تعطیلات آخر هفته...

این جایی که توی این چند روز هستم خیلی مراسم های این روز ها رو جدی نمی گیرند. مثل دهات خودمون نیست...:) اونجا دسته های زیادی داره، آدم های خیلی زیادی توی این مراسم شرکت می کنند و در کل خیلی جدی و به صورت کامل این مراسم برگزار میشه...:) اینجا تنها چیزی که در این مورد جدی گرفته میشه نذری هست...صف های چند صد متری واسه ی نذری وجود داشت..:) از این همه پشتکار آدم ها واسه ی نذری خیلی تعجب کردم...:)

شهر خودمون باشم اصلا این مراسمات رو شرکت نمی کنم. دوستم تا حالا توی زندگیش این مراسم رو از نزدیک ندیده بود...به خاطر اون بود که یک دوری امروز زدیم بیرون....:)

امروز کارآموز بهم زنگ زده بود. حواسم به گوشیم نبود بعدا متوجه تماسش شدم. خیلی برام عجیبه که این کارآموزم چند ماه از زمان کارآموزیش گذشته و هیچ تماسی با من برای خاتمه ی کارآموزیش نگرفته. اون وقت روز عاشورا بهم زنگ زده و کارم داشته...:) روز دیگه ای واقعا نبود؟ :)

خونه ی خودمون اصلا تلویزیون نگاه نمی کنم. سال های زیادی هست که این عادت رو دارم. ولی روزهایی که خونه ی خودمون نیستم تلویزیون نگاه می کنم...:) گاهی وقت ها برنامه ی های من و تو رو دوست دارم. البته دوستان جم تماشا می کنند و باعث میشن من هم به فیض اکمل برسم...:) این همه مقدمه ی چینی کردم که این رو بگم که هر چند هفته یک بار سریال های جم رو دنبال می کنم. خوشبختانه اینقدری سریع و با ریتم تند پیش میرن که بعد از چند هفته اصلا احساس نمی کنم چیزی رو از دستم دادم و یا اینکه تغییری توی سریال رخ داده...:)

این روزها یک برنامه ی غذایی نیمه نصفه رو دارم دنبال می کنم. تصمیم گرفتم وزنم بیشتر از این افزایش پیدا کنه. کاهش پیدا کنه چه بهتر...:)

هنوز هم در تعطیلات دارم به سر میبرم...:)

وضعیت فعلی...:)

قرار بود برای سمینارم موضوع انتخاب کنم، چند هفته ای هست ولی حال نداشتم این کار رو انجام بدم. به خاطر همین به استاد ایمیل زدم که برام موضوع انتخاب کنه، خودش هم مقاله هاش رو برام بفرسته تا من کارم رو شروع کنم...:) استادم هم جمعه بهم ایمیل زد گفت که حتما این کار رو انجام میده و فقط عذرخواهی که چند روزی طول میکشه تا این کار رو انجام بده...الان هم ایمیل زده، هم موضوع رو فرستاده و هم مقاله ها رو...:) خواستم بگم همچین استاد های خوبی داریم...:) البته زمان زیادی برای سمینارم ندارم ولی هنوز هیچ کاری انجام ندادم...:)

اون یکی استادم هم بهم ایمیل زده که پروژه ای که چند ماه پیش براش فرستادم توی اسپم هاش بوده و الان دیده ... از همین جا ازش تشکر می کنم و بهش خسته نباشید میگم...:) ولی همین که ایمیل زده و عذرخواهی کرده برام ارزش داره هر چند نمره ی این پروژه ی رو که کلی وقت روش تلاش کردم توی نمره ی ترم پیشم منظور نکرد...

این روز ها کلاس الگوهای طراحی و معماری توی مهندس نرم افزار شرکت می کنم. استادم یک تمرین داده که حدود پنجاه ساعتی زمان میبره...قرار هست سه شنبه ی هفته  بعد تحویل بدم که فعلا در مسافرت و تعطیلات به سرم میبرم...:)

فعلا هم این روزها صبح هشت و نه صبح میرم سر کار و شب ها هفت و هشت شب برمیگردم خونه...تقریبا همه ی لحظاتم رو سر کار هستم..:)

پ ن: خانم دشتوان عزیز خیلی خوشحال شدم که دوباره می نویسید. ولی خیلی وقت هست که اجازه نمیدید کسی روی نوشته هاتون نظر بزاره...:) 

تهران این شهر جن زده ی دوست داشتنی من...

اکثر آخر هفته ی های امسال رو توی شهرمون نبودم و اکثر این روزها رو توی تهران گذروندم. جایی که برای همیشه اولین انتخابم برای رفتن هست. آخر هفته ی پیش تهران بودم، تمام تعطیلات این هفته رو تهران هستم.

بیشتر از شهر خودم توی این شهر دوست و آشنا دارم. بیشتر از شهر خودم توی این شهر پیوند عاطفی دارم. شاید بیشتر از شهر خودم امسال توی خیابون هاش قدم زدم، شاید حتی خاطرات روشن تری نسبت به شهر خودم توی این شهر دارم.

اما از این شهر میترسم. شنبه ها صبح وقتی شهر خودم بر میگردم به آدم هاش نگاه می کنم. نگاه آدمی که ممکن است هر لحظه این شهر رو برای زندگی انتخاب کنه، نگاه کسی که خودش رو مثل این آدم ها ساکن این شهر تصور میکنه.

این آدم های جن زده که صبح ها مجبورند چندین ساعت زمان بزارند تا به سر کارشون برسند، این آدم ها که به جای لبخند زدن، به جای شاد بودن توی اتوبوس های BRT، توی مترو، حتی پشت چراغ قرمز پشت ماشین هاشون می خوابند. خوابی ناآرام که کمی بیشتر بتونند روز رو با اون به شب برسونند. این آدم های جن زده که هیچ احساسی صبح ها با خودشون حمل نمی کنند به جای احساس داشتن خوابند و حتی اگه بیدار باشند هیچ وقت حضور ندارند و دارند به انبوه مشکلاتشون فکر می کنند. این آدم ها که شب ها جنازشون رو به خونه میرسونند.

این آدم ها من رو می ترسونند. نمی تونم خودم رو بینشون تصورم کنم. نمی تونم خودم رو مثل اون ها تصور کنم. نمی تونم به خودم اجازه بدم که خودم رو شبیه اون ها کنم. این آدم ها این مسیر رو انتخاب نکردند اون ها به سادگی تنها مجبور بودند.

تهران ای شهر لعنتی جن زده ی دوست داشتنی من، تو رو دوست دارم نه برای زندگی، برای آدم هایی که دوستشون دارم، برای لحظه هایی که مسافر شهر تو محسوب شدم.

پ ن: ویکتوریا کلا مدیر هستم. مدیر یک گروه هفت نفره ی برنامه نویسی..:) الان فقط مدیر یک بخش بیست نفری هستم...:)

خوشحااااالی

حالا خیلی خیلی خوشحالم

دیروز سینه /هامو عمل کردم

درد وحشتناکی دارم اما کاری رو کردم که دلم می خواست و از این بابت خوشحالم

4 روز مرخصی دارم و هر روز می خوام یه جوری به خودم حال بدم

مدیر بازی...:)

مدیرم چند روزی نیست و طبق یک سنت دیرینه مدیر گروه بچه های پردازش (اینجانب) مدیر بخشمون میشه. به خاطر همین چند روزی هست که دارم مدیر بازی در میارم...:)

در اصل تغییر خاصی توی کارم پیش نیومده.. فقط چند تا جلسه بیشتر علاوه بر جلساتی که به طور معمول میرم باید برم...مثل امروز که جلسه ی مدیر بخش های معاونت فنی مون به جای مدیرم رفتم... پروژه های بیشتری هم باید جوابگو باشم و یک سری کارهای دیگه...

فقط خواستم در جریان باشید که در حال حاظر دارم مدیر بازی در میارم...:) البته قبلا هم این کار رو انجام دادم... :)

توی اینستاگرام یک عکس از تقویم کاریم رو گذاشتم...:)

یک گجت تازه...

توی چند هفته ی پیش سعی کردم کمی اسکروچ بازی (این اصطلاح رو از ویکتوریا یاد گرفتم) در بیارم. دلیل اصلیش هم این بود که قرار هست کاری رو انجام بدم و به خاطر اون کار پول نیاز دارم و گرنه اهل اینجور قرتی بازی ها نیستم...:)

نتیجه اسکروچ بازی این بود که چند روزی پیش یک گوشی HTC ONE خریدم. اون هم فقط توی چند دقیقه. کل زمان تصمیم گیری و خریدم به پنج دقیقه نرسید....:) اون کاری هم که ممکن هست انجامش بدم هنوز هم سر جاش مونده و به احتمال خیلی زیاد انجامش میدم...:)

الان هم یک اسمارت فون چهار هسته ای دارم که ازش دارم لذت میبرم...:)

غمگینم...

با تمام وجودم غمگینم


هفته پیش...

پنجشنبه این هفته دوباره دانشگاه کلاس داشتم. شهری که توش درس می خونم حدود دو ساعت با شهر خودمون فاصله داره. اما چهارشنبه عصر از شهرمون رفتم بیرون و شنبه صبح برگشتم...:)

همیشه وقتی یک روز میخوام برم دانشگاه دو سه روزی از خونه میرم بیرون. کلا یا آدم نباید از خونه بره بیرون یا وقتی رفت باید درست حسابی بره.

آخر هفته هم دسترسی به اینترنت نداشتم. به خاطر همین نتونستم اینجا پست بزارم...:(

با مجید (که بهمن دوست مشترکمون بود) و یکی از فامیل هاش هفته ی پیش رفتیم سینما و فیلم دربند رو دیدیم. خیلی فیلم داغونی بود. به جز یکی از بازیگر هاش همه ی اونها پول داده بودند و بازی کرده بودند. می خواستم پل چوبی ببینم ولی بچه ها اون ساعت نمی تونستند بیان. مجبور شدیم هشت بریم و فیلم دربند رو ببینم. در کل نرید این فیلم رو ببینید...:)

با بهناز فیلم حوض نقاشی رو دیدم. خیلی فوق العاده بود. خیلی لذت بردم. بازی ها عالی بود. شهاب حسینی خیلی خوب نقشش رو بازی می کرد. نگار جواهریان هنوز نزدیک به نقشش توی طلا و مس بود ولی باز هم بازی عالی بود. این فیلم رو که کمی غمگین هست حتما ببینید٬ اگه این کار رو هنوز نکردید.

از اینکه تا آخر شب سرکار وایسم دست برداشتم. دو ماه گذشته هشت و نه صبح میرفتم سرکار و هفت و هشت شب بر می گشتم خونه . این روزها دو بعد از ظهر از سر کار میام خونه. باید روی سمینارم کار کنم البته کارهای زیادی توی خونه واسه ی انجام دادن دارم.

خب حسابی مشغولم و این عالیه...زندگی هنوز هم میتونه دوست داشتنی باشه٬ مخصوصا وقتی داری زندگیت رو مخفیانه و بدون اطلاع همه تغییر میدی...

لاتاری...

دیشب رفتم عکاسی محلمون و عکس برای لاتاری انداختم و همون دیشب هم ثبت نام کردم. قرار نیست که حتما قبول بشم٬ قرار نیست اگه قبول بشم حتما برم٬ قرار نیست اگه رفتم اونجا تا ابد بمونم. تا سال دیگه هم ممکن هزار تا اتفاق بیافته٬ مخصوصا برای منی که دوست دارم بدون پیشبینی زندگی کنم. حتی ممکن هست قبول بشم و به خاطر آدم هایی که دوستشون دارم بمونم.

تا دوازدهم همین ماه هم برای ثبت نام وقت دارید. این کار رو انجام بدید. اطلاعاتی هم اگه خواستید توی این زمینه به سایت مهاجرسرا مراجعه کنید. از من هم می تونید به عنوان کارشناس مهاجرت بپرسید. :) همیشه میتونیم شانس هامون رو آخر سر دور بریزیم٬ نه همین اول کاری...پس ثبت نام کنید... :)

پ ن: ممنونم ویکتوریا..یک چندین سالی هست که خودم مشاوره میدم...:) البته توی همه ی زمینه ها...:)

این روزها اکثر وقتم رو سرکارم می گذرونم. تقریبا ساعت هشت٬ هشت و نیم صبح میرم سر کار ...و حدودا هفت شب محل کارم رو ترک می کنم ... :)

در ظاهر یک زندگی عادی و بدون هیچ جنب و جوشی دارم ولی در باطن یکی از شلوغ ترین روزها زندگیم رو می گذرونم. یک موضوع اساسی ذهنم رو مشغول کرده٬ هنوز نمی دونم که در انتها چه تصمیمی می خوام در موردش بگیرم. شاید فقط کمی می ترسم...

پ ن : واقعنی مشهد بودم ...:)