تولد، تعطیلات و دیگر داستان های مرتبط
بعد از 15 روز، امروز اولین روز کاریم هست. برای تعطیلات عید فطر سازمانم 10 روز تعطیل هست و پنج روز قبلش رو هم خودم مرخصی گرفته بودم. بدون هیچ نگرانی 5 روز اول تعطیلات رو شمال بودم، 5 روز دوم رو خونه استراحت کردم و 5 روز هم تهران بودم. با همه ی بالا وپایین هاش همش رو دوست داشتم :) اعتقاد چندانی به کار کردن توی تعطیلات ندارم، هر چند به شدت سرم شلوغ باشه. حس می کنم فرصت های کمی برای تفریح کردن توی زندگی داریم و هر چقدر بیشتر و بهتر ازشون استفاده کنیم باز هم کم هست.
دیشب رو نگران بودم. حجم کارم به شدت سر کار زیاد شده و دوباره وارد روزهایی شدم که گلوگاه پروژه های طلایی سازمانم شدم و مهمتر از همه هیچ وقت دوست ندارم انجام پروژه ای به خاطر من تاخیر بخوره. فاز ترجمه هم توی پایان نامه ام تموم شده و باید جمع بندی کنم. امیدوارم و میدونم که باید قبل از تابستون و حتی تا پایان مرداد کارم رو تموم کنم. جایی برای تمدید و تاخیر بیشتر ندارم. قرار هست تا آخر شهریور روزهای به شدت شلوغی رو بگذرونم.
از صبح بین جلسه ها و دید و بازدید همکارام بعد از تعطیلات در رفت و آمد بودم. تو جلسه ها اکثرا بدون هیچ نگرانی متکلم وحده بودم. چند تا از همکارام هم به خاطر پیشنهادهایی که برای گذروندن تعطیلات بهشون داده بودن ازم تشکر کردند. خیلی حس خوبی بود. دوست دارم راهنمای تور گردشگری به سراسر کشور باشم. دوست دارم همه ی شهر ها و جاده ها رو تجربه کردم باشم. امیدوارم روزی فرا برسه که همه ی ایران رو دیده باشم.
تولد بیست و هشت سالگی ام رو چند روز پیش (25 تیر) تجربه کردم. صبح تولدم رو توی پارک جنگلی فوق العاده ی رودبارک بیدار شدم. فکر کنم تولد های بعدی رو هم توی مسافرت تجربه کنم، مسافرت بهترین حس ممکن برای روز تولد هست. تا سال آینده یک دنیا آرزو دارم. تقریبا هر سال یکدفعه از وضعیت موجود به شدت ناراضی میشم و دوست دارم توی زندگیم تغییرات زیادی رو تجربه کنم. برای سال آینده و تولد بعدی باید خیلی زیاد تلاش کنم و تا جایی که ممکن هست پیشرفت کرده باشم.
یک آرزوی عجیب و غریب و به شدت دوست داشتنی هم پیدا کردم. باور کنید اصلا نمی تونم این آرزو رو نداشته باشم :)
ما قاصدکهای فراری هستیم.