برادران سیسترز | پاتریک دوویت

بیشتر مردم به ترس‌ها و حماقت‌های‌شان زنجیر شده‌اند و جرئت ندارند بی‌طرفانه قضاوت کنند که مشکل زندگی‌شان چیست. بیشتر آدم‌ها همین‌طور زندگی‌شان را بی‌هیچ رضایتی ادامه می‌دهند بدون آن‌که تلاش کنند تا بفهمند سرچشمه‌ی نارضایتی‌شان کجاست یا بخواهند تغییری در زندگی‌شان ایجاد کنند سرآخر می‌میرند در حالی‌که هیچ‌چیز در قلب‌شان نیست به جز لجن و خون رقیق کهنه خون فاسد و بی‌مایه خاطرات‌شان هم به مفت نمی‌ارزد. بیشتر مردم جداً ابله‌اند.

پ ن: امیدوارم این جوری تموم نشه :)

عصر یخبندان

پاراگراف اول:

فریب خوردیم، سقوط کردیم و مدت های مدیدی است که روحمان را به شیطان فروختیم. دروغ می گوییم، خیانت می ورزیم و خود را عاشق می پنداریم. از روبرو شدن با حقیقت می ترسیم، چشم هایمان از ندیدن خشکیده اند و گوش هایمان برای نشنیدن خود را به فراموشی زده اند. خدایان سال هاست ما را نفرین کرده اند و با شیطان تنهایمان گذاشته اند. تنها باید قلب شیطان را هدف بگیریم و خودمان را نابود کنیم.

پاراگراف دوم:

عصر یخبندان، بهترین فیلم ایرانی هست که امسال توی سینما دیدم. داستان رو دوست داشتم، فیلم برداری عالی بود. بازی مهتاب کرامتی و فرهاد اصلانی واقعا خیره کننده بود. حتی یک لحظه هم نمی تونستی چشمت رو از روی پرده سینما برداری و جریان فیلم رو از دست بدی. تدوین فیلم خوب و جایزه سیمرغ برای بهترین تدوین هم حق همین فیلم بود. پیشنهاد برای جمع های سینما رو و فیلم بین.

پاراگراف سوم:

قرار نیست همه ی مشکلات رو حل و یا حتی مطرح کنی، عصر یخبندان از این موضوع به شدت ضربه میخوره. کاراکتر محسن کیایی (برادر کارگردان) واقعا کاراکتر مزخرفی هست. میتونست خودش باشه و با شغل کاذب خودش تعریف بشه و نه اینکه به یک منتقد اجتماعی تبدیل بشه. توی فیلم فقط یک شیطان وجود داره و همه ی کاراکتر ها فیلم هم به خاطر اجبار ها و محدودیت هایی که دارند فریب شیطان رو می خورند. در حالی خیلی ها به تنهایی می تونند شیطان مجسم باشند و احتیاجی به فریب خوردن ندارند. از این جهت که تفکر "بدبخت خوب" رو ترویج می کرد واقعا فاجعه بود. به جز بازی مهتاب کرامتی و فرهاد اصلانی بقیه بازیگرها بازی متوسط و یا حتی ضعیفی ارائه می کردند و تمام جریان فیلم رو این دو تا شخصیت بود. چند بار توقع داشتم فیلم تموم بشه ولی این اتفاق نیافتاد. اوج و فرود فیلم کاملا باید منطقی باشه و قرار نیست پنج تا اوج مختلف رو انتهای فیلم تجربه کنیم. اکثر کاراکتر ها به شدت تیپیک و تکراری بودند.

پاراگراف چهارم:

دیشب اولین شب اکران عصر یخبندان توی شهرمون بود. من و کمیل هم تصمیم گرفتیم حتما این فیلم رو توی اولین شب اکران ببینیم. خیلی شب فوق العاده بود. پیاده روی کردیم، فیلم دیدیم و یک پیتزا خوب خودمون رو مهمون کردیم. واقعا خوشحالم به خاطر دیشب و کلی ازش لذت بردم. 

پاراگراف پنجم:

عذاب وجدان داشتم، بدون اینکه درباره اش حرف بزنم عذاب وجدان داشتم. لبخند زدم، تظاهر کردم که لذت می برم و به خودم فحش دادم. جدا این کار رو انجام دادم. دلم واسه ی قبل تر ها تنگ شده، دلم واسه ی بعدتر ها بیشتر تنگ شده، یک جایی این وسط گیر کردم. نمی تونم صبر کنم تا روزها همین جوری بگذره، باید به خاطرش تلاش کنم و این کار رو حتما انجام میدم. امیدوارم به روزهای آینده. جای تو خالی بود.

Work Hard, Big Dream

  

ساعت 6:30 عصر است، از ساعت 8 صبح سر کارم. فکر می کنم توی 5 طبقه ی ساختمونمون 50 نفر آدم هم نمونده باشند. بعد از ظهرهای روزی های تعطیل همیشه خیلی خلوت هست. همشون هم ساعت 7 عصر میرن، حداکثر کمی دیرتر من هم میرم خونه.

چند روز اول هفته ی پیش رو رایزنی کردم که اتاقم رو سر کار تغییر بدم. مدیر خودم، مدیر منابع انسانی، معاون فنی، مدیر یک بخش دیگه و مدیر پژوهشی رو قانع کردم که با نظرم موافقت کنند. رایزنی فوق العاده ای بود، مذاکرات رو دوست داشتم.

فعلا از یک جای خیلی خیلی شلوغ به جای خیلی خلوت اومدم. همه چیز آروم و ساکت هست. درسته از دوست هام توی طبقه ی 3 جدا شدم و بر خلاف روال کاری پیش هم بخشی ها و دوستهای خودم توی طبقه ی 4 نرفتم ولی با همکارای طبقه ی 5 ام هم دوستم. قبلا با هم توی یک بخش کار می کردیم، اوایل امسال (شاید هم اواخر پارسال) بخش هامون از هم جدا شد.

چند ماهی رو که پایین بودم دوست داشتم. خوش گذرونی های زیادی رو باهاشون تجربه کردم. محیط کارش با محیط فنی (محل اصلی کارم) بسیار متفاوت بود. چند تا همکار عجیب و غریب هم داشتم که هم از دست شون حرص میخوردم و هم خیلی زیاد میخندیدم.

هر چند مدیرهای فنی دنبال این بودند که من رو جا به جا کنند ولی بدون موافقت خودم این کار رو نمی کردند. اصلی ترین دلیلی که از دوستام توی طبقه 3 جدا شدم، حجم بالای کارم و نیاز به تمرکز برای انجامش بود. توی اون شلوغی اصلا نمی تونستم به خوبی کار کنم. توی طبقه ی 4 هم به دلیل شلوغی نرفتم. وقتش بود که یک جای ساکت تر و آروم تر کار کنم. محل کارم به صورت نوسانی روزهای شلوغ و روزهای معمولی داره. الان توی شلوغ ترین روزها هستم.

از صبح دارم از یکی از پیچیده ترین برنامه ها پشتیبانی می کنم. تمام مشکلات عالم از جمله کندی سرعت اینترنت، بار سنگین سرور تهران، مشکلات سخت افزاری و نرم افزاری استفاده کننده ها، پیچیدگی دیتای ورودی و کلی مشکل دیگه رو توی این برنامه باید حل کنم. هر چند مشکل فعلی رو بالاخره رفع کردم ولی مثل یک مرده خوار تمام احساس مثبتی که به زندگی داشتم ازم گرفت. وقتی از در سازمان برم بیرون، ادامه ی زندگی رو از اول باید شروع کنم.

توی Clash of Clans یک Clan تاسیس کردم. چند تا از همکارام هم هستند. محیط خوبی داریم و یک هیجان خیلی خوب رو توی زندگی مون وارد کردیم. امروز War مون رو بردیم. خیلی حس خوبی بود. بهمون خوش میگذره. مدتی هست خیلی خیلی کم فیلم می بینم ولی اوضاع موسیقی های که گوش میدم خیلی بهتر شده، تر و تازه آلبوم ها رو گوش می کنم و چیزهای خیلی جدیدی کشف کردم و لذت های متفاوتی رو تجربه کردم. دنگ شو، پالت، مجنون آن لیلی کجاست و کلی آلبوم جدید دیگه رو این روزها گوش دادم و لذت بردم.

پیشنهاد تهران گردی و تور جذاب مازندران رو برای آخر هفته رد کردم. باید خونه بمونم. تموم کردن پایان نامه ام برام سخت و عجیب شده. شاید بدترین و راحت ترین کار تعویق پایان نامه ام هست، کاری که هیچ وقت نمی خوام انجام بدم. امیدوارم بتونم و موفق بشم، احتمالا شب بعد از دفاع رو خیلی راحت تر بخوابم.

کلی برنامه برای خودم چیدم. رگ ایده آل گراییم کاملا گل کرده. میدونم تا شهریور سال دیگه چه کارهایی رو می خوام انجام بدم. چند باری از این برنامه ریزی که یک ماهی هست دنبالش می کنم پشیمون شدم ولی هر بار برگشتم سر خونه ی اول و انجامش دادم. یک از بهترین چیزها برای زندگی این هست که احساس کنی داری پیشرفت می کنی، احساس موفقیت داشته باشی. هیچ چیز مثل این احساس نمی تونه با افسردگی ناشی از روزمرگی مقابله کنه. حداقل برای من باعث میشه بیشتر زندگی رو دوست داشته باشم و با امید بیشتری اون رو ادامه بدم. هر کدوم رو انجام دادم خبرتون می کنم:)

وقتی درباره ی آرزوی دوست داشتنیم حرف میزنم، هیجان زده میشم. کاملا مشخص هست که زندگیم رو به خاطرش دارم تغییر میدم :)

این جزییات به ظاهر بی اهمیت روزها و زندگی من رو تشکیل میدن، به همین سادگی زندگی می کنم، ساعت نزدیک های 7.5 هست، بعد از نوشتن این پست احساس بهتری به زندگی دارم.

بعدا نوشت: این پست رو پنجشنبه شب تموم کردم، ساعت هشت شب هم محل کارم رو ترک کردم، هفت صبح امروز هم سر کارم بود :)

تولد، تعطیلات و دیگر داستان های مرتبط

بعد از 15 روز، امروز اولین روز کاریم هست. برای تعطیلات عید فطر سازمانم 10 روز تعطیل هست و پنج روز قبلش رو هم خودم مرخصی گرفته بودم. بدون هیچ نگرانی 5 روز اول تعطیلات رو شمال بودم، 5 روز دوم رو خونه استراحت کردم و 5 روز هم تهران بودم. با همه ی بالا وپایین هاش همش رو دوست داشتم :) اعتقاد چندانی به کار کردن توی تعطیلات ندارم، هر چند به شدت سرم شلوغ باشه. حس می کنم فرصت های کمی برای تفریح کردن توی زندگی داریم و هر چقدر بیشتر و بهتر ازشون استفاده کنیم باز هم کم هست.

دیشب رو نگران بودم. حجم کارم به شدت سر کار زیاد شده و دوباره وارد روزهایی شدم که گلوگاه پروژه های طلایی سازمانم شدم و مهمتر از همه هیچ وقت دوست ندارم انجام پروژه ای به خاطر من تاخیر بخوره. فاز ترجمه هم توی پایان نامه ام تموم شده و باید جمع بندی کنم. امیدوارم و میدونم که باید قبل از تابستون و حتی تا پایان مرداد کارم رو تموم کنم. جایی برای تمدید و تاخیر بیشتر ندارم. قرار هست تا آخر شهریور روزهای به شدت شلوغی رو بگذرونم.

از صبح بین جلسه ها و دید و بازدید همکارام بعد از تعطیلات در رفت و آمد بودم. تو جلسه ها اکثرا بدون هیچ نگرانی متکلم وحده بودم. چند تا از همکارام هم به خاطر پیشنهادهایی که برای گذروندن تعطیلات بهشون داده بودن ازم تشکر کردند. خیلی حس خوبی بود. دوست دارم راهنمای تور گردشگری به سراسر کشور باشم. دوست دارم همه ی شهر ها و جاده ها رو تجربه کردم باشم. امیدوارم روزی فرا برسه که همه ی ایران رو دیده باشم.

تولد بیست و هشت سالگی ام رو چند روز پیش (25 تیر) تجربه کردم. صبح تولدم رو توی پارک جنگلی فوق العاده ی رودبارک بیدار شدم. فکر کنم تولد های بعدی رو هم توی مسافرت تجربه کنم، مسافرت بهترین حس ممکن برای روز تولد هست. تا سال آینده یک دنیا آرزو دارم. تقریبا هر سال یکدفعه از وضعیت موجود به شدت ناراضی میشم و دوست دارم توی زندگیم تغییرات زیادی رو تجربه کنم. برای سال آینده و تولد بعدی باید خیلی زیاد تلاش کنم و تا جایی که ممکن هست پیشرفت کرده باشم.

یک آرزوی عجیب و غریب و به شدت دوست داشتنی هم پیدا کردم. باور کنید اصلا نمی تونم این آرزو رو نداشته باشم :)

من قاصدکم

لطفا تنهایم نگذار

نه هرگز

من کودک رها شده ی دیروزم 

که همچنان دست هایم برای به آغوش کشیده شدن بالاست

من همچنان نیاز به یک سینه ی باز دارم که سرم را به خود بفشارد

و قلبی که برایم بتپد

تا همیشه. تا ابد.