمی از مسیرم رو پیاده میام. از سر جمهوری که محل کارم هست تا سر پل آهنچی که از همکارم جدا میشم حدودا چهل دقیقه طول میکشه. به خاطر این پیاده روی خیلی خوشحالم.
از عصر تا حالا داره برف سنگینی شهرمون میاد. توی کوچه پس کوچه ها با همکارم برف از روی ماشین جمع می کردیم و در و دیوار رو نشونه میگرفتیم و مسابقه هدف گیری می گذاشتیم. کاملا مشخص بود که توانایی رو داریم که اون برف ها توی سر و کله همدیگه بزنیم٬ فقط یک ذره خود داری کردیم :)
ما فقط دو تا پسر بچه بیست و هفت ساله و بیست و نه ساله خوشحال از برف بازی بودیم :)
پ ن : خیلی خوشحالم که وبلاگم رو میخونی سارا...
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 20:4 توسط پالادین
|
ما قاصدکهای فراری هستیم.