یک سرما خوردگی ساده...
چند روزیه که مریض شدم. دقیق ترش اینه که سرما خوردم. کمی هم گلو درد و سرگیحه دارم. در اصل موضوع چندان مهمی نیست. خیلی وقت بود که مریض نشده بودم. البته از اون آدم هایی نیستم که مدعی میشن که ژن سخت جانی دارند و هیچ وقت هیچ چیزشون نمیشه. فقط مسئله اینه که اصلا دوست ندارم مریض بشم!
دلیلی های زیادی دارم که مریض نشم٬ به خاطر همین سعی می کنم همیشه حواسم رو جمع کنم که این اتفاق نیافته٬ البته خیلی هم حواسم رو جمع نمی کنم....:)
یکی از دلایلی که دارم به خاطر تنبل بودنمه! زندگی به اندازه ی کافی سخت هست که نخواهم با مریض شدن سخت ترش کنم.
دلیلی بعدی هم به خاطر غرورم هست. اصلا دوست ندارم ضعیف بشم و نتونم از پس کارهای روزمره ام بر بیام. تحت هیچ شرایطی هم برام جالب نیست که کسی من رو توی حالت مریضی ببینه! به خاطر همین همیشه تنها رفتم دکترم! حتی یک بار قرار شد برم بیمارستان یک روز بخوابم اون رو هم تنها رفتم٬ بدون اینکه حتی به خانواده ام و یا هیچ کس دیگه بگم٬ تنها این کار رو انجام دادم. وقتی تشکیل پرونده می دادم پرستار ازم پرسید که مریض کدوم تخت خوابیده و من بهش گفتم که خودم هستم٬ با تعجب نگاهم کرد. در اصل هر کسی می فهمید تنها هستم تعجب می کرد!البته هنوز هم هیچ کس از این ماجرا خبر نداره!
البته باید اعتراف کنم که مسئله چندان هم غرورم نیست! یک مسئله ی مهمتر هم هست! اون مسئله اینه که نمی خوام باعث آزار اطرافیانم بشم٬ خیلی برام سخته که ببینم اون ها به خاطر من زجر می کشند یا یک سختی رو تحمل می کنند٬ به خاطر همین هیچ وقت از این موضوعات باهاشون حرف نمی زنم!
البته مثل این چند روز وقتی می بیبیند که مریض هستم واسه ی خوب شدنم خیلی تلاش می کنند...
امروز هم مرخصی استعلاجی گرفتم٬ اما به خاطر کارهایی که داشتم و با میل خودم ساعت یازده رفتم سرکار و تا پنچ و نیم اونجا موندم که هم به یکی از جلسه هام برسم و هم بتونم پروژه هایی که توی گروهمون هست پیش ببرم...
ویکتوریا و مریم عزیز و بقیه ی آدم هایی دوست داشتنی که من خبر ندارم٬ خیلی خوشحالم که اینجا رو می خونید.
ما قاصدکهای فراری هستیم.