پادشاه سرزمین تاریک...
آرام آرام دوباره پادشاه سرزمین تاریک زندگی شده ام. سرزمینی که سال های زیادی بدون هیچ تهدیدی حکمران بی چون چرای آن بودم. فرو ریخت. تمام روزهایی که نفرت سنگ های نفوذ ناپذیر کاخ تنهایی من را آرام و با صبر و حوصله ای وصف ناپذیر نابود می کرد٬ من بی خبر نقشه ی ماهرانه سقوط خودم را می کشیدم. تنهایی ام از آن جنس تنهایی های پر هیاهویی بود که زرق و برقش چشم هایم را دچار کوری سفیدی می کرد.
تمام شد. نابودی مقدر شده بود. گذشته ام تغییر کرد٬ جایی که تصور می شد در کهربایی خلل ناپذیر تصویر بی پایانی را برای همیشه ارائه خواهد داد. حال تصویری تضرع آمیز از یک موجود شکست خورده ارائه می کرد و آینده این رویایی شکست ناپذیر به تلی سوخته تبدیل شد.
و دوباره پادشاه آن سرزمین تاریکم! تصویری خلل ناپذیر بر دیواره های سنگی اش در حال نقش گرفتن است. به اجبار کوچ کرده بودم. سفر نقش زندگی بود. دوباره در خانه ام. جایی که در آن نمی خواهم و نخواهم ماند.
ما قاصدکهای فراری هستیم.