یک انتخاب مبهم
قرار بود دیروز بهم زنگ بزنه. هفته ی پیشش قرار گذاشته بودیم که فقط یک هفته دوستش داشته باشم. ولی اصلا تصمیم نگرفته بودم که دوستش داشته باشم یا با همه ی وجود ازش متنفر باشم. هر دو تا کار رو می تونستم انجام بدم. واسه ی هر کدومش هم یک دنیا دلیل داشتم و بیشتر از اون یک عالمه خاطره. خیلی تصمیم گیری برام سخت بود. تنها کاری که کردم تلفنش رو جواب ندادم. همش دوبار زنگ زد. خودش هم فهمیده که بیشتر از این نباید تلاش بکنه. امروز دیگه زنگ نزد. شاید به همین سادگی همه چیز تموم شده باشه. یعنی این چیزی هست که من میخوام. در حالی که اینطور نیست. راستی چی می شد هیچ وقت نمی دیدمش؟ یا بهتر از اون چرا بعد از اون همه سال دوباره دیدمش؟ این همه هم تصادفی. راستی چی شد که تصمیم گرفتم که اون بخشی زیادی از زندگیم رو نابود کنه؟ من دفعه اول هیچ احساس نداشتم. اصلا قرار نبود من توی اون بازی نقشی بازی کنم. دفعه ی دوم می تونستم ازش متنفر باشم ولی به جاش ترحم کردم. راستی می دونید خطرناک ترین کار این هست که به آدمی که ازش متنفر هستید ترحم کنید. اون آدم به سادگی شما رو نابود می کنه. راستی چرا اینقدر دوام آوردم؟ مگه تسلیم توی همون اول نابودی چه اشکالی داره؟ یک آدم دیگه شدم. بعد از طوفان دیگه اون آدم سابقه نبودم. چی بهتر از این؟
ما قاصدکهای فراری هستیم.