فکر می کنم خیلی از تصمیم های ما تنها بازخورد های ما به نسبت شرایطمون هست. حتی فکر می کنم بخشی از زیادی از شخصیتمون مربوط به گذشته مون هست. با گذشته ی متفاوت حتما آدم متفاوتی بودیم.

یکی از مهمترین تلاش های این روزها و ماه های گذشته این هست که زندگی رو خیلی جدی نگیرم. البته به اندازه ی کافی هم جدی بگیرم! بیش از حد و تنها به دلیل شرایط محیطی به سمت جدی گرفتن زندگی سوق پیدا کردم. باید بتونم بین خودم و آرزوهام و زندگیم تعادل برقرار کنم. واقعیت ها رو بپذیرم و تمام تلاشم رو برای تغییر اون ها انجام بدم.

پاراگراف بالا کاملا بدیهی به نظر میرسه، اما توی عمل و با وجود پارامتر های مختلف به سختی قابل اجرا هست. مصداق های این موضوع این هست که باید بتونم بین کار، دانشگاه و خودم تعادل برقرار کنم. کار اولویت اولم شده، دانشگاه رو گه گاه فراموش می کنم و البته به خودم تنها گاهی اوقات وقت میدم. فکر می کنم که می تونم به این تعادل برسم، هر چند سخت و هر چند دشوار.

با توجه به اینکه ماه های گذشته به کارم اهمیت بیشتری دادم، توی ارزیابی عملکرد ها، حقوق و بقیه چیزها توی محل کارم پیشرفت کردم :) اما الان دغدغه ی مهمترم این هست که نه پیشرفت رو از دست بدم، نه اینکه بزارم تنها لذتم از زندگی کار باشه. پروپوزال رو سال پیش بالاخره تموم کردم. چند روز پیش تصویب شد و تاریخ تصویبش برای اول اسفند خورد. شهریور باید دفاع کنم و تا اون موقع حتما دو تا مقاله داشته باشم. استادم امروز بهم زنگ زد و گفت پروپوزال رو از بقیه دانشجو ها بهتر نوشتی ولی مشکل اینجاست که یک دفعه شش ماه اصلا پیدات نمیشه :) از عید به این طرف کار خاصی روش انجام ندادم از امروز دوباره شروع کردم. دو ساعت زودتر محل کارم رو ترک می کنم و ساعت پنچ میام خونه تا بتونم تا آخر شب براش وقت بزارم.

در مورد خودم اکثر اوقات اوضاع خوب هست. دیروز توی جلسه ی بخش با ناامیدی اکثر همکارام از شرایط مخالفت می کردم. هر چند در مورد اوضاع بد حق با اون ها بود ولی ناامید داستان خیلی تلخ تری به نسبت با دست خالی جنگیدن و حفظ کردن روحیه هست. بارها و بارها به جای رئیسم به اعتراض هاشون جواب دادم :) و تاکید کردم باید باز هم ادامه بدیم و تلاشمون رو بکنیم.

وبلاگ هاتون رو هم میخونم، امیدوارم در حال خوش گذرونی باشید. :)