این روزها، دوباره زندگی
بعد از افطاری خوابم برد و در کمال خوشحالی یک ساعت پیش بیدار شدم. یک ساعت گذشته رو هم روی پایان نامه ام کار کردم. این روز ها بیشتر و بهتر توی زندگیم بهش اولویت میدم. استادم هم هر چند وقت یک بار بهم حدود های ده شب بهم زنگ میزنه و میگه همین جوری بچه ی خوبی باشم.
هفت هشت صبح وقتی میخوام بر سر کار، سحری رو به عنوان صبحونه می خورم. هشت، نه یا شاید ده ساعتی سر کار هستم و وقتی بر میگردم یک چیزی به عنوان ناهار میخورم. این ماه رمضون رو بی خیال تر می گذرونم. خیلی اهمیت نمیدم که مجبور هستم به خاطر بقیه چند ساعت گرسنگی و تشنگی رو تحمل کنم. خیلی هم نگران گرسنه و تشنه موندن نیستم، افطاری و یا چیزی به عنوان شام هم این روزها نخوردم. تلاش کردم و امیدوار هستم که این ماه من رو اسیر بی نظمیش و بی حوصلگیش نکنه و روال عادی زندگی کردن رو توی این ماه ادامه بدم. کلا هم نگران نیستم :)
بخشی از خاطراتمون نیست. منتظر هستم بلاگفا تلاشش رو انجام بده و اون ها رو برگردونه. اگر بلاگفا نتونست اینجا هست. Archive.org یک بنیاد غیر انتفاعی هست که از اینترنت پشتیبان تهیه میکنه. از هر سایتی با توجه به بازدیدش چند وقت یک بار کپی تهیه می کنه. اگر دوست داشتید حتما سری بهش بزنید و آرشیو وبلاگتون رو ببیند.
همون طور که ویکتوریا نوشته بخش های زیادی از نوشته های ما توی اینترنت کپی شده. این سایت ها به صورت ماشینی این کار رو انجام میدن. دلیل عمده ی این کار هم به خاطر موتور های جستجو و افزایش بازدید هاشون هست. اگر اینترنت رو خوب بگردیم اکثر نوشته هامون توی این سایت ها هست. من هم کپی شدن نوشته هام رو توسط ماشین دوست ندارم ولی خیلی سال هست به این وب سایت ها توجهی نمی کنم.
اینستاگرام خودم و شماها رو خیلی دوست دارم. برای من جایی هست که بدون هیچ توضیحی و حرفی زندگی می کنم. می تونم با خیال راحت از زندگیم عکس بگیرم و به اشتراک بزارم. عکس های شماها رو هم خیلی دوست دارم و از اینکه توی عکس هاتون لبخند میزنید، خوشحالم.
بیش از ده هزار تا توئیت کردم. چند وقت پیش به این عدد رسیدم. خب برام یک عدد خیلی خوب هست. چون خیلی توئیت نمی کنم، رسیدن به این عدد چند سالی طول کشید. لحظه های کوچیک زندگیم رو اونجا نوشتم، 140 کاراکتر هایی که درباره ی زندگی حرف زدم. دوست دارم یک روزی به صد هزار تا توئیت برسم :)
و در انتها اینجا رو دارم، جایی که بیشتر از هر جای دیگه دوستش دارم. اردیبهشت امسال ششمین تولد وبلاگمون بود. من و قاصدک فقط شش اینجا هستیم. قبلا هم یک جای دیگه بودیم. از قاصدک خیلی ممنونم که اینجا رو زد و با هم توی تمام این سال ها اینجا نوشتیم.
ویکتوریا مثل همیشه و پر انرژی توی وبلاگش پست گذاشته. امیدوارم دوباره شما دوستای خوبم هم این کار رو انجام بدید، هر چند میدونم دوباره نوشتن بعد از این همه مدت واقعا سخت هست.
سعی کردم امسال بیشتر سینما برم، بیشتر مسافرت برم، بیشتر دوست داشته باشیم و بیشتر زندگی کنم. فکر می کنم همه ی این کارها رو و کلی کار دیگه رو انجام دادم. از این روزها و این ماه ها راضی هستم. در انتها هم حس مورفیوس رو دارم وقتی نئو رو پیدا کرده بود :)
پ ن: آلبوم جدید گروه پالت رو گوش کنید :)
ما قاصدکهای فراری هستیم.